face
   

کشش وجاذبه هاواصول وارزش ها

کشش وجاذبه هاواصول وارزش ها

(1)

جورج ساعت هشت و نیم صبح با بدنی خسته و بی حال از خواب بیدار شد، تب دیشب مانع از آن شده بود تا خوب بخوابد و مجبور به استفاده از قرص مسکن شده بود. به سختی از جایش برخاست و حمام کرد و مقداری از نشاط خود را بازیافت. به غذاخوری رفت و صبحانه خورد و بار دیگر یک قرص مسکن خورد، احساس کرد حالش بهتر شده و شادابی ایش افزایش یافته است.
ساعت نه و ده دقیقه به سمت اتاقش بالا رفت، ناگهان تلفنش به صدا درآمد، لیفی بود با آن صدای زیبا و نگران:

تو کجایی؟ مرا ترساندی، چند بار با تو تماس گرفتم پاسخ ندادی.

ببخشید، برای صبحانه پایین رفته بودم اما موبایلم را در اتاق جا گذاشته بودم.

عادت نداشتی سر قرارت تاخیر کنی.

دیشب نتوانستم خوب بخوابم، شاید به کسالت و ناخوشی دچار شده ام

خدا تو را شفا بدهد، آیا می خواهی تو را پیش پزشک ببرم؟

نه متشکرم، برای تاخیر پوزش می خواهم، الان احساس بهتری دارم.

جورج پایین آمد و به سالن استقبال وارد شد، لیفی را با لباس های سنگین و با وقار خود دید، اما زیبایی او جذابتر از آن بود که پنهان بماند، با او دست داد و خوش آمد گفت لیفی با نگرانی گفت:

من اصرار دارم که پیش پزشک بروی، درست نیست در برابر این وضع بی تفاوت باشیم.

متشکرم، من الان خوبم اگر برای دیدن اماکن مقدس برویم از شما ممنون خواهم شد.

هر طور میل داری، مهم این است که شما راحت باشید. امروز دو جا و یا سه جا را خواهیم دید، نظر شما چیست؟

پیشنهاد من این است که از مهمترین جاها شروع کنیم، اگر دو جا را ببینیم کافی است، بیشتر این برایم مهم است تا با شما باشم و امور را باهم مورد مناقشه قرار بدهیم، نه اینکه فقط جاهایی را زیارت کنم.

من هم همینطور، ابتدا به دیوار ندبه و کوه یوریا می رویم و سپس قبر ملک داوود را در کوه صهیون می بینیم و اگر وقت اجازه داد گورستان قدیمی کوه زیتون را هم، خواهیم دید.

خوب است، امیدوارم گردش را زود و پیش از اینکه دچار خستگی شوم تمام کنیم.

حبیب چطور بود؟

انتخابی عالی و موفقیت آمیز از طرف شما بود، تو به خوبی مرا درک می کنی.

چشمانش درخشیدند و برق دندانهایش آشکار شد و گونه هایش از خنده گرد شد.

ممم.. تا حدی، حبیب فردی فهمیده، دانا و دارای فکری باز است.

درست می گویی، از او خیلی استفاده بردم.

او هم عین این سخن را در باره شما گفت.

جورج با تعجب:

چطور و کجا؟

دیروز بعد از اینکه شما را به هتل رساند، تماس گرفت و به من گفت که از شما خیلی استفاده برده است. چنان از شما تعریف کرد که پیش از این چنین تعریفی را از او درباره کسی نشنیده بودم.

این از لطف اوست، و الا من در تمام وقت در حال مناقشه و جروبحث با او بوده ام.

اگر مباحثه تو با او همانند مباحثه با من است، پس حتما بسیار جذاب و شیرین بوده است!

جورج از شنیدن سخنان شیرین و لطیف او احساس نشاط کرد. با این جسم طناز و فتنه انگیز و روح جذاب

هه هه، مقداری تفاوت دارد؛ تو لطیف و ظریف و زیبا هستی و او این چنین نیست، اما از این انتخاب شما ممنون هستم، همانطور که از غمخواری، همدردی و دلسوزی شما تشکر می کنم، مهم این است که اهداف اساسی سفر یعنی بستن قرارداد و شناخت بیشتر راه سعادت به خوبی و سلامتی پایان یابد.

من هم از شما متشکرم، هنوز بستن قرارداد در ذهن تو هست؟ من کلا آن را از یاد برده بودم، راستی من با بنیامین دیداری داشتم مثل اینکه مسائل در سر او پیجیده شده اند.

چطور؟

نمی دانم اما بعد از رفتن شما به من گفت این عجیب ترین کسی است که در طول زندگی دیده ام، پرسیدم چطور؟ گفت: او یا یک دیوانه است و یا یک قدیس.

هه هه، شکل سومی وجود ندارد! دوست ندارم دیوانه باشم و متاسفانه در حالی که رشوه پرداخت می کنم نمی توانم قدیس باشم.

نمی دانم چرا سخنان من این قدر در او تاثیر گذاشته است. به من گفت: اشتباه است اینکه فکر می کنیم دنیا فقط پول و ثروت است، این اولین بار در طول عمرم است که این را از بنیامین می شنوم.

واقعا، با وجود اینکه من از او خوشم نیامد اما سخنان او خیلی در من اثر گذاشت، آیا درست است که لذت جسم عذاب روح است؟ آیا راهی پیدا نمی شود که لذتها در آن گرد آیند و درد و رنج ها از آن زایل شوند؟

چقدر دوست دارم تا این راه را پیدا کنم.

پس همانطور که حبیب به من گفت تو دنبال سعادت و خوشبختی می گردی؟

راه سعادت و خوشبختی واقعا حرف زیبایی است، اما به نظر تو آن چه راهی است؟

آن راهی است که پیش از این آرزوی رسیدن به آن را داشتی و من مدتی است که به دنبال آن می گردم.

من هم مدتی است که دنبال آن می گردم. سپس لبخند زد و به چشمان او نگاه کرد و گفت: آرزوها و اهداف ما چقدر به هم نزدیک اند؟!

حبیب این موضوع را به من گفت، چرا مذهب کاتولیکی اختیار نکردی؟

هدف من این بود که از پیچیدگی و انحرافات یهود فرار کنم، نه اینکه پیچیدگی را با پیچیدگی دیگر و تحریف را با تحریف دیگر عوض کنم و گرنه یهودیت قدیمی تر و مقدس تر است.

همانطور که صراحت را به من آموخته و عادت داده ای عرض می کنم، آیا دلیل آن فقط همین بود، یا دلایل دیگری هم وجود داشت؟!

در حقیقت..! تغییر دین هرگز کار ساده ای نیست، فکر می کنی کسی که دینش را تغییر می دهد با اطرافیان خود چطور رفتار می کند، با بنیامین چگونه رفتار کنم؟ آیا فکر می کنی می توانم یک روز هم، بر سر این کار بمانم؟

پس تو از او می ترسی؟

به تو گفتم که من اصلا قانع نشدم و واقعا هم از تغییر دینم می ترسم. آزادی هزینه زیادی دارد خیلی زیاد!

اما باید این هزینه را پرداخت کنیم؛ تا به آزادی دست پیدا کنیم، هیچ چیز مثل آزادی نیست.

هنوز هم به دنبال تصمیم درست می گردم، یا همان راه سعادت و وقتی به آن قانع شدم شاید تصمیم شجاعانه ای بگیرم و شاید ترس و بزدلی مانع آن شود، نمی دانم.. نمی دانم!

از بنیامین می ترسی؟

مطمئنا! آیا فکر می کنی تصمیم شجاعانه و صحیح، تو را به مسیحیت می رساند، یا به تعبیر تو همان راه سعادت به مسیحیت خواهد رساند؟

تو توانی غیر عادی برای تغییر مسیر گفتگو داری، نمی دانم چرا؟

به تو نگفتم آرزوها و اهداف قلبی ما یکسان است و روح ما در یک جهان سیر می کند، شاید زمانی به هم برسیم.

فیلسوف شدی خوشگله، ارواح چطور به هم می رسند و در هم می آمیزند؟

هه هه، نمی دانم، تمام چیزی که من می دانم آن است که هم مانند جسم ها، روح ها هم بهم می پیوندند و روح من با روح تو هم پرواز است.

بهتر آن است که روح ها با سعادت سیر و پرواز کنند بجای اینکه با شک و تردید به پرواز در آیند.

درست می گویی، بگذاریم. چند دقیقه ای مانده است تا به دیوار ندبه و یا همانطور که مسلمانان می گویند دیوار براق برسیم، این آخرین اثر برجای مانده از معبد سلیمان است. به نظر اکثر حاخام های یهودی وارد شدن به حرم قدس از زمان تخریب معبد سلیمان برای یهودیان ممنوع بوده است؛ پس این دیوار نزدیک ترین نقطه به معبد است که یهود می توانند در آن، برابر با شریعت این زمان یهودیت نماز بگذارند و به آن “دیوار ندبه” می گویند زیرا مراسم عزاداری در آنجا و برابر آن اجرا می شود.

از کی؟

پیش از قرن شانزدهم یهودیان نماز و مراسم عزاداری خود برای تخریب معبد سلیمان نبی را در جاهای متعدد در اطراف حرم قدسی برگزار می کردند، سپس سالی یکبار جلوی سنگی از سنگهای حصار حرم قدسی گرد آمدند و آن را دیوار ندبه نام گذاری کردند و مسلمانان آن را دیوار براق می نامند.

پس دیگر دیوار براق نیست؟

آنجا برای مسلمانان هم مقدس است، آنها می گویند پیامبرشان شبی از مکه سوار بر حیوانی به نام براق به اینجا آمده است و کنار این دیوار آن را بسته است.

آیا می گذارید آنها آنجا عبادت کنند؟

تمام حرم قدسی را برای آنها گذاشته ایم و در دیوار هم با ما رقابت می کنند! اما باید دقت کرد که مسلمانان کنار آثار عبادت نمی کنند و مجسمه ها و پرتره ها برای آنان مهم نیستند.

حبیب مرا ریشخند می کرد و می گفت شما پروتستان ها مثل مسلمانان هستید و مجسمه ها و عکس ها را نمی پسندید.

این آن چیزی است که از معبد تخریب شده ما بر جای مانده است، بزودی برای جهانیان بیشترین آثار را گرد خواهیم آورد چیزی که این را برای همه اثبات کند.

این همه سال گذشت و شما این آثار را نیافتید و هنوز امیدوار هستید چیزی بیابید؟

هه هه، اگر چیزی پیدا نکردیم آن را خواهیم ساخت!

پس تو به چیزی که می گویی مطمئن نیستی؟

مطمئن نیستم و غیر مطمئن هم نیستم، در حالت شک قرار دارم، برخی از تحقیقات نشان می دهند که برای نخستین بار در زمان دولت عثمانی در کنار دیوار توسط یهود نماز گزارده شد و نه پیش از آن و قبل از قرن شانزدهم. مسلمانان می گویند که این دروغی آشکار است، به هر حال این مهمترین مکان مقدس به نزد ماست و سپس روبه جورج کرد و گفت: سخت است که شما تمرین نکنی و سرحال باشی و روحت شادمان باقی بماند، آیا می خواهی بدون عبادت برجای بمانیم؟

امروز بیشتر از دیروز عجیب هستی.

امروز روز عبادت است و ما داریم به سوی دیوار ندبه می رویم، باید پیاده شویم و باقی راه را پیاده برویم.

دوست دارم کمتر زیر نور خورشید پیاده روی کنیم خستگی دارد کم کم خودش را در من نشان می دهد.

امیدوارم کسی متوجه غیر یهودی بودن شما نشود.

چطور؟

این کلاه را سرت کن.

اشکالی ندارد، هه هه، اما در حالی که این را پوشیده ام از من عکس نگیر چرا که کاترینا از دیدن آن عصبانی خواهد شد.

مثل اینکه خیلی او را دوست داری!

بله، او زنی با تحصیلات دانشگاهی و متدین است و قلب او به مانند تو صاف است.

امیدوارم کسی را پیدا کنم که مثل تو برای دین و فرهنگ و اندیشه ارزش قائل باشد. مقداری به سمت راست می رویم و باز دست راست و آنجا دیوار را می بینیم که مردم کنار آن گریه می کنند.

کلاه را به سر کردم اما نمی توانم به خوبی خود را به حال گریه بیندازم.

مهم نیست، مانند تو زیاد است که نمی توانند حالت گریه بگیرند، آنجا خیلی ها را خواهی دید که گریه می کنند و یا به خوبی می توانند حالت گریه بگیرند. شما می توانی ادامه بدهی؛ چون زنان اجازه ورود ندارند.

چطور؟ من بدون تو وارد نمی شوم.

برو من اینجا منتظر تو هستم، می خواهی من هم وارد بشوم و به مانند سگ از آنجا طرد شوم، لطفا به تنهایی برو.

جورج بقیه راه را به تنهایی رفت احساس کرد که خستگی او دارد آغاز می شود تا اینکه به دیوار رسید. تعداد یهودیانی که گریه می کردند زیاد بود و بسیاری بودند که شاید به خوبی به گریه کردن وارد نبودند. در کنارشان ایستاد و آنها را زیر نظر گرفت، اما احساس تنگی نمود و خواست تا سریع خارج شود، بویژه که خستگی بیشتر خود را آشکار کرده بود و درجه حرارت بدنش افزایش یافته بود اطرافش را بررسی کرد هیچ زنی را در دور و بر خود ندید، پس احساس ناراحتی کرد و تصمیم گرفت برگردد، اما گام های او سنگین تر شده بود و آثار خستگی بیشتر در او ظاهر شده بود خود را به زور تا کنار لیفی رساند او را منتظر خود، نشسته در راه دید.

زود برگشتی!

من خیلی خسته و بی حال هستم، آیا ممکن است سریع تا ماشین برویم؟

بسیار خوب هر طور شما می خواهید.

ممکن است ماشین را تا اینجا بیاوری؟

مثل اینکه واقعا حالت ناخوش است. متاسفانه نمی توانم ماشین را اینجا بیاورم، می توانی به من تکیه کنی، بیا.

خستگی و بی حالی جورج واضح بود لیفی دست او را دور گردن خود انداخت تا به شانه اش تکیه کند، جورج تلاش کرد تا دست خود را بلند کند و راست راه برود اما خستگی او را بی رمق کرده بود، سرش به سمت شانه لیفی مایل شد، حرکت باد تارهایی از موی او را بر صورتش انداخت، بوی بدن لیفی به تار و پود وجودش وارد شد، موهایش زیر دستش بود و گاهی گونه اش با گونه او مالیده می شد.

واقعا متاسفم، امروز هم به مثل دیروز تو را خسته کردم. مثل اینکه من خودم را لوس کرده ام.

نه، ایرادی ندارد. مهم آن است که سریع تر به ماشین برسیم. نزدیک اینجا بیمارستانی هست به آنجا می رویم بعد از اینکه از سلامتی تو مطمئن شدیم می توانی لوس بازی را تکمیل کنی.

(2)

لیفی به سرعت جورج را به اورژانس بیمارستان رساند، آمپولی به او تزریق کردند که خیلی زود او را به خواب فرو برد. لیفی پیش پزشک رفت تا از حال جورج بپرسد.

چه اتفاقی برایش افتاده؟

نگران نباش، خواب آوری به او تزریق کردیم تا بیشتر استراحت کند، آزمایش او تا یک ساعت دیگر مشخص می شود و لبخندی زد و گفت

: خیلی نگران اش هستی همسرت است یا معشوقه ات.

فقط دوستم است.

به هر حال تا یک ساعت دیگر نتیجه مشخص می شود و تا آن موقع او هم بیدار خواهد شد.

لیفی در کنار جورج نشست و به چهره زیبای او با دقت نگاه کرد و به پیشانی او دست کشید و دست خود را در موهای او فرو کرد، احساس کرد عشق و علاقه زیادی نسبت به او دارد. بعد از مدتی جورج چشمانش را باز کرد در حالی که دست لیفی در موهایش بود.

من کجا هستم؟

خدا را شکر که بیدار شدی ما در بیمارستان هستیم و حالت خوب است.

دکتر کجاست؟

تا چند دقیقه دیگر با نتیجه آزمایش خواهد آمد، راحت باش خود را خسته نکن، جورج عزیز.

جورج دست او را که هنوز هم پیشانی و موهایش را نوازیش می کرد نگه داشت و آن را به نرمی لمس کرد.

لفیی من از شما بسیار ممنونم، انتظار نداشتم این طور خسته و بی حال شوم.

این حرف را نزن، من در خدمت شما هستم.

چند دقیقه ی بدون هیچ حرفی سپری شد اما زبان نگاه و لمس رساتر از زبان کلام بود. تا اینکه پزشک برای دیدن جورج آمد.

بیدار شدی جورج؟ معشوقه تو، ببخشید منظورم دوستت است خیلی نگران تو بود.

چه خبر دکتر؟

از نتایج اولیه این طور بر می آید که به التهاب شدید ویروسی دچار شده ای و بقیه نتایج فردا مشخص می شود.

کی می توانم مرخص شوم؟

یک ساعت دیگر و یا فردا هرطور میل داری، هر وقت احساس کردی بهتر شده ای، موقع رفتن پرستار داروی شما را خواهد داد، با اجازه شما

جورح اگر اجازه بدهی تا فردا اینجا خواهم ماند این برای سلامتی تو بهتر و مطمئن تر است.

جورج دست لیفی را کشید و متشکرانه به او نگاه کرد.

متشکرم لیفی، دوست دارم به هتل بروم، از کامل نشدن گردش پوزش می خواهم.

جورج دست او را گرفت و روی سینه خود گذاشت و سپس آن را بلند کرد و بوسید.

از تو پوزش می خواهم.

لیفی دست پاچه شد و شرم و خجالت بر چهره او ظاهر شد با وجود اینکه خیلی احساس خوشی و نشاط می کرد و لبخندی زد. دوست داشت عجله نکند؛ امروز شنبه بود و تا هنوز خورشید غروب نکرده بود.

از چه پوزش می خواهی؟ معذرت خواهی نکن، مهم این است که تو سالم باشی.

لیفی کارهای ترخیص جورج را تکمیل کرد داروها وآزمایش های آماده را تحویل گرفت و برای فردا ساعت ده صبح وقت گرفت.

آیا لازم است که او هم بیاید، یا فقط من بیایم و پاسخ آزمایش ها را بگیرم؟

اگر باز هم دچار خستگی و بی حالی شد او را با خود بیاور و گرنه آمدن شما کافی است.

پس فردا برای گرفتن نتیجه خواهم آمد، با ماشین آمبولانس برود یا با ماشین خود من؟

با ماشین تان، او پیاده خارج خواهد شد همانگونه که خواهی دید و رو به جورج کرد و به او گفت بفرمایید شما می توانید راه بروید.

پس منتظر باش تا ماشین را نزدیک در بیاورم.

لیفی بازگشت و دست جورج را گرفت و او را به طرف ماشین راهنمایی کرد و در را برای او باز کرد و در کنارش ماند تا کمکش کند. به چشمان آبی او نگاهی انداخت و با مهربانی و لطف با او سخن گفت.

من از شما ممنونم، نمی دانم چطور تشکر کنم.

و با یک حرکت بدون اراده به سمت او رفت و او را در آغوش گرفت و بوسه ای طولانی از او گرفت لیفی شدیدا دچار دست پاچگی شد با این وجود لبخندی چهره او را فرا گرفته بود و تلاش می کرد آن را پنهان کند.

ببخشید امروز روز عبادت است، نیازی به تشکر نیست؛ من کاری را می کنم که ضمیر و وجدانم به من امر می کند.

ببخشید شاید شما را به رنج و سختی انداختم، نمی دانستم چطور تشکر و سپاسگذاری خود را اظهار کنم به همین خاطر تو را بوسیدم.

الان وقت این کار نیست. می توانی استراحت کنی و لبخندی تمسخر آمیز زد و گفت کاخ بارها مرا بوسید و پوزش نخواست! چقدر از او بدم می آمد.

ببخشید؛ من قصد بدی نداشتم، نمی دانم چطور شد که این کار را کردم، شاید لحظه ضعف و سستی من به خاطر بیماری بود و یا همانطور بود که حبیب گفت: شگفتی از روح زیبا با شگفتی از جسم زیبا بهم درآمیخت.

یا اینکه از بهم آمیختن روح ها بود همانطور که در باره آن حرف زدیم، از این بحث بگذاریم وضعت چطور است؟

از شما و از خودم احساس شرم و خجالت می کنم، ضعف خود را در برابر شهوت و میل خود دیدم، باور کن قصد نداشتم شما را ناراحت کنم این فقط بیانی بود از آنچه در دل داشتم.

لطفا این بحث را تمام کن، به تو گفتم که کاخ بارها مرا بوسید و به من تجاوز کرد و هرگز عذر خواهی نکرد، بلکه و بدتر از این گاهی احساس می کردم که از روابط جنسی زشت احساس لذت می کنم، تصور کن مجبور شوم از ارزش ها و اصول خود دست بکشم و از این کار لذت هم ببرم، شاید نظر بنیامین در این مورد درست باشد که ما گاهی از جسم لذتی می بریم که موجب بدبختی و شقاوت روح ما می شود.

و یا شاید روح ما راهی را پیدا نکرده تا به وسیله آن با بدن همگام و همراه و به مثل آن خوشبخت شود.

شاید پروژه یافتن مسیر سعادت شما را به این هدف برساند، فراموش نکن وقتی به آن رسیدی به من خبر بدهید و گرنه هرگز تو را نخواهم بخشید و عذر تو را نخواهم پذیرفت.

این راه کی به پایان خواهد رسید، همه را منتظر نتیجه می بینم، لیفی باز هم تاسف و تشکر خود را از تو تکرار می کنم.

- چند دقیقه دیگر به هتل می رسیم، می خواهم امروز کلا در اتاقت استراحت کنی از وقت ناهار گذشته من فردا صبح موقع صبحانه خواهم آمد. به بیمارستان می روم تا نتیجه آزمایش ها را بگیرم و بعد پیش تو می آیم شما کی مسافر هستید؟

زبان مرا بند آوردی، از شما ممنونم، سفر من ساعت شش عصر است.

به هتل رسیدند، لیفی همراه او به اتاقش آمد و او روی تختخواب دراز کشید.

دوست دارم با تو بمانم اما می ترسم بودن من باعث جروبحث و مناقشه شود و تو را به خستگی بیندازد، به همین خاطر من مرخص می شوم.

نمی دانی مناقشه و مباحثه با تو چقدر مرا شادمان و مسرور می کند، اما برو و استراحت کن امروز تو را خیلی خسته کردم

خورشید غروب کرده است دوست دارم کاری انجام بدهم نمی دانم چرا، تو هر طور دوست داری آن را تفسیر کن.

متوجه نمی شوم!

لیفی به جورج نزدیک شد و او را در آغوش گرفت و بوسه ای طولانی از او گرفت. جورج احساس کرد که او به مانند گیاه تشنه صحرا است وقتی که آبیاری شود و با وجود خستگی و بی حالی دوست داشت که این آغوش گرفتن طولانی تر و نزدیکتر می شد.

شنبه تمام شده است و شما را تنها می گذارم تا این کار مرا تفسیر کنی من نمی دانم چرا این کار را کردم، به امید دیدار.

کار لیفی برای جورج واقعا غافلگیرانه بود، تفسیر این کار او را نفهمید، همانطور که تفسیر کار خود را نفهمید، زمانی که او را بوسید، آیا ما بدون اختیار حرکت می کنیم؟ یا ضعف بیماری علت آن است؟ یا در آمیختن روح ها تفسیر آن است؟ یا اینکه دلیل آن شهوت و گناه است؟ و یا اینکه اختلاط شگفتی روح وجسم است همانطور که حبیب می گفت؟ دلیل آن هر چه باشد نشانه ضعف بشر است و شاید نیاز به بخشیده شدن گناهان توسط مسیح را برای ما تبیین می کند سپس ذهن را آزاد گذاشت تا در باره لیفی فکر کند و به یاد توقف او و نگرانیش افتاد در حالی که در همین فکر بود ناگهان موبایلش به صدا در آمد متوجه شد کاترینا است.

عزیزم چطوری؟

خوبم الحمدلله از بیمارستان مرخص شدم و حالم خوب است، چه کسی راجع به بیماری من به تو خبر داد؟

بیماری؟ کدام بیماری؟ تمام آنچه من می دانم اطلاعاتی است که برای تام ارسال کرده ای و او دیروز در جلسه کلیسا به من خبر داد، مبنی بر اینکه تو چیز ی برای او فرستاده ای و اظهار کرده ای که خسته هستی.

باز هم تام؟

عزیزم آیا هنوز هم به من شک داری؟

هرگز، من خوبم و فردا زمان بازگشت من است، هواپیما ساعت شش پرواز می کند.

با آمبولانس منتظر تو خواهیم بود.

نیازی نیست من خوبم.

اشکالی ندارد برای اطمینان. نمی خواهم زیاد صحبت کنی سعی کن استراحت کنی، تو را به خدا می سپارم.

من هم تو را به خدا می سپارم عزیزم.

جورج مکالمه را پایان داد در حالی که به تقدیری فکر می کرد که کاترینا را وا می دارد تا بعد از بوسه لیفی تماس بگیرد، تا بوسه تام و خشم و غضب او از آن را یادآوری کند، از خود پرسید: آیا ما پری در مسیر باد هستیم؟ یا اینکه تقدیر او را به سوی چیزی که نمی داند می کشاند؟ آیا بهره و لذت جسم به معنی بدبختی روح و از بین رفتن ارزش ها است! و نمی شود آنها را با هم جمع کرد! انگار روزهای آینده مملو از رویدادهای غیر قابل پیش بینی هستند.
در این هنگام مسئول غذا، شام را به اتاقش آورد، پیش خدمت با تبسم وارد شد و به جورج سلام داد.

مثل اینکه آن زن تو را خیلی دوست دارد و خیلی به تو توجه می کند، خودش از خوب و عالی بودن غذا اطمینان حاصل کرد و به ما گفت تا خوردن دارو را به تو یادآوری کنیم و فقط زمانی رفت که مطمئن شد ما غذا را برای شما آورده ایم.

بسیار خوب، از شما متشکرم.

شام را به سرعت خورد و روی تختخوابش دراز کشید و به رویدادهای آن روز فکر کرد، چقدر دوست داشت ایمیل خود را چک کند اما این کار را به فردا موکول کرد.

(3)

جورج تا ساعت نه صبح بیدار نشد وقتی بیدار شد که پیشخدمت در اتاق او را برای صرف صبحانه زد.

این ها دستورات معشوقه تو هستند؛ نیم ساعت پیش تماس گرفت تا مطمئن شود که ما صبحانه را آماده کرده ایم، ساعت دوازده شب هم تماس گرفت تا از تماس ما با تو برای یادآوری خوردن داروها مطمئن شود. تو خیلی خوش شانسی چه کسی چنین دلبر زیبا و عاشقی دارد که بالاتر از این عاشق و شیدای تو هم باشد؟

جورج از او تشکر کرد و پاسخ او را نداد در حالی که با خود تکرار می کرد:” دلبری، شیدا و عاشق”، صبحانه اش را خورد و لپ تاپش را باز کرد تا پست الکترونیکی خود را ببیند و پاسخ نامه هایی را که ممکن است بدهد، سپس نامه ای به تام و آدم نوشت و آنها را از بیماری خود آگاه کرد و اینکه امروز به لندن باز خواهد گشت و از آنها پرسید آیا چیزی از شادی روح می دانید یا اینکه روح چیزی جز بدبختی و شقاوت ندارد و لذت ها فقط برای جسم است؟ آیا می شود هر دو را با هم خوشبخت و سعادتمند کنیم یا اینکه حتما برای سعادتمند کردن روح، جسم معذب و بدبخت شود؟
لیفی به بیمارستان رفت؛ تا پاسخ آزمایش ها را بگیرد، پزشک به او خبر داد که نوع ویروسی که جورج به آن مبتلا شده است ناشناخته است و از جهت علمی برای نخستین بار است که مغز کسی به آن مبتلا می شود؛ یعنی اینکه آنها در برابر یک حالت نوظهور هستند، پزشک پیشنهاد کرد تا جورج به مدت یک هفته تا ده روز به بیمارستان برگردد نمی شود پیش بینی کرد که وضع جورج به چه شکل پیش خواهد رفت؛ زیرا هر آن احتمال دارد، ویروس فعال شود که در نتیجه آن، امکان دارد تغییرات ناگهانی دروضع مزاجی جورج پیش بیاید که وجود پزشک را لازمی می گرداند لیفی به حال جورج خیلی گریه کرد و نمی دانست چکار کند، با حبیب که او را به بیمارستان آورده بود تماس گرفت از خودش و از حبیب می پرسید: چرا این همه به جورج وابسته شده آیا این یک رابطه شهوانی با مردی است که از رابطه جنسی با او پرهیز کرده پس حس زنانگی ایش بر انگیخته شده است؟ و یا اینکه یک وابستگی معنوی و فرهنگی و اخلاقی است یا به سبب هم شکلی و تشابه در روشن ضمیری و حرکت در مسیر سعادت است، در حال آه و ناله از حبیب سئوال می کرد و حبیب تلاش می کرد تا او را آرام کند سپس با هم پیش جورج در هتل رفتند.
زنگ تلفن اتاق به صدا در آمد در حالی که او هنوز مشغول خواندن نامه های الکترونیکی بود، که برایش رسیده بود، گوشی را برداشت دید لیفی پشت خط است و می گوید:

به ما اجازه می دهی به اتاقت بیایم؟

بفرمایید خوش آمدید.

لیفی با لبخندی غمگین وارد شد و به او خوش آمد گفت و با او دست داد.

مهمانی به همراه دارم به او اجازه می دهی؟

بین ما پرده و حجابی نیست، مهمان تو مهمان من است، در خدمت او هستم.

حبیب وارد شد؛ جورج به او خیلی خوش آمد گفت و از دیدن او بسیار شادمان گشت.

مثل اینکه تو به خاطر من بیمار شده ای؛ آغاز بیماری تو زمان همراهی با من بود، لیفی در این امر گناهی ندارد و بری است.

لیفی از هر عیبی پاک و بری است؛ او پاک تر از پاکی است.

عجب، کلام عاشقانه ای در حضور من!

هه هه، یادم رفت که تو نگهبان ما هستی.

لیفی با لبخندی مسحور کننده و خجالتی و در حالی که به جورج نگاه می کرد گفت:

متوجه نمی شوم منظور از نگهبان بودن حبیب چیست، نگهبان ماست یا چیز دیگری است؟

مسئله ایی نیست. جورج فقط می خواهد رابطه ما را بهم بزند. سپس رو به جورج کرد و گفت الان چطوری؟

به بهترین حال همانطور که می بینی، خیلی بهتر شده ام. دیروز خسته شدم و لیفی را هم با خود خسته کردم.

نه ابدا تو مرا خسته نکردی، من نمی دانستم چکار کنم؟ همیشه در جاهای حساس دست پاچه می شوم، امیدوارم ترا خسته نکرده باشم، وقتی مرا متوجه خستگی خودت کردی می بایست این گشت و گذار را لغو می کردیم، اما شاید بد فهمی من باعث آن بود!

نه تو اشتباه نکردی، این وضعیت به طور ناگهانی برای من پیش آمد.

دکتر پیشنهاد داد دو یا سه روز پیش آنها باشی، نظرت چیست؟

هواپیما ساعت شیش پرواز دارد؛ یعنی باید دو و نیم ساعت دیگر باید خارج شوم و تو به من می گویی دو یا سه روز!

جورج خواهش می کنم فقط دو یا سه روز تا بیشتر مطمئن شویم.

من خوبم، آخرین گزارش و نظر پزشک چیست؟

پاسخ آزمایش را به او بده لیفی، نظر پزشک مثبت است او می خواهد بیشتر مطمئن شود.

جورج نظر پزشک را از لیفی گرفت در حالی که به چشمانش نگاه می کرد، به او قول داد که از خود مواظبت خواهد کرد و به محض رسیدن به لندن به بیمارستان خواهم رفت.

لازم است به محض رسیدن به لندن به پزشک سر بزنی و جورج آن دو را نسبت به این کار مطمئن کرد.

همسرم کاترینا از بیماری من با خبر شده و گفت که با آمبولانس در فرودگاه منتظر من خواهد بود، از او خواستم این کار را نکند اما او بر انجامش آن اصرار داشت او به مثل تو ای لیفی سرکش است.

کار کاترینا درست است، تا از سلامت تو مطمئن شویم، ما دو ساعت وقت داریم لازم است تا ناهارت را بخورید، سپس بار و بنه ات را آماده سازی.

ناهار یکساعت دیگر است که با هم در غذاخوری هتل خواهیم خورد، من شما را دعوت می کنم، دعوتم را رد نکنید، بعد از ناهار بیشتر از ربع ساعت وقت نیاز ندارم تا دوشی بگیرم و وسایلم را جمع و جور کنم.

موافقم به شرطی که ناهار در اتاقت باشد و نه در غذاخوری هتل؛ تا باعث خستگی تو نگردیم.

اوه لیفی، دوست دارم کمی حرکت کنم، غذا خوردن در غذاخوری باعث خستگی من نمی شود.

حبیب سعی کرد تا سخنان عاشقانه مخفی میان آنها را قطع کند.

تا از وقت باقی مانده خودمان استفاده کنیم، چه خبر از اخبار راه سعادت؟

این دومین بار است که برای تحقیق در باره راه سعادت مسافرت می کنم به جز از دیدارها و گفتگوها و گردهمای های متعددی که داشته ام، تحقیق در این مورد وقت و زحمت زیادی از من برده است و امیدوارم این تلاش به نتیجه برسد.

لیفی: موفقیت تو موفقیت همه ماست، ما منتظر نتایجی هستیم که شما به آن می رسید.

حبیب: نخستین بار به کجا مسافرت کردی؟

به لحن گفتن کاترینا، خدمت شما عرض می کنم: سرزمین شگفتی ها، سپس سرزمین درگیری ها و نبردها و بعد سرزمین کلیساها.

حبیب: ما هند را سرزمین شگفتی ها می دانیم و سرزمین درگیری ها را همین سرزمینی می دانیم که تو در آن هستی اما سرزمین کلیساها کجاست؟

رم و واتیکان، برنامه سفر آینده است.

حبیب: از قدس می توانی انتظار سود و فایده بیشتری داشته باشی زیرا آن مهد و مرجع ادیان و مرکز درگیری ها است، دلیل دیدن واتیکان را می توانیم تصور کنیم چرا که با توجه به فرقه های مختلف مسیحیان از مهمترین مناطق آنها به شمار می رود، اما چرا در آغاز به هند رفتی؟

پرسش نخست آن بود که: دین های آسمانی برترند یا ادیان زمینی؟ برای این مقصود به هند رفتم، و سئوال بعدی این بود..

لیفی: از قطع کلامت عذر می خواهم لازم بود تا پرسش نخست این باش که دین برتر است یا الحاد؟

درست می گویی، اما من فکر کردم و هنوز هم بر این فکر هستم که الحاد یک بیماری روانی است وبه دنبال آن فقط یک فلسفه توجیهی وجود دارد و الا آنان در درون خودشان به خدا ایمان دارند و هیچ کس بیش از ملحدین دچار بیماری و اضطراب و بد اخلاقی نیست.

حبیب در حالی که به لیفی نگاه می کرد تبسم نمود و گفت:

درست می فرمایید، اما لازم بود تا این موضوع به شکل علمی خالص مورد بررسی قرار گیرد

تحقیق کردم، واقعا هم تحقیق کردم! اما شما از من می خواهید برای بررسی و تحقیق در این موضوع به کجا سفر کنم؟

حبیب: هه هه، به درون ملحدین سفر کن تا از آنچه می گویی مطمئن شویی!! نمی دانم چطور خودشان را تحمل می کنند!!

لیفی: و به همین علت آنها افسرده ترین مردم هستند و بیشترین خودکشی در میان آنهاست.

بگذار حرفم را کامل کنم، پرسش دوم این بود بعد از اینکه به این نتیجه رسیدیم که ادیان زمینی خرافه و فریب هستند، کدامین دین آسمانی درستتر و بهتر است؟ و نتیجه آن سفر بسوی سرزمین های مقدس بود برای دیدن یهودیت از نزدیک وبا نگاه از بالا و به لیفی رو کرد و گفت و در این سفر از همراهی با شما خوشبخت شدم.

پس گفتگوی دیروز ما پیرامون مسیحیت و فرقه های آن و جنگهای آنها یک بحث زود هنگام پیش از سفر سوم بود؟

بله، زود بود اما به هنگام و سر جایش بود و سفر سوم به واتیکان خواهد بود تا مسیحیت را بشناسم.

و شناخت دین اسلام باقی مانده است

خشم بر چهره لیفی آشکار شد، گفت: دین وحشیان، برو به مکه تا آن را بشناسی، هر کار بکنی به تو اجازه ورود نمی دهند.

هه هه، آرام باش عصبانی نشو واقعیت این است که دوست داشتم مسلمانان را اینجا در قدس دیدار کنم، فراموش نکن که بیشترین ساکنان اینجا مسلمان هستند، اما به خاطر کوتاهی سفر ممکن نشد و بیماری وقت را کوتاهتر کرد، بطور کلی شاید نیازی به سفر به سرزمین مسلمانان نداشته باشم.

حبیب به چشمان لیفی نگاه کرد.

باز داشتن غیر مسلمانان از رفتن به مکه مثل بازداشتن مسلمانان از رفتن به دیوار ندبه و یا بازداشتن جوانان برای رفتن برای نماز در مسجد اقصی در روز جمعه و یا... توسط یهودیان است.

جورج: سخت نگیر نگفتم که تو یک مسلمانی که خود را در لباس کاتولیک پنهان ساخته ای!

لیفی: هه هه، او همیشه همینطور است، ولی الان یک نفر با من است که هم دین تو اما مخالف و ضد توست ای دکتر.

از جورج ضد من کمک نگیر؛ او امروز مسافر است، جروبحث ما ادامه خواهد یافت، اما انصاف آن است تا همانطور که در باره یهودیت و مسیحیت تحقیق می کنی در باره اسلام هم تحقیق کنی. آیا لیفی از تو نخواست درباره الحاد تحقیق کنی؟ آیا الحاد نزد شما دو نفر از اسلام برتر است؟

هه هه، شاید.

دیر شد، می خواهی قبل از تو به غذاخوری برویم یا اینکه با هم پایین می رویم؟

باید به او در پایین آمدن کمک کنیم چرا که خسته و بی رمق است.

ممنون لیفی، شما جلوتر بروید به سرعت می آیم، فقط به دستشویی سری می زنم.

لیفی و حبیب به غذاخوری رفتند و میز مناسبی انتخاب کردند و منتظر آمدن جورج نشستند در این هنگام حبیب گفت:

می ترسم بیش از حد لازم از او خوشت آمده باشد.

چرا؟

ببخشید از اینکه دخالت می کنم اما نگاههای شما به هم مشکوک به نظر می رسد و سخنتان با هم مانند دو عاشق است.

نمی دانم چرا به این جا رسیدیم! با وجود اینکه همچنان که در آغاز به تو گفتم او از هرگونه ارتباط جنسی اجتناب کرد و به من گفت که همسرش را دوست دارد و این کار را خیانت تلقی می کند.

به تو گفتم که شگفتی و خوش آمدن از افکار، اندیشه ها و اخلاق را با شگفتی ها و تمایل شهوانی و غریزی مخلوط نکن.

دیروز اتفاق بسیار عجیبی روی داد، بعد از خستگی و افتادنش او را حمل کردم بعد او مرا برای اولین بار بوسید و وقتی او را بر روی تخت گذاشتم پاسخ او را دادم و او را بوسیدم.

بوسه متاسفانه در جوامع هر دو تای شما بسیار طبیعی است، اما آنچه طبیعی نیست عدول از ارزشهایتان است.

من تفسیر درستی برای آنچه رویداد ندارم و فکر می کنم یا آنچه می گویید درست است و یا اینکه آن به علت ضعف بشری است.

در این هنگام جورج رسید و کنار آنها پشت میز نشست.

سلف سرویس باز بود؛ دوست دارید بلند شویم و غذا برداریم؟ بفرمایید.

بعد از اینکه دوباره سر میز آمدند حبیب به جورج و لیفی پیشنهاد داد تا گفتگو را ادامه دهند، این فرصتی گرانبهاست که هر سه نفر با هم گرد آمده اند.

از جایی که رسیدیم بحث را ادامه بدهیم، من بسیار ضروری می دانم که یک بار به طور ویژه برای دیدن مسلمانان مسافرت کنی.

با وجود اینکه من همیشه با او مخالفت می کنم، اما در این مورد با او موافقم ؛ چون او از اسلام مانند الحاد دفاع کرد.

هه هه، من از الحاد و اسلام دفاع نکرده و نمی کنم، من از یک سبک علمی برای رسیدن به حقیقت حرف می زنم.

هر بار سفر من به همراه کلی گفتگو شبیه این گفتگوها است، همانطور که به همراه مطالعات فراوان و تفکر و تامل ژرف و مشورت های متعدد بعد از بازگشت است اما مقدار اطلاعات این بار بیشتر از حد انتظار بود، که لازم است تا بعد از برگشت به شکل ویژه در باره این سفر تامل کنم این سفر بسیار پربار و غنی بود.

لیفی در حالی که با طنازی به چشمان جورج نگاه می کرد گفت:

میشود از شما سئوالی بکنم، امیدوارم سبب ناراحتی تان نشود؟

بفرمایید.

اگر قانع شدی که یهودیت یا کاتولیک و یا ارتودکس و یا حتی اسلام و یا پروتستان راه و مسیر سعادت و خوشبختی است، آیا مستقیما به آن می گرویی، یا اینکه سود و زیان را در نظر می گیری؟

به گمانم تمام حسابهای سود و زیان بعد از شناخت راه سعادت پایان می پذیرد؛ رسیدن به آن راه تمامش سود خالص است، آیا سعادت و سود بالاتری از این راه هم وجود دارد. مهم این است که من آن را بیابم.

حبیب با احتیاط به جورج نگاه کرد و گفت:

آن را خواهی یافت، حتما آن را خواهی یافت، اما من در آنچه می گویی تردید دارم.

در چه چیز تردید داری؟

در آسان بودن این کار و نبودن حساب های سود و زیان تردید دارم، برخی از تصمیم ها تا حدی سخت هستند..!!

چطور؟

بگذار فکرم را ساده تر بگویم، برخی هستند که بیماری قند دارند و می دانند که استفاده از قند باعث بیماری و زیان است اما با وجود این از آن جتناب نمی کنند! هر فرد چاقی می داند که خوردن بیش از اندازه نیاز و غیر بهداشتی برای او ضرر دارد اما با وجود این از خوردن دست بر نمی دارند.

چه ربطی دارد؟

تغییر دین به طور حتم از تغییر عادت خوراک بسیار مشکل تر است، این تغییر مسیر وتغییر انگیزه زندگی است و به لیفی رو کرد و گفت: من فکر می کنم لیفی این مطلب را به خوبی می فهمد، به هر حال شما به طور یقین راه را خواهی یافت.

تو از کجا این قدر مطمئنی؟ آیا شما به دنبال آن نبوده اید که هنوز هم آن را نیافته اید؟

امکان ندارد شما این چنین پافشاری کنی و آن را نیابی، از لطف و کرم پروردگار به دور است تا کسی را که می خواهد به حقیقت برسد یاری نکند.

تو آن پیرمرد سعادتمند را به یاد من آوردی که عین همین سخن را گفت.

آن پیر مرد چی گفت؟

شاید از آنچه می گویم تعجب کنی، من به قصد خودکشی بیرون رفته بودم، بطور اتفاقی او را دیدم او بسیار شادمان و خوشبخت به نظر می آمد، از او پرسیدم آیا تو خوشبخت هستی؟ پاسخ داد بله، پرسیدم چطور به خوشبختی برسم؟ بطور کلی او بود که برای اولین بار ترکیب “راه سعادت” را به من گفت.

چه پاسخی به تو داد؟

پاسخ نداد، اما به من گفت: اگر پافشاری و قصد جدی داشته باشی با آن خواهی رسید.

آیا بعد از آن با او ارتباط نداشتی؟

متاسفانه شماره یا آدرس او را نگرفتم او شماره و آدرس مرا گرفت، اما تماسی نگرفت.

ببخشید، وقت دارد به سرعت می گذرد جورج من فکر می کنم تو باید به سرعت ناهارت را تمام کنی و بار و بنه ات را جمع کنی.

دیر نمی شود ربع ساعت دیگر پیش شما خواهم بود سپس به سمت اتاق بالا رفت.

از شجاعت و روراستی جورج شگفت زده شدم.

من هم همینطور.

من مرد هستم هر طور که می خواهم شگفت زده می شوم ؛ اما تو مواظب خودت باش.

شما عربها میان مرد و زن تفاوت قایل می شود!

عرب یا یهود؟ گمان می کنم ما این موضوع را پیش از این به پایان رسانده ایم، اما برخی تفاوت ها هست که نمی توانی آنها را از بین ببری.

مثل چه؟

هه هه، مثلا اینکه من مثل تو خوشگل نیستم و زن نیستم و تو مرد نیستی آیا می خواهی طبیعت اشیاء را تغییر بدهی؟ شما هر کار بکنید خوردن با نوشیدن متفاوت است و نقش متفاوت هر کدام بر جای می ماند، شما دختری زیبا و خوشگل هستید که سخن می گویی و گفتگو می کنی و من یک مرد هستم که گفتگو می کنم. اما اینکه زنان را سگ بدانیم یا آنها را پلید و نجس تلقی کنیم این چیز را هیچ فرد یا دینی که پیروان محترمی دارد نمی گوید.

خوب می فهمم چه می گویی، لطفا کنایه نگو.

ببخشید، اما مهم این است که شما از اندیشه و پافشاری و اخلاق و روحیه او شگفت زده شوی و نه برای جسم و قیافه او، قبلا این موضوع را به تو گفتم، این است معنی نگهبانی من از شما دو نفر.

آها.. مقصود از نگهبان را متوجه شدم خودم مواظب خواهم بود، آنچه دیروز روی داد کافی است.

جورج به سرعت پایین آمد و کارهای خروج از هتل را انجام داد و به طرف لیفی و حبیب که منتظر او بودند، رفت.

مثل اینکه وقت زیادی نداریم. برویم؟

بله، می ترسم ترافیک باشد و یا اینکه نقطه تفتیشی در راه باشد.

خدا حافظ تو باشد، لیفی تو را می رساند، من از شما پوزش می خواهم من یک قرار دارم، اما یادت نرود که ما را از تحولات راه سعادت و خوشبختی با خبر کنی.

آیا نمی خواهی نگهبانی را تکمیل کنی؟

هه هه، جز پروردگار کس دیگری شما را حفاظت نمی کند، هیچ چیز مثل اصول و ارزشها مانع انسان نمی شود.

ماشین را نزدیک در می آورم تا وسایل خودت را سوار کنی.

جورج من از شما واقعا ممنونم خیلی به ما خوش گذشت و بهره بردیم من منتظر خبرهای تو هستم، خداوند حافظ تو باشد یادت باشد به مجرد رسیدن به فرودگاه لندن به نزدیک ترین بیمارستان بروی و فرموش نکن که آمپولی را که نزد لیفی است با خودت برداری.

چه آمپولی؟

آمپولی که در صورت نیاز در هواپیما می توانی آن را تزریق کنی، پزشک آن را تجویز کرد.

از شما ممنونم.

(4)

جورج از هتل بیرون آمد و دید لیفی وسایل را در ماشین گذاشته و منتظر اوست، پس سوار شد و به سوی فرودگاه رفتند.

جورج شما از پیش ما می روید، بیشتر از چند روزی با ما نبودی، اما تو علامت مشخصی داری که از یاد نمی رود.

این لبخند و تبسم زیبا و اندیشه و فرهنگ تو است که از یاد نمی رود، خیلی از شما استفاده بردم و البته شما را خسته کردم، از شما خیلی ممنونم.

چشمان لیفی پر از اشک شدند.

گفتگو، مناقشه و مباحثه را به همراه نگاه تو از دست می دهم و به همان زندگی سخت و طاقت فرسا که داشتم باز می گردم.

فردی مثل بنیامین مستحق این اشک ها نیست.

مشکل بنیامین و یا کل یهودیت نیست، مشکل حقیقی در درون من است، من راه سعادت را نمی شناسم در گفتگو ها خیلی احساس خوشبختی و سعادت می کردم.

گفتگو های ما ادامه خواهد داشت و گفتگو با حبیب هم ادامه خواهد یافت! تو حق داری من از زمانی که شروع به رفتن در مسیر یافتن خوشبختی کردم، دیگر آن غم و اندوه دایمی با من نیست.

من این را یک قول و قرار می دانم که تو آنچه را که در مسیر سعادت به آن می رسی به من برسانی و من نیز به تو قول می دهم آنچه را من و حبیب به آن برسم به اطلاع تو برسانم.

به تو قول می دهم، اما به یک شرط.

چه شرطی؟

اینکه اشک هایت را پاک کنی و لبخند بزنی، دوست دارم لبخند را در چهره تو ببینم.

بسیار خوب، می پذیرم، به خاطر آنچه دیروز موقع خدا حافظی روی داد از شما پوزش می خواهم، باور کن نمی دانم چرا آن کار را کردم.

خوب تو را درک می کنم، زیرا من هم مثل تو علت آن کار را که وقت بازگشت از دیوار ندبه انجام دادم نمی دانم. هه هه، شاید به این خاطر بود که من در کنار دیوار ندبه نتوانستم گریه کنم.

چرا گریه نکردی؟

چرا گریه کنم؟ به خاطر معبدی که هنوز با وجود تمام تلاشهایی که به خرج داده اند از آن اثری نیافته اند!

فکر نمی کنی که تو سخن را از خط قرمز دین من گذرانده ای؟

هه هه، متاسفم برای اینکه کفاره این کار را بدهم از خط قرمز پروتستان هم عبور می کنم، آنها مجرم هستند که میلیونها کاتولیک را در اروپا کشته اند. آیا راضی شدی و مرا بخشیدی خانم؟

بله تو را بخشیدم آقا. اما به یک شرط.

شرط مرا به من بازگرداندی، چه شرطی؟

اینکه فردا از تو خبری دریافت کنم اگر چه حتی یک پیام باشد.

بسیار خوب می پذیرم.

رسیدیم، این فرودگاه بن گورین است به نام اولین نخست وزیر اسرائیل، برای اطلاعات شما: این فرودگاه پیش از این به عنوان برترین فرودگاه خاورمیانه شناخته شده است.

جورج در حالی که لیفی منتظر او بود کارهای مربوط به خروج را پایان داد، آنگاه که جورج می خواست به قسمت داخلی فرودگاه برود لیفی دستش را دراز کرد و آمپول را به او داد و گفت این را پزشک تجویز کرده است اگر متوجه تب ناگهانی و یا بی حالی شدی آن را تزریق کن، باعث راحتی شما تا لندن خواهد شد.

از شما ممنونم.

چشمان لیفی پر از اشک شدند و دستش را دراز کرد تا با جورج خداحافظی کند و سپس گفت: از شما بابت هر لحظه ای که با هم بودیم با تمام وجود تشکر می کنم و دست دیگر را بر دست او گذاشت و احساس کرد که دوستی را دارد از دست می دهد که سالهاست او را می شناسد، اما از آنچه می خواست و میل داشت تا انجام بدهد پرهیز کرد و لیفی نیز چنین کرد.

تو را به پروردگار می سپارم مسیح حافظ تو باشد.

من هم تو را به پروردگار می سپارم خدا تو را حفظ کند.

و سپس به پشت سر نگاه کرد در حالی که قلبش داشت از دوری جورج از جا کنده می شد.