face
   

پرسش های حیرت آور!

پرسش های حیرت آور!

(1)

به محض پایان یافتن فیلمی که تماشا می کردند کاترینا برای خارج کردن جورج از آشفتگی فکری و غوطه خوردن در دریای افکار پریشان رو به او کرد و گفت:

جورج، جورج، نمی خواهی از این وضعیت که در آن هستی بیرون بیایی؟

منظورت چیست؟! بله، البته که می خواهم!

همسایه جدید ما در باره روان پزشک معروف تام اریکسون سخن می گفت، به من گفت که برای معاینه و مداوا پیش او رفته است.

جورج به خود تکانی داد و به همسرش رو کرد و در حالی که چهره او احساس دو گانه و اضطراب درونی او را به خوبی آشکار می کرد با پوزخند گفت:

بسیار خوب، پیش روان پزشک بروم تا به او بگویم لطفا به من کمک کن تا جهالت خود نسبت به علت آفرینش را از یاد ببرم و ندانستن فلسفه زندگی را فراموش کنم؟

نه، تا از او بپرسی: چگونه می توانی راز آفرینش و فلسفه زندگی خود را بیابی؟

تا پاسخ را بدانم!!

بله.

جورج سر خود را به عقب بر گرداند، و چیزی نگذشت که خیالات و افکار، همیشگی، او را به جاهای دور و دراز بردند و اضطراب و پریشانی به سراغش آمده در حالی که در افکار خود غوطه می خورد، کاترینا متوجه شد که به محض تنهایی، افکار پریشان و اضطراب آور به سوی جورج هجوم می آورند، پس با صدای بلند او را صدا زد:
جورج!

بله، بله، می خواستم از تو بپرسم آیا تام روان پزشک کاتولیک است؟ یا این علاقه تو برای رفتن پیش او علت دیگری دارد؟

جورج عزیز، علاقه من برای خوشبختی در زندگی است، شاید گاهی حق با تو باشد که من عمدا از خودم فرار می کنم، اما آیا این از زندگی پریشان و پر از شک و تردید تو بهتر نیست؟

بسیار خوب من تصمیم گرفته ام به دنبال راه سعادت و خوشبختی باشم، بعد از این دیگر هرگز فرار نخواهم کرد و برای رسیدن به پاسخ تلاش می کنم، سپس لبخندی زد و ادامه داد: اما برای آن پیش کشیشی کاتولیک نخواهم آمد، اجازه بده اول از این روان پزشک بپرسم.

از او خواهیم پرسید، از خداوند می خواهم تا شفا و بهبودی تو را به دستان او قرار بدهد.

هه هه، پس من بیمارم و به مداوا نیازمندم و فیلسوفی نیستم که به دنبال پاسخ می گردم!

مداوا همان رسیدن به پاسخ است، این سرزدن به پزشک به خاطر بیماری تو نیست و سپس چشمکی به او زد و بر سینه او دراز کشید و گفت: با من موافقی عزیزم؟

موافقم

(2)

جورج بسیار مشتاق بود تا پیش از ملاقات تام روان پزشک اطلاعاتی در باره او بدست آورد، پس به صفحه او در فیس بوک وارد شد و کنفرانس هایی را که حضور پیدا کرده بود، مورد مطالعه قرار داد و تحقیقات و پژوهش های او در این کنفرانس ها را بررسی کرد و یاداشت ها و نظرات بیمارانش را خواند و صورتی تقریبا واضح از او برایش ترسیم شد، او روان پزشکی متبحر با شهرتی جهانی، دارای هوش و ذکاوتی بالا و آدمی با فرهنگ و دوستدار فلسفه بود که می توانست طب جدید و مدارس متنوع فلسفی را با هم در آمیزد.
جورج نظرات و دیدگاهای بیماران را با دقت تعقیب کرد و پی برد که او دارای شخصیت و رفتاری عجیب است رفتار شخصی او با دانش پزشکی اش در تضاد بود، به ویژه رفتار او با زنان بیمار قابل توجه بود و متوجه شد تام آن گونه که او گمان می کرد مذهب کاتولیک نداشت بلکه فردی بی دین و لا مذهب است و به هیچ دینی باور ندارد.
جورج زمان ویزیت دکتر را چند بار به تاخیر انداخت، او هیچ انگیزه ای برای رفتن پیش پزشکی با رفتار متناقض نداشت، اما او به کاترینا قول داده بود تا نزد او برود اما هر بار قول خود را به آینده موکول می کرد تا اینکه روزی کاترینا او را غافلگیر کرد و خبر داد که قرارش با دکتر ساعت چهار بعد ظهر است و او هم همراه خواهد آمد، با وجود اینکه نسبت به این پزشک احساس خوبی نداشت اما موافقت کرد! و با خود گفت این یک تجربه شکست خورده است، اما زیانی ندارد و باعث ساکت شدن کاترینا خواهد شد.
جورج و کاترینا برای دیدن دکتر رفتند، مطب آرامی بود مبلمان و اثاثیه آن فاخر جلوه می کرد و رنگها باهم هماهنگ بود و منظره چشم نوازی داشت و چیزی جز یک نفر با نگاههای مشکوک که پشت میز استقبال نشسته بود این ترکیب چشم نواز را به هم نمی زد، جورج قرارش با پزشک را به او خبر داد، او به سردی پاسخ داد:

اسم من براد است، من پیش از این شما را ندیده ام، به گمانم هم اکنون دکتر مشغول است.

جورج رو به کاترینا کرد و گفت:

مگر تو برای ما وقت نگرفته ای؟

چرا سه روز پیش اینجا آمدم و وقت گرفتم!

براد موذیانه پاسخ داد:

بله، بله، معذرت می خواهم شما وقت گرفته اید بفرمایید دکتر منتظر شماست.

جورج همراه کاترینا وارد اتاق دکتر شد در حالی که رفتار براد باعث شگفتی و انزجار او شده بود، پزشک به آنها خوش آمد گفت و از آنها خواست که هر کدام را به تنهایی ببیند.

جورج پاسخ داد:

اما فقط من با شما قرار دارم!

و کاترینا همسر و نزدیک ترین فرد به توست و به من در شناخت وضعیت تو کمک می کند، پیشنهاد می کنم که ابتدا چند دقیقه با او گفتگو کنم و بعد تو را ببینم.

جورج به سالن انتظار بازگشت و با ناراحتی روی مبلی نشست، براد از او پرسید:

کاترینا پیش تام است!

تو از کجا او را می شناسی؟

مگر او نبود که سه روز پیش برای گرفتن وقت آمد و پوزخندی شیطنت آمیز زد و گفت: و تام به تنهایی با او خلوت کرده، تام خیلی خوش شانس است، مردی خوش سیما با زنی نشسته که داری زیبایی و جمال مسحور کننده مشرق زمین است.

جورج مجله ای بدست گرفت تا خود را با آن مشغول و خشم و آزردگی اش را پنهان کند تا براد دست از سر او بردارد، جورج به یاد ارتباطات مشکوک تام با زنان بیمارافتاد، نزدیک بود آرامش ساختگی خود را از دست بدهد اما خود را کنترل و قانع کرد تا مقداری درنگ کند اگرچه گذشت زمان به ناراحتی او می افزود. کاترینا بعد از ده دقیقه در حالی که می خندید خارج شد و همسرش را صدا زد:

عزیزم دکتر منتظر توست، من می روم کلیسا، آنجا قراری دارم.

جورج وارد اتاق پزشک شد وبا ورود او لبخند از چهره دکتر محو شد و با نگاهی سرد از او استقبال کرد و گفت:

چرا می خواهی بدانی چه کسی تو را آفریده است؟ و چرا به وجود آمده ای؟ و سرانجام تو چه خواهد شد؟

چون می خواهم زندگی ام داری معنی و مفهوم باشد و خود را با آن مفهوم هماهنگ کنم.

مممم، مثل اینکه من در برابر نمونه ای ویژه و با تحصیلات عالی هستم، چرا از راههای فلسفی تفکر استفاده نمی کنی؟

منظورت را متوجه نمی شوم؟

چطور متوجه نمی شوی فیلسوف! وقتی که ما به روش فلسفی پاسخ می دهیم هر پاسخ بر مجموعه ای از پرسش ها استوار است که در رسیدن به پاسخ کمک می کنند.

کمی درنگ کرد و ادامه داد:

برای اینکه پاسخ تو را بدهم پرسش های دیگری را مطرح می کنم، برای نمونه: از کجا می توانیم پاسخ این پرسش ها را پیدا کنیم؟ به جای این که در پاسخ فرو برویم، ببینیم که از کجا می توانیم به پاسخ دست یابیم؟ و معیارهای درستی آن کدام اند؟ آیا به نظر تو این روش منطقی و فلسفی درست نیست؟

شاید!

این روش به توانایی اش در بیرون کشیدن پاسخ از درون وجودت متمایز است و بر دیگر روش ها برتری دارد، دکتر لبخندی زد و ادامه داد و بدون تردید این، از روش کاتولیکی بهتر است که بر پایه تسلیم شدن بدون فکر و اندیشه در برابر تناقضات استوار است! قرار بعدی ما هفته آینده است، تلاش کن تا پاسخ این دو پرسش را برای من پیدا کنی: اول اینکه پاسخ این پرسش را از کجا می توان به دست آورد؟ و دیگر اینکه چه ضمانتی بر درستی این پاسخ نسبت به دیگر پاسخ ها وجود دارد؟ بسیار خوب، آیا با سبک من موافق هستید؟

با وجود درست نبودن دیدگاهت در باره مذهب کاتولیک، سبک تو منطقی و عقلانی به نظر می رسد، بسیار خوب با شما موافقم.

جورج از اتاق دکتر خارج شد، و نگاهش به براد افتاد، که با لبخندی مکارانه به او نگاه می کرد:

امیدوارم نشست موفقیت آمیزی بوده باشد، به کاترینا سلام برسانید!

(3)

پرسش های تام و منطق تفکر او، قسمت زیادی از ذهن جورج را به خود مشغول کرده بود، در حالی که رانندگی می کرد با خود می گفت: من تعدادی پرسش داشتم، اما تام آنها را بیشتر کرد، انتهای کاری که تام انجام داد اضافه کردن به مجموعه پرسش های من بود!
به سمت قهوه خانه ای در آن نزدیکی رفت و فنجانی قهوه درخواست کرد، پیشخدمت فنجان قهوه را آورد و روی میز گذاشت اما جورج آن چنان در افکار خود فرو رفته بود که متوجه آن نشد.پیشخدمت خواست با صاف کردن سینه خود او را متوجه کند اما جورج در افکار خود غرق شده بود، پس او را رها کرد و رفت، بعد از گذشت مدتی، جورج متوجه فنجان ولرم قهوه روی میز شد، پیشخدم را صدا زد و از او پرسید:

آیا تایید می کنید من متوجه گذاشتن قهوه روی میز نشدم؟ گاهی پرسش های درونی ما را از خود غافل می کند!

پرسش های درونی و ذاتی نشانه آگاهی و ذکاوت است، اما.. اما اگر شدت پیدا کند دلیل درگیری داخلی افکار و سمت وسوی های متناقض است.

جورج از حرف پیشخدمت و تحلیل او شگفت زده شد و گفتگو با او را ادامه داد:

به نظر تو دلیل این تناقضات و درگیری ها چیست؟

دلایل زیادی دارد و از جمله مهم ترین آنها آن است که صاحب آن تناقضات، مسائل بزرگ حیات خود را که به خاطر آنها زندگی می کند حل و فصل نکرده است، قضایایی مثل: چرا آفریده شده ایم؟ و سرانجام ما چه خواهد شد؟ مشکل در پیچیدگی موضوع نهفته است اما چیزی که ما با سادگی و البته به همراه ژرف اندیشی می توانیم به دست آوریم، با پیچیدگی و اندیشه مبهم که غالبا سطحی است، نمی توانیم بدست آوریم

جورج با شگفتی و حیرت چشمانش را گشود:

چگونه می توانیم با سادگی به پاسخ این پرسش ها دست یابیم؟

بسیاری از مردم با سرگرمی یا نوشیدن شراب یا پرداختن به جنس مخالف و اموری مثل این از پاسخ می گریزند، پرسش از نشانه های مهم آگاهی است، اما...

مشتری دیگری پیشخدمت را صدا زد و گفتگوی کوتاه آنها را قطع کرد، پیشخدمت از جورج پوزش خواست و پول قهوه را از او دریافت کرد و دنبال کار خود رفت.
جورج از آن جا خارج شد و با اتومبیل خود حیران و سرگردان در خیابان ها گشت زد، نمی دانست کجا برود، او نمی توانست حرف پیشخدمت را فراموش کند، کلام او تعجبش را برانگیخت و عقل و اندیشه او را تحریک و احساسات اش را به حرکت واداشت آرزو می کرد پیشخدمت سخن اش را به پایان رسانده بود، حتی اگر مجبور به ده بار پرداخت بهای قهوه می شد، از رضایت و تسکین خود از سخنان پیشخدمت دچار شگفتی شد، با وجود اینکه او کارگری ساده بود، همانگونه که وضع و چهره ظاهری او از یونانی بودن یا از ریشه یونانی یا لاتینی بودن او خبر می داد.
بعد از گذشت یک ساعت جورج متوجه شد که هنوز در همان ناحیه است، تصمیم گرفت که یک بار دیگر به همان قهوه خانه برود پس برگشت و پشت میزی نشست و درخواست قهوه همیشگی خود را داد، پیشخدمت دیگری آن را آورد، از او در باره پیشخدمت قبلی پرسید؟

منظورت چه کسی است آقا؟

من نیم ساعت پیش آمدم و پیش خدمتی دیگر اینجا بود.

احتمالا کات یا آدم بوده است شیفت کاری آنها ساعتی پیش تمام شد و حالا شیفت کاری ما است.

جورج به سرعت قهوه خود را نوشید و هنگام رفتن از پیشخدمت پرسید:

شیفت کات یا آدم کی شروع می می شود؟

فردا از ساعت نه صبح تا پنج یا شش عصر.

متشکرم.

(4)

وقتی جورج به خانه برگشت بچه هایش به پیشوازش آمدند، از مادرشان پرسید، مایکل گفت هنوز کلیسا است، شاید کمی تاخیر کند ودیر وقت بیاید.
جورج به انتظار آمدن کاترینا از کلیسا در هال خانه نشست و ساعت ده شب کاترینا، خسته و کوفته در حالی که بوی شراب از دهانش به مشام می رسید سررسید، اما هنوز متوجه اطراف خود بود و به محض دیدن جورج از او پرسید:

از دیدار پزشک چه خبر؟

رفتار عجیبی داشت، اگرچه سخنانش تا حدی قانع کننده بود و با احتیاط رو به کاترینا کرد و پرسید:وقتی با او تنها بودی چه گفت؟

چیز خاصی نگفت عزیزم، فقط به من خوش آمد گفت و خود و امکانات کاری خود را به من معرفی کرد و از کار و زندگی ام پرسید، او بسیار با فرهنگ و زیرک بود.

و زیبا و خوش سیما هم بود! آیا از تو در باره من چیزی نپرسید؟

چرا وقتی خواستم بیرون بیایم، به او گفتم تو از پرسش هایت در باره راز زندگی پریشان وتحت فشاری!

فقط؟!

فقط، بیشتر از خودش و از من حرف می زد، چقدر مودب بود!

مممم، حرفهای تو در باره او عجیب است، با وجودی که او فردی بی ایمان و ملحد است و به هیچ دینی اعتقاد ندارد و با دین داری هم مبارزه می کند و آن را نوعی بیماری می داند، به نظر من او پررو و بی حیا هم بود.

جورج! او با من بی نهایت با ادب و مهربان بود! با من اصلا در باره دین حرف نرد، حتی وقتی فهمید من معلم الهیات هستم، به طور کلی تو برای دین یا ادبش پیش او نرفته ای بلکه برای دانش و مهارت پزشکی به پیش او رفته ای!

تو امشب همراه چه کسی بوده ای و با چه کسی شراب خورده ای؟!

تو حق نداری این سئوال را بکنی و من حق دارم که جواب ندهم، با وجود این، ما در جشنی به مبارکی کشیش شرکت کردیم.

جورج از این شب نشینی های کاترینا و نوشیدن شراب در عذاب بود، به نظرش این رفتار او با دین داری- که وقت و تلاش خود را صرف آن می کرد در تضاد بود، اما احساس کرد با تندی و سنگ دلی رفتار کرده است، پس تلاش کرد تا جهت گفتگو را تغییر دهد، پس با تمسخر گفت:

من تا به حال مجموعه ای پرسش داشتم، او به این مجموعه افزود! و به حیرت من اضافه کرد!

چطور!

به جای اینکه به سئوال من پاسخ بدهد، پرسش های دیگری پرسید و از من خواست تا به آن ها پاسخ بدهم.

پرسش هایی دیگر!

بله، ما از کجا می توانیم پاسخ این چنین سئوال هایی را بیابیم و ضمانت درستی این پاسخ ها چیست؟

با وجود شگفتی حرف هایش! اما شاید حق با او باشد!

فعلا این مطلب را بگذار کنار، امروز مرد عجیب دیگری را ملاقات کردم که مرا از درون وجودم تکان داد و به طور تصادفی از همان موضوعی حرف زد که به خاطر آن به دیدن پزشک رفته بودم!

عین همان موضوع!

این از شگفتی های تصادف است!

او چه گفت؟!

دقیقا یادم نیست، حرفش با من کامل نشد، اما گمان می کنم او بر خلاف تام مردی متدین بود، او به سادگی در باره پاسخ پرسش ها صحبت می کرد و از عمق سادگی و معنی زندگی و خوشبختی و به چشمان کاترینا خیره شد: و از فرار مردم از پاسخ با نوشیدن شراب و شب نشینی و چیزهای دیگر!

با توجه به متدین بودنش سخن او جالب است و شاید بتوان گفت او در باره موضوع فرار از پاسخ ها تند رفته است!

“ و لبخندی زد “ شاید او کاتولیک مذهب بوده است! عزیزم خسته به نظر می رسی و درست نمی توانی بر آنچه می گویی تمرکز کنی!

شاید.. شاید، اما او مرا از درون وجودم تکان داد، به هر حال الان بخوابیم، فردا کار زیادی دارم.

جورج و کاترینا به اتاق خواب رفتند و وقتی برای خواب آماده شدند تلفن همراه کاترینا به صدا در آمد، او نگاهی مشکوک به موبایل خود انداخت و با کلماتی سریع و مختصر با طرف مقابل خوش و بش کرد و مدتی به حرفهای او گوش داد و سپس مکالمه را پایان داد.

قرار ما چهارشنبه ساعت هشت شب، با هم در شب نشینی کلیسا شرکت می کنیم.

کی بود؟

شخصی که می خواهد مذهب کاتولیک را بیاموزد

در شب نشینی می خواهد آن را بیاموزد!

شب نشینی در کلیسا، نه در بار و همراه روسپیان! یا می خواهی در قبرستان آن را بیاموزد! بگذار بخوابیم، خیلی حساس شده ای.

(5)

صبح، جورج پیش از کاترینا از خواب بر خواست و اولین چیزی که به ذهنش خطور کرد پیشخدمتی بود که راز جذب شدن خود به او را، نمی دانست، تصمیم گرفت تا دوباره به همان قهوه خانه برود و او را ببیند، اما یاد تماس دیشب افتاد و ناخود آگاه موبایل کاترینا را برداشت و شماره فرد تماس گیرنده را یاداشت کرد و موبایل را سر جایش گذاشت.
جورج صبح زود به سر کار رفت، او کارهای عقب مانده فراوانی داشت به ویژه این که او دیروز برای دیدن پزشک مرخصی گرفته بود، به محض اینکه وارد دفتر کار خود شد و مشغول رتق و فتق امور شد تلفن دفتر به صدا در آمد، گوشی را برداشت و متوجه شد مدیر او- کاخ- است:

صبح بخیر

صبح بخیر

ملاقات دیروز با پزشک چطور بود؟

چیز مهمی نبود، هنوز آغاز کار است، وضعیت بعدا مشخص خواهند شد.

بسیار خوب، اما تو وقت و پول خود را هدر می دهی، فکر کردن در باره این موضوعات هدر دادن وقت است، اما در مورد من، اگر به من می گفتی چه کسی پول بیشتری به من می دهد تا من او را خدای خود قرار بدهم و با صدای بلند خندید و گفت: چرا به دفتر من نمی آیی؟ ما کارهای زیادی داریم که از دیروز باقی مانده اند و هر چه زودتر باید آنها را انجام بدهیم.

بسیار خوب اگر امکان داشته باشد یک ساعت بعد خواهم آمد.

بسیار خوب، یک ساعت دیگر منتظرت هستم.

جورج با خط تلفن دیگری با شماره ای که از موبایل کاترینا برداشته بود تماس گرفت و صدای تام را در طرف دیگر شنید. امکان نداشت جورج صدای گرفته و واضح او را اشتباه کند، در حالی که می گفت: الو.. الو کیه؟ آیا صدای مرا می شنوی؟ جورج در حالی که خشم وجودش را فرا گرفته بود تماس را قطع کرد، چرا کاترینا به او نگفت که تام تماس گرفته است؟ و چرا کاترینا دچار تردید شد؟ و چرا...؟ آیا تمام زندگی مجموعه ای از پرسش هایی پیچیده است!!
جورج به کار خود برگشت و تلاش کرد تا به سرعت قسمتی از کارها را پایان دهد، دقیقا بعد از یک ساعت وارد دفتر کاخ شد و او به پیشوازش برخاست:

دوست من، آیا پزشک وسواس تو را مداوا کرد؟

من دچار وسواس نشده ام، من بپیش دکتر رفتم تا به من در پاسخ دادن پرسش هایم کمک کند.

مثل اینکه موضوع برای تو مهم و حساس است، من فقط با تو شوخی کردم، تو نظر مرا به خوبی می دانی، این موضوع را فراموش کن و مشغول افزایش دارایی و ثروت و لذت بردن از زندگی باش، فقط از زندگی لذت ببر، به هر حال این بحث را بگذار کنار، خواستم تو را ببینم چون شرکت مهارت های کاریابی در هند با شرط های ما موافقت کرده و ما نیاز داریم تا در اسرع وقت تعدادی از آنها را بکار بگیریم و همچنین می خواهیم با شرکت توزیع نرم افزار در هند کار کنیم، باید یکی از ما دو نفر تا دو هفته دیگر به هند مسافرت کند، آیا تو آماده هستی؟

با این عجله؟!

متاسفانه بله، من نمی توانم به این سفر بروم؛ همان طور که می دانی دو هفته بعد جلسه سهامداران است.

من وضعیت خودم را بررسی می کنم تا نسبت به امکان رفتنم مطمئن شوم، از شما می خواهم یک نسخه کامل از قراردادها و تعهد نامه ها را در شبکه داخلی شرکت بگذارید تا من آنها را بخوانم و بررسی کنم، هفته آینده، بعد از روشن شدن امور تو را خواهم دید.

پس قرار ما هفته آینده است، من از شما خواهش می کنم خودتان را برای این سفر آماده کنید و با لبخندی مکارانه گفت: این پزشک را رها کن، من اخبار غافلگیر کننده ای برای تو دارم و هفته آینده آن ها را به تو خواهم گفت.

جورج با حیرانی به دفترش رفت و قراردادها و تعهد نامه هایی را که کاخ در شبکه داخلی گذاشته بود، مورد بررسی قرار داد. او به این سفر متمایل بود، اما سه چیز ذهن او را به خودش مشغول کرده بود: پیشخدمت، پزشک و کاترینا!
صبح تصمیم گرفته بود تا همین امروز پیشخدمت را ببیند، قرار او با پزشک پیش از زمان سفر بود، می توان به او خبر داد تا این قرار را تا نوبت بعدی به تاخیر بیاندازد. اما کاترینا!! آیا واقعا معقول است که همسر متدین او با تام بی دین و ملحد خیانت کند و رابطه ناشایست داشته باشد؟! چطور.. این محال است!!
بعد از پایان کار، جورج به قهوه خانه دیشبی رفت تا شاید بتواند پیشخدمت را ببیند و وقتی او را دید از رضایت و خشنودی قلبی خود شگفت زده شد و پشت میزی نشست، پیشخدمت پیش او آمد:

بفرمایید آقا؟

لطفا یک فنجان قهوه، یک لحظه صبر کنید؛ اسم شما کات است یا آدم؟

آدم هستم آقا.

پیشخدمت برای آماده کردن قهوه رفت و هنگامی که با قهوه بازگشت، جورج گفت:

آیا ممکن است کمی با هم صحبت کنیم؟

معذرت می خواهم آقا، خیلی خوشحال می شوم بتوانم خدمتی به شما بکنم، اما من کارهای زیادی دارم که باید آنها را انجام بدهم.

اجازه می دهید بعد از شیفت کاری شما را به مقصدتان برسانم؟

این لطف شماست، موافق هستم، دست کم سوار اتوبوس نمی شوم، شیفت من نیم ساعت دیگر تمام می شود.

من قهوه ام را به آرامی می نوشم تا نیم ساعت تمام شود،خیلی خوشحال می شوم شما را به مقصدتان برسانم.

متشکرم، با اجازه.

جورج به آرامی به نوشیدن قهوه خود مشغول شد، در حالی که سخنان آدم را به یاد می آورد، کلماتی که او را تکان دادند. از خود می پرسید: این پیشخدمت چقدر عجیب است، چطور در خلال چند لحظه توانست وضعیت مرا درک کند، با وجود اینکه مرا نمی شناسد؟ چگونه متوجه شد که من از تفکر در قضایای بزرگ زندگی رنج می برم، واقعا مشتاقم پاسخ این پرسش ها را بدانم، سادگی ژرف، واقعا چه فلسفه جالبی!
آدم جورج را از دریای افکارش بیرون آورد و در حالی که لباس کار خود را عوض کرده بود با لبخند خطاب به او گفت:

من آماده هستم، برویم؟

من هم آماده هستم، می خواهی به خانه بروی یا اینکه دعوت مرا برای نوشیدن یک قهوه یا صرف شام در رستورانی در همین نزدیکی ها می پذیری؟

اگر انتخاب با من است، من مورد آخر را ترجیح می دهم.

به نظرم رستوران سعادت که همین نزدیکی هاست مناسب باشد.

بسیار مناسب است، من خیلی از این اسم خوشم می آید، سعادت و خوشبختی همانند روحی دلنواز است که متاسفانه در زمان شک و تردید و حیرت و بدبختی، بسیاری آن را از دست داده اند!

کلمات آدم تاثیر زیادی روی جورج می گذاشت، احساس کرد منظورش اوست و می خواهد از هر طرف او را به محاصره خود در آورد، اما او سکوت را ترجیح داد.

(6)

جورج و آدم وارد غذاخوری سعادت شدند و متوجه شدند که به مثل نامش سعادت و خوشی در آن مشاهده می شود، رنگ های دکوراسیون بسیار شاداب بود، نور پردازی در آن واقعا زیبا و دلنواز بود و این منظره باعث اطمینان و احساس سرور و شادی در انسان می شد.
آنها در گوشه ای، پشت میزی نشستند، پیشخدمت با لیست غذا آمد، جورج به آدم گفت:

بفرمائید، هرچه میل دارید سفارش بدهید.

من ماهی آب پز به همراه سالاد سبزی سفارش می دهم.

و من استیک گوشت گاو با سیب زمینی.

به محض رفتن پیشخدمت، جورج به آدم گفت:

خوب حالا در رستوران سعادت هستیم، همان سعادتی که در زمان حیرت و شک و تردید، بسیاری آن را از دست داده اند، همانطور که شما می گویید!

هه هه، بله شک و تردید معنی زندگی را نابود می کند و مردم به چرخ دنده هایی در یک دستگاه گنگ و بی احساس بدل می شوند که حرکت آنها هیچ گونه معنا و مفهومی برایشان ندارد، آنها فقط یک سری ابزار هستند و نه تنها با سعادت و خوشبختی کاری ندارند، بلکه معنی آن را نیز نمی دانند.

پس تو از جمله دوستداران گریختن از شک و تردید و رفتن به سوی تسلیم کورکورانه هستی.

هرگز.. هرگز، گریختن، وضعیت شخص را بدتر می کند؛ اگر چه او به آن وضع بد اعتراف نمی کند، مورد نخست به گرسنه ای می ماند که فریاد می زند که گرسنه هستم و دومی گرسنه ای است که فریاد می زند من می خواهم بخوابم!

هه هه، پس هردو گرسنه هستند!

اما فرد نخست در رفتار خود داناتر و زیرک تر است.

راستش را به من بگو، آیا تو خوشبخت هستی؟

هه هه، آیا می خواهی به سادگی پاسخ بدهم، بله، خوشبختی اثری در وجود ماست که از نگاه به خود، زندگی و هستی پدید می آید.

می ترسم سعادت و خوشبختی تو مثل خوشبختی همسر متدین من باشد، که به تعبیر تو با نوشیدن شراب و شب نشینی از خود می گریزد! و کمی خاموش ماند و سپس ادامه داد: به نظر تو زندگی چه معنایی دارد؟

کسی که از پاسخ دادن به پرسش های بزرگ زندگی می گریزد هرگز معنی خوشبختی را درک نخواهد کرد، حتی اگر ادعای آن را هم داشته باشد و خود را نماینده سعادت و خوشبختی جا بزند، اما پرسش شما در باره معنی و مفهوم زندگی؛ این ترکیبی از تکرار سه پرسش است: چرا آفریده شده ایم؟ چرا زندگی می کنیم؟ و سرانجام ما چه خواهد شد؟

و پاسخ این پرسش ها چیست؟

آیا فکر می کنی فردی وجود دارد که سعادت را احساس کند و آن را بچشد و ببوید و با آن زندگی کند، در حالی که پاسخ این پرسش ها را نداند؟!

بدون ابهام به من پاسخ بده، آیا پاسخ این پرسش ها را می دانی؟

گمان می کنم که من پاسخ های واضح و بسیار قانع کننده ای برای این پرسش ها دارم، اما پاسخ این نیست که من سلسله افکار و اندیشه های خودم را بازگو کنم، ظاهرا تو از من بیشتر می دانی، من هنوز دانشجوی دانشگاه تحقیقات ادیان هستم اما تو مهندس بزرگی هستی در ثانی، پاسخ به این پرسش ها باید به وسیله وجود و زندگی ما داده شود، هر پاسخی که من به شما بدهم، تا زمانی که جزیی از ذات وجودی تو در زندگی نباشد، ارزشی ندارد.

تو مرا به یاد آن پیر مردی می اندازی که در راه دیدم و ادعا می کرد که خوشبخت است و دقیقا همین سخن را به من گفت.

منظورت این است که من فردی حکیم هستم و مثل شخص دنیا دیده ای حرف می زنم، یا منظورت این است که با سخنانی بی معنی، فلسفه بافی می کنم! به هر حال پاسخ این است که شما باید تصمیم بگیری تا با پافشاری به پاسخ دست پیدا کنی.

این دقیقا سخن آن پیر مرد بود! به چه چیزی تصمیم بگیرم؟

تصمیم بگیر تا پاسخ این پرسش ها را بیابی، تا در زندگی ات خوشبخت شوی و به چشمان جورج خیره شد: بگذار از شما بپرسم: از کجا می توانیم به این پاسخ دست بیابیم؟

رفتی به آنچه پزشک به من گفت! مثل پزشک شدی!

آدم ناگهان به خنده افتاد و سخنش را ادامه داد:

هه هه، تو مجموعه ای از معما هستی، از کدام پزشک حرف می زنی؟ آیا آن پیر مرد پزشک بود؟

ببخشید، خستگی بر من غلبه کرده، نه، پیر مرد پزشک نبود، من برای یافتن سعادت پیش پزشکی برای مداوا رفته ام، این پرسش ها واقعا مرا خسته و دچار افسردگی کرده است.

یعنی فشار این پرسش ها تو را به وضعی رسانده که به پزشک نیاز پیدا کرده ای! من باز هم تاکید می کنم که پاسخی برای این پرسش ها بیرون از وجود و زندگی تو وجود ندارد، به طور کلی پزشک چه توصیه هایی داشت؟

گفت پیش از جستجو در باره پاسخ، باید مشخص کنیم که از کجا می توان به پاسخ رسید؟

به نظرم این روشی خوب و ساده است و سادگی کلید موفقیت و رسیدن به حقیقت است، اما پیچیدگی نشانه شکست، خستگی و حیرت است.. مثل اینکه پزشک تو فردی خوب و منطقی است، آیا او واقعا این همین طور است؟

بله منطقی است، اما اینکه خوب باشد گمان نمی کنم، او فرد راحتی نیست و ظاهرا انسان بی اخلاقی است.

می خواهی چکار کنی؟

نمی دانم، به نظرم بهتر است رابطه با او را ادامه بدهم تا به نتیجه ای برسم، اما به من پاسخ بده: پاسخ را از کجا می توانیم بیابیم؟

ببخشید، من نمی خواهم با پزشک مخالف جلوه کنم، او به تو چه می گوید؟

جورج از پاسخ آدم خندید و با وجود آن که احساس کرد او را به پاسخ دادن وا می دارد از این وضع لذت می برد و به طفره رفتن آدم دقت می کرد، مثل اینکه او نمی خواهد پاسخ بدهد، اما به نظرت چرا؟!

به من گفت خودت جستجو کن و از من پرسید: پاسخ این پرسش ها را از کجا می توانیم پیدا کنیم؟ و ضمانت درستی پاسخ ها چیست؟

شروعی زیبا، چشم نواز، ساده و ژرف است، من پزشک نیستم تا نظر پزشک را نقد کنم!

از کجا می توان پاسخی برای این پرسش ها یافت؟

از خلال نگاه به ادیان، پاسخ را در وجودت پیدا کن.

در ادیان!!

بله، در ادیان؛ اگر در ادیان دنبال پاسخ این پرسش ها نگردیم، می خواهی در بی دینی و الحاد آن را جستجو کنیم؟!

من از الحاد شدیدا متنفرم! به نظرم نوعی خلل و ایراد در عقل و دانش است

پس باید در ادیان پیرامون این پرسش جستجو کرد.

احتمالا من یک سفر به هند دارم، هندی که مملو از افکار و ادیان است، آیا این سفر به من در شناخت ادیان مختلف کمک می کند؟

من پزشک نیستم تا نقد کنم یا به سمتی توجیه کنم، می توانی از پزشک بپرسی، اما من نظر خود را به صراحت به شما می گویم: خیلی خوب است تا سبک اندیشه و چگونگی پاسخ به این پرسش ها را در ادیان مختلف بدانی و وقتی پاسخ ساده، روان، منطقی و واقعی بود، به طوری که وجودت به آن سیراب می شد، بدان که آن به درستی نزدیک تر است.

چطور می توانم در اندیشه ها و ادیان، تامل و تحقیق کنم؟!

به نظرم در ابتدا خوب است یک نگاه کلی به آن بیندازی.

چگونه؟!

با تامل و تفکر می توانیم به دو روش و سبک کلی برسیم: سبک دیندارانه که بر وجود و درستی دین استوار است و دیگری که بر الحاد و بی دینی پی ریزی شده است، همان طور که پیش از این گفتم من سبک نخست را که بر اساس دین پایه ریزی شده، ترجیح می دهم، به تو نگفتم که من دانشجوی تحقیقات ادیان هستم؟

پیشخدمت با سینی غذا آمد و جورج ترجیح داد گفتگو را پایان دهد تا اسباب زحمت مهمانش نشود، چرا که این نخستین بار بود با او هم نشین می شد، اما با وجود این، به او احساس نزدیکی می کرد و گویی از زمانی طولانی او را می شناسد.

نمی خواهم در حین صرف غذا زیاد مزاحمت شوم، مثل اینکه من باری بر دوش تو شدم، اما واقعا به کمک تو نیاز دارم، شاید از آشنایی ما زمان زیادی نگذرد و شناخت من از تو سطحی باشد، اما متوجه شده ای که حرفهای تو باعث ایجاد سرور و رضایت در من می شود، امیدوارم اسباب زحمت نشده باشم.

هه هه، تو هرگز اسباب زحمت من نخواهی شد، همین دعوت به شام برای من کافی است، چه برسد به اینکه در غذا خوری سعادت هم باشد! مهم این است که تو نوش جان کنی.

در حالی که مشغول خوردن بودند جورج خواست تا جهت صحبت را عوض کند، احساس کرد صحبت در باره غذا و خوردنی ها مناسب است تا جو فلسفی که آنها را احاطه کرده است آرام آرام کنار برود، اما ناگهان سخن به موضوع نخست بازگشت، خیلی مشتاق بود آدم را بیشتر بشناسد، به ویژه اسلوب محتاط او در پاسخ دادن او را شگفت زده کرده بود.

چرا سبک دینداران و ادیان بر روش الحاد و بی دینی برتری دارد؟ بد نیست بدانی پزشک من ملحدی است که منکر تمام ادیان است و همه آنها را به تمسخر می گیرد.

با و جود اینکه من از توضیحات تو چنین برداشت کردم که او پزشکی عالی است، اما من مطمئن هستم که افراد ملحد و بی دین بدبخت ترین مردم هستند و بیش از همه از وجود خود گریزانند، اما چرا سبک دینداران و ادیان و نه سبک الحاد و بی دینان؛ این موضوع جزئیات فراوانی دارد و می توان آنها را در نکات زیر خلاصه کرد: آیا می توان تصور کرد که کسی غیر از آفریننده ما بداند که ما چرا آفریده شده ایم؟ به عبارتی دیگر: من و تو نمی توانیم علت آفرینش خود را، از غیر آفریننده مان بفهمیم. و سبک الحاد و بی دینی وجود خالق، پروردگار و معبود را نفی می کند و الحاد در تمام جزئیات و طرح هایش با هم متضاد و متناقض است؛ گمان می کند هستی برابر با قوانینی بسیار دقیق و غیر قابل تغییر در جریان است و این دقت و ظرافت به طور تصادفی و بدون هیچ گونه نظم دهنده و سازنده ای بوجود آمده است، افراد ملحد و بی دین ایمان درونی خود به خدا را پنهان می کنند، این ایمان زمانی آشکار می شود که به آنها مصیبت یا فاجعه ای برسد، آن گاه نخستین کلامی که بر زبان می آورند یا الله است، من به صراحت می گویم: به نظر تو الحاد یک حقیقت است یا گریختن از حقیقت؟ حتی اگر گریختن باشد، دلیل آن یک سراب است و یا خالی بودن وجود فرد از معنی و مفهوم.

یک مورد از اینها می تواند کافی باشد، علاوه بر اینکه این همه دلایل وجود دارد! گمان می کنم من در این موارد با شما موافق هستم، پس نیازی به تکمیل کردن و ادله دیگر نیست؛ ملحد گمان می کند که الحاد یک سبک علمی است و از امور غیبی بهره نمی گیرد، اما در حقیقت، باعث به هدر رفتن عقل و دانش است و نتیجه آن دروغ گویی با خود، پیش از مردم است و سپس افزود: اما مهمترین قضیه این است که: کدام ادیان را مورد بررسی و تحقیق قرار بدهیم؟ تعداد ادیان به اندازه تعداد آدم های زنده است و خندید و گفت: و شاید بیش از این باشد!

من در این زمینه کاملا با شما توافق دارم، می گویند تعداد ادیان موجود بیش از 10000 اند و در یک دین مانند مسیحیت 33830 فرقه مختلف وجود دارد، اما آیا نمی خواهی نگاه کلی و اجمالی را ادامه بدهیم؟!

منظورت چیست؟

ما سبک ها را با نگاه کلی به دو دسته دینداران و بی دینان تقسیم کردیم، این طور نیست؟

بله.

با توجه به نگاه کلی، ادیان و مذاهب بر دو نوع هستند: دین هایی که دارای برنامه آسمانی و از جانب خداوند هستند و دین هایی که دارای برنامه زمینی و ساخته بشر هستند.

منظور شما را فهمیدم، به نظر تو کدام یک برتر است؟

شما نظر مرا نپرس، مگر نگفتی که مسافر هند هستی.

چرا و این چه ربطی به موضوع ما دارد؟

سرزمین هند مملو از اندیشه ها، ادیان، مذاهب و فرقه ها ی زمینی و آسمانی است، در هند می توانی صاحبان ادیان زمینی و آسمانی را با هم مقایسه کنی و آنها را به شکل واقعی و نه تئوری مشاهده کنی.

با وجود این که من در این زمینه نظر شفافی دارم، اما ایرادی ندارد تا موضوع را به بازگشت من از هند به تاخیر بیندازیم، اما من یک پرسش دارم:فکر می کنی این سبک اندیشه مرا به پاسخ می رساند؟

هدایت و موفقیت یک فضل و بخشش از جانب خداوند است، اگر تو در تحقیق صادق باشی، بگمانم به حقیقت خواهی رسید، مهم این است که دارای اراده ای صادقانه باشی و بر رسیدن به هدف پافشاری کنی و مطمئن باشی که امور را به سادگی و نه پیچیدگی وسختی و بدون فشار و ابهام دریافت می کنی.

به سخنان آن پیرمرد برگشتی!

کجا می توانم این پیر مرد را پیدا کنم؟ تو مرا مشتاق دیدن او کردی.

نمی دانم، واقعا نمی دانم، من در وضعیت ناهنجاری بودم، او شماره مرا گرفت و گفت با من تماس می گیرد، اما من شماره او را نگرفتم، راستی می شود شماره و آدرس الکترونیکی ات را به من بدهی؟

آدم برگه ای از دفتر کوچکی که با خود داشت در آورد و شماره تلفن و آدرس الکترونیکی و آدرس صفحه خود در فیس بوک را یادداشت کرد و آن را به جورج داد:

متاسفانه همانطور که می دانید من فقط یک پیشخدمت قهوه خانه هستم و کارت شخصی ندارم تا به شما تقدیم کنم!

اشکالی ندارد، موافق هستید تا به محض بازگشت از هند به دیدن شما بیایم؟

بله موافق هستم.