face
   

همراه با کشیش

همراه با کشیش

(1)

خانواده بعد ظهر به هتل بازگشت. جورج تماسی از طرف جانولکا داشت که او را از موعد دیدار با کشیش لویجی خبر می داد، قرار است این دیدار فردا ساعت ده صبح در کلیسا باشد، او آنجا منتظر آنهاست.

جانولکا بود که دیدار فردا با کشیش را به من خبر داد. اما بچه ها را کجا بگذاریم؟

یا آنها را با خود می بریم و یا می گذاریم تا در باغ کناری کلیسا بمانند، آنجا باغ بسیار زیبایی هست.

بسیار خوب، به گمانم این شایسته تر باشد.

ساعت هشت و نیم صبح جورج و کاترینا به همراه بچه ها به سمت باغ نزدیک کلیسا راه افتادند، آنجا قسمت ویژه ای برای بازی بچه ها بود، با مسئول آن قسمت صحبت کردند و از او خواستند تا مواظب بچه ها باشد، سپس مایکل و سالی به آن قسمت رفتند و جورج و کاترینا به کلیسا رفتند، تا سر موعد مقرر با کشیش ملاقات کنند. جانولکا از آنها استقبال کرد و به آنها خوش آمد گفت و با هم پیش کشیش لویجی رفتند و او به گرمی از آنها استقبال کرد.

خوش آمدی کاترینا، در باره فعالیت های تو در بریتانیا بسیار شنیده ام، خداوند تو را حفظ کند.

این کار را از تو یاد گرفته ام و با استفاده از دانشی است که از تو آموخته ام.

خوش آمدی جورج، جانولکا پیرامون پرسش های تو با من صحبت کرد و از ذکاوت تو نیز اظهار شگفتی نمود، بفرمایید چه می خواهید؟

من چهار پرسش دارم، نمی خواهم وقت شما را بیش از آن ضایع کنم، نخست: من نمی فهمم، چگونه در عین حال خدا می تواند یک و سه تا باشد؟ من در این زمینه زیاد مطالعه کرده ام و شرح و تفسیر های بسیاری را شنیده ام، اما به چیز قانع کننده ایی نرسیده ام و با عرض معذرت، گاهی احساس می کنم که مسیحیت شبیه بت پرستی است!

چهره کشیش از این سخن متغییر گشت، به جانولکا و کاترینا نگاه کرد و رو به زمین نمود و گفت:

و پرسش دوم؟

آیا مسیح از لاهوت است یا از ناسوت؟ آیا او معبودی است که پرستش می شود و یا بنده ای است که کشته شده است؟ و آیا خدا نیاز دارد تا برای نجات بشریت بمیرد؟! آیا ممکن نبود تا در حالی که زنده است بشریت را نجات دهد؟

و پرسش سوم؟

کتاب مقدس، عهد عتیق و عهد جدید را چه کسی نوشته است؟ و چه کسی ترجمه کرده است؟ و چه کسی برای ما نقل کرده است؟ و چرا در میان نسخه های آن تناقض وجود دارد و حتی در نسخه های واحد آن هم اختلاف وجود دارد؟ از خواندن بسیاری از مطالب کتاب مقدس در پیش روی بچه ها شرم دارم، چگونه این مطالب از طرف خدای من خواهد بود؟!

و پرسش چهارم:

آیا تاریخ ادیان و پیغمبران تاریخ کشتار و فاحشگی است؟ من از خشونت و کشتن متنفرم و از هر کسی که به این چنین کارهایی دعوت کند، بدم می آید، اما از نگاه کتاب مقدس به پیغمبران و رسولان و نصوص پیرامون کشتن و چپاول کردن تعجب می کنم!

کشیش سرش را بلند کرد و به چشمان کاترینا و جورج نگاه کرد پیش از اینکه رو به سوی جانولکا بکند.

جانولکا چرا پیش از این در باره پرسش های او چیزی به من نگفتی؟

او در باره پرسش هایش به من چیزی نگفته بود!

کشیش به آرامی به دیدگان جورج نگاه کرد. سپس با چهره ای که نشانه های خستگی و درماندگی و احتیاط با هم، در آن پدیدار بود، به بالا نگاهی انداخت، سپس آه عمیقی کشید:

فرزندم تو نمی توانی پاسخ این پرسش ها را به این سادگی بفهمی، همانطور که توضیح دادن آنها هم وقت زیادی می برد، چرا به جای پرداختن به این موضوعات به عبادت خدا نمی پردازی؟

آقای من، من خدمت شما رسیده ام تا از شما بیاموزم و از دانش شما بهره ببرم، فرد دانشمند و ماهر می تواند آنچه را که شرح آن طولانی است، به شکل مختصر هم توضیح دهد.

بسیار خوب فرزندم، در دین ما یک سری اسرار است که لازم است تا مورد نقد و بررسی قرار نگیرند، همانطور که تعدادی از نصوص است که لازم است، برای فهم آنها به خودت اکتفا نکنی.

آقای من، در باره اسرار، آیا امکان دارد، ما از جانب خداوند به پیروی از دینی مامور شویم در حالی که این دین مجموعه ای از اسرار باشد؟ آیا امکان دارد نصوصی از طرف خدا برای همه مردم آمده باشد آنگاه فقط تعدادی از مردم آنها را بفهمند؟!

کراهت و ناگواری این کلام بر چهره کشیش آشکار شد؛ پس سر را پایین انداخت و گفت:

آیا امکان دارد من و جورج را تنها بگذارید؟

از شنیدن این درخواست، چهره جانولکا تغیر کرد و ناخوشی در آن آشکار شد، چطور دوستش او را از دیداری که خودش آن را ترتیب داده بود، محروم می کند:

آیا می خواهی من و کاترینا بیرون شویم؟، چرا؟ مگر اینجا هم راز دیگری هست؟!

می خواهم تنها با او صحبت کنم، اگر لطف کنید و ما را تنها بگذارید از شما ممنون می شوم.

کاترینا، شما پیش مایکل و سالی برو و آنجا منتظر من باش، لحظاتی دیگر من پیش شما خواهم آمد.

کاترینا با کشیش خدا حافظی کرد و کشیش برای او دعای خیر و برکت نمود و با تاکید از او خواست، تا در عشای ربانی روز شنبه که پاپ آن را برگزار می کند، شرکت کند. و به همراه جانولکا به باغ رفت. بعد از خروج آن دو، کشیش رو به جورج کرد.

پسرم تو مردی با جرئت و شجاعت فراوان هستی؛ چرا که شجاعت فقط در میدان جنگ نیست، بلکه یک خصلت درونی است.

آقا از شما متشکرم.

پسرم من هم سعی می کنم تا به همراه تو شجاع باشم، شاید چیزهایی بشنوی که دوست نداشته باشی.

بفرمایید، مهم آن نیست که چیزی بشنوم که دوست دارم، مهم آن است که چیزی بشنوم که نیاز دارم.

شاید تعجب کنی، متاسفانه در باره این امور پاسخ قطعی وجود ندارد.

آقای من، به نظر تو آیا امکان دارد، ایمان و شک با هم یک جا گرد آیند؟

نظر تو درست است، اما من نمی توانم پاسخ قطعی در این باره بیابم، من در طول عمرم به دنبال پاسخ پرسش های زیادی گشته ام، از آن جمله پرسش های که شما مطرح کردید، اگر من بخواهم هر پاسخی به تو بدهم به این کار قادرم و پاسخ های زیادی هم به این پرسش ها داده شده است، اما من به تو وعده دادم که به همراه تو شجاع و صادق باشم، حقیقت آن است که من پاسخ قاطعی در این باره نیافته ام.

پس راه حل چیست؟

من تا هنوز یک کشیشم؛ چرا که چیز بهتری از این وضعیت، که در آن بسر می برم، نیافتم، وجود مجموعه ای سئوال در برخی قضایا، بهتر از آن است،که در هر چیز شک کنم، آیا این طور نیست؟

درست می فرمایید، اما یافتن پاسخ از همه این استدلالها بهتر است.

بله و شاید تو پاسخ را بیابی، اما من تو را مطمئن می سازم که پاسخ را داخل کلیسا نخواهی یافت، من بیش از سی سال است که داخل این کلیسا کشیش هستم و تا هنوز پاسخ را نیافته ام، این تمام آن چیزی است که من می دانم.

آیا ممکن است از شما سئوالی بکنم؟

بفرمایید.

چرا خواستی تا جانولکا و کاترینا خارج شوند؟

شاید از پاسخ من تعجب کنی! این به خاطر کمبود شجاعت من بود، هیچ کس دوست ندارد در برابر دیگران ضعیف و نادان جلوه کند، به ویژه در برابر کسانی که او را عالم گمان می کنند و بعد، اگر آنان کاتولیک و مسیحیت را رها کنند، به چه باوری ایمان خواهند آورد؟ مثلا ملحد خواهند شد، به اعتقاد من وجود شک بهتر از آن است که در دنیای شک و حیرت زندگی کنی.

ببخشید، آیا کشیشان و راهبان شجاعی یافت نمی شود تا این موضوع را با صراحت اعلام کنند؟

در تاریخ مسیحیت تعدادی از آنها بوده است، که یا کشته شده اند و یا مخفی شده و فرار کرده اند، کتاب مقدس و سیستم پاپی بسیار سخت گیر و خشن اند.

پس تو رابطه میان واتیکان و دستگاه اطلاعات را تایید می کنی، همانطور که اریک فراتینی این موضوع را در کتابش» وجود پنج قرن جاسوسی»تاکید می کند؟

هرگز، این درست نیست، این یک هجوم بر مذهب کاتولیک از طرف یک پروتستان امریکایی است.

در باره حقایقی که ذکر کرده است، چه می گویی؟

متاسفانه بسیاری از آنها درست است، اما او آنها را به شکلی ترتیب داده است، که کلیسای کاتولیک و سیستم پاپی متهم جلوه کند.

اما نفوذ دستگاه اطلاعات به واتیکان حقیقت دارد و یا به عبارتی دیگر، اطلاعات واتیکان در دنیا نفوذ کرده است، آیا این طور نیست؟

متاسفانه بله، اما این یک چیز فراگیر نیست، اگر چه خیلی روی می دهد.

چرا خشونت و شدت عمل خود را بر روی رسواییهای جنسی راهبان و راهبه ها متمرکز نمی کنند؟

امکان ندارد، چرا که این گندکاری در میان آنها خیلی روی می دهد، آیا می خواهی کلیسا به سبب این کار با بچه ها دچار دودستگی و شکاف شود؟! همان سان که قسمتی از این مسائل جنسی در کتاب مقدس وجود دارد، سپس افزود: تو فردی باسواد و فهمیده ای؛ از میان آن، آنچه را برای تو سودمند است، انتخاب کن، آیا ممکن است بحث را پایان بدهیم؟

آقای من، به کاترینا و جانولکا چه بگویم اگر از من پرسیدند که چرا آنها را بیرون کرده ای؟

کشیش لویجی سکوت کرد، سپس سر را پایین انداخت و گفت:

حقیقت همیشه بهترین نظر خواهد بود.

از شما متشکرم آقا، به اجازه خداوند چنین خواهم کرد، از شما خیلی سود بردم.

از شما متشکرم، خداوند در تو برکت بدهد، امیدوارم تو را در عشای ربانی شنبه ی پاک ببینم، یقین بهتر از شک است.

جورج بیرون شد و به باغ کلیسا رفت، آنجا کاترینا و جانولکا را به انتظار خود یافت، به محض رسیدن جانولکا از او پرسید:

چرا ما را بیرون کرد؟ برای اولین بار است که می بینم لویجی با ظرافت و ادب عمل نمی کند!

جورج خواست تا پیرامون بیرون کردن آنها، صحبت کند به ویژه اینکه خشم جانولکا از این برخورد واضح بود.

وقت ناهار نزدیک است، آیا ما نزدیک غذاخوری مجلل، که نزدیک خانه تو است قرار داریم، تا هم ناهار بخوریم و هم با هم صحبت کنیم؟

بله، پنج دقیقه پیاده روی از این جا فاصله دارد.

به من اجازه بدهید، دوست دارم با بچه ها بازی کنم، خوب است تا نیم ساعت بعد، برای ناهار برویم. کاترینا نظر تو چیست؟

خوب است، اشکالی ندارد، اگر چه دوست داشتم، در این نیم ساعت پیرامون آنچه میان شما و کشیش گذشت، برای ما صحبت می کردی، به هر حال نیم ساعت بعد همه چیز را خواهیم دانست.

جورج به سمت بچه ها رفت که در قسمت ویژه اطفال بودند و در عین حال فکر می کرد که به جانولکا و کاترینا چه بگوید؟ آیا همان چیزی را که رو داده است تعریف کند، هر چه بادا باد؟ یا اینکه چه کار کند؟
نیم ساعت بعد جورج به همراه بچه ها آمد.

ما خیلی گرسنه هستیم به غذاخوری برویم.

برویم.

(2)

بعد از تقریبا پنج دقیقه پیاده روی به غذاخوری مجلل رسیدند. جورج به آرامی خطاب به مایکل و سالی گفت:

عزیزانم، نظر شما چیست که در بالکن غذاخوری ناهار بخورید؟

تو و مامان کجا غذا می خورید؟

ما یک موعد مهم داریم و بهتر است، شما به تنهایی در بالکن غذا بخورید، تا با هم حرف بزنید و از دیدن مناظر زیبا لذت ببرید.

بسیار خوب، سالی بیا برویم.

جورج و کاترینا و جانولکا پشت میزی مناسب نشستند، در حینی که منتظر لیست غذا بودند جورج رو به جانولکا کرد.

دوست مسلمان تو کجاست؟

می ترسم بخواهد با تو به تنهایی حرف بزند و ما را تنها بگذاری. به طور کلی بعد از لحظاتی برای گرفتن درخواست ها می آید.

من از تو نخواستم تا مرا با کشیش تنها بگذاری، دوست کشیش تو این درخواست را از تو مطرح کرد.

اما تو فورا با او موافقت کردی.

هه هه، آیا نمی خواهی از رجال دین پیروی کنی؟! به هر حال می خواست به من بگوید، پاسخی برای پرسش های من پیدا نمی شود و نمی خواست شما ضعف و عدم معرفت او را بدانید.

کاترینا به زور خود را کنترل نمود و به چشمان جورج نگاه کرد:

امکان ندارد کشیش لویجی پاسخ این چنین پرسش های ساده را نداند!

می دانم که او پاسخی ندارد و او می داند که من این موضوع را می دانم، پس چرا از ما خواست تا خارج شویم؟ احساس می کنم که باید چیز دیگری باشد.

می توانی خودت از او بپرسی، شما دو نفر او را بیش از من می شناسید، فکر می کنم از این که به تنهایی کاترینا را بیرون کند شرم داشت.

لحظاتی سکوت حاکم شد. جورج برای اولین بار حیرت و شک را در نگاه سرگردان کاترینا مشاهده کرد، انگار چشمانش از اضطراب داخلی حکایت می کرد که سعی می کرد بر آن چیره شود و آن را پنهان نگه دارد، شاید سکوت آن دو شبیه آتشفشان خاموشی می ماند که جز دود چیز دیگری از آن پیدا نبود، اما سکوت جانولکا از رفتار عجیب دوستش در قضیه ای مشخص بود، اما او تا هنوز نسبت به سخنان جورج شک داشت و فکر می کرد کاسه ای زیر نیم کاسه است.
پیشخدمت برای گرفتن درخواست غذا آمد و سکوت مرگبار را شکست. جانولکا از او در باره سلیم صاحب غذا خوری پرسید و از او خواست اگر ممکن باشد می خواهد با او صحبت کند.

آقا، سلیم به همراه تعدادی از دوستانش در دفترش است. درخواست شما را به او خبر می دهم، ببخشید درخواست های شما برای ناهار چیست؟

درخواست های خود را به پیشخدمت دادند، جورج جای مایکل و سالی را به پیشخدمت خبر داد تا درخواست آنها را نیز بگیرد. سپس از جانولکا پرسید.

سلیم همان مسلمانی است که در باره آن با من حرف زدی؟

بله، وقتی او را ببینی در نگاه اول فکر می کنی، ایتالیایی است. راستی او انگلیسی را خیلی روان صحبت می کند.

بسیار خوب، شاید لحظاتی دیگر بیاید تا سخنان او را بشنویم.

کاترینا بعد از یک سکوت دردناک گفت:

الان به گفته های کشیش باز گردیم. تو می گویی که او نتوانست پاسخ پرسش های تو را بدهد!

بله، حتی اظهار داشت که در طول حیاتش به دنبال این پرسش ها و پرسش های دیگر گشته است، اما نتوانسته است تا به پاسخ قانع کننده ای برسد.

این محال است!

کاترینا، این کشیشی که تو در باره او صحبت می کنی دوست من است و من می دانم که او پاسخ این پرسش رانمی داند، من در این باره و در باره موضوعات دیگر بارها با او صحبت کرده ام، اما چیزی که مرا به تعجب واداشت این بود که چرا خواست تا من بیرون شوم؟! این چیزی است که من نمی دانم!

کشیش لویجی ستافینوا مهم ترین کسی است که مرا برای رسیدن به یقین کمک می کند، چطور امکان دارد، این شک و تردید ها پیش او باشد؟!

جانولکا آهی کشید و به بالا نگاهی کرد و گفت:

تجربه به من می گوید: تا دانش کشیش بیشتر باشد در بحث های خاص نرمی بیشتری نشان می دهد و در سخنرانی های عمومی تاثیر بیشتری برجای می گذارد چرا که متناسب با آنها سخن می گوید.

منظورت چیست؟

آنچه تو از او شنیده ای یک سخنرانی عمومی بوده است و آنچه جورج می گوید چیزی است که در جلسات ویژه اظهار می دارد که آن چیز دیگری است، می خواهید تا در یک سخنرانی عمومی چه بگوید؟! می خواهید بگوید ما خدا را نمی شناسیم، یا اینکه کتاب مقدس تحریف شده است و یا جعلی است؟!

اشک از چشئمان کاترینا سرازیر شد و گفت:

نه، از او می خواهم تا بگوید، پروردگار کریم و رحیم و یکتاست اگر چه سه ذات و گوهر دارد، اوست که کتاب مقدس را فرستاده است.

جانولکا با نگاهی دلسوزانه به کاترینا گفت:

با تعارض درونی کتاب مقدس چکار کنیم؟! آیا می توانی به شکل قانع کننده به من توضیح دهی که چگونه در یک وقت یک سه و سه یک می شود؟!امیدوارم سخنان کلیسا را برای من تکرار نکنی، من هزار بار آن را شنیده ام، اما به آن قانع نشده ام، بلکه بر این باورم که آن فقط برای یک سخنرانی عمومی خوب است.

جورج متوجه اضطراب درونی کاترینا شد، آتشفشانی را احساس کرد که در درون کاترینا منفجر می شد و با خود گفت:

شاید صدمه ای که از برخورد کشیش با او خورده است، بالاتر از توان برداشت، او است، پس خواست تا موضوع را عوض کند.

نظرتان چیست که گفتگو را به تاخیر بیندازیم، کسی دارد به طرف ما می آید.

آه او سلیم است، سلیم خوش آمدی، اینجا کسی هست که می خواهد با تو آشنا شود.

خوش آمدید، خوش آمدی جانولکا، مهمانانت هم خوش آمدند

مهمانان من پیش از این، با هیچ مسلمانی ننشسته اند و دوست دارند تا با تو بشینند.

خوش آمدید، من از مصر هستم، شما از کجا هستید؟

از بریتانیا.

تعداد مسلمانان دربریتانیا چند برابر آنها در ایتالیا است.

درست است، می خواستم اسلام را برای من معرفی کنید، آیا کتاب مقدس شما به عهد عتیق و عهد جدید ایمان دارد؟

با وجود آن که معلومات من از عقیده اسلامی کم است، اما اطلاعاتی را که دارم خدمت شما عرض می کنم، بله، به آنها ایمان دارد، اما.. از شما عذر می خواهم، آنها را تحریف شده می داند.

آیا شما به موسی و عیسی ایمان دارید؟

ایمان داریم که آنها دو پیامبر از طرف الله بوده اند.

آیا به خدا بودن عیسی مسیح، ایمان دارید؟

نه، مسلمانان فقط به این ایمان دارند که او رسولی بزرگوار است و نه پروردگار.

اسم کتاب مقدس شما چیست؟ و چگونه به دست شما رسیده است؟

اسمش قرآن است و از پیغمبرمان محمد به ما رسیده است. شما می خواهید به چه برسید؟

می خواهیم با اسلام و آموزه های آن آشنا شویم؟

من اصلا اسلام را نمی شناسم، من فقط با گردشگری و تجارت آشنا هستم، اما شما از اسلام چه می خواهید؟

فقط ما از خشونت و تروریسمی که به نزد شما است در تعجب هستیم؟

تروریست های مسلمان در نزد ما همه چیز را به اسم دین تخریب می کنند.

می گویی به اسم دین، کدام دین است که در آن ترور و خشونت نباشد؟

بله، اسلام دین صلح است و دین ترور نیست، اما مسلمانان عقب مانده و سخت گیرند.

بار دیگر، آیا اسلام عقب مانده است یا تروریست ها؟

اسلام عقب مانده نیست، مسلمانان هستند که عقب مانده اند؟ اگر شما مسلمان بودید به همسرت اجازه نمی داد تا با ما بشیند و این چنین صحبت کنیم، آیا این عقب ماندگی نیست؟

چرا امکان ندارد تا با شما بشینم؟

زیرا لازم است حجاب اختیار کنی و از مردان فاصله بگیری، در حقیقت من مصر را ترک کردم تا از این عقب ماندگی دور باشم.

آیا مردم و کشور شما هم، همین نظر را دارند؟

هه هه، پدر و مادر و دوستانم همیشه به من می گویند: افکار تو از اسلام خارج است.

چرا؟

اسلام به طور کلی با مسیحیت متفاوت است، کافی است تا شما فقط گاهی نماز روز شنبه را بخوانید، تا مسیحی باقی بمانید، اما هر کس از ما پنج وقت نماز را نخواند از اسلام خارج می شود، شما تورات و انجیل را نقد می کنید، اما هر کس از ما در نقد قرآن چیزی بگوید، از اسلام خارج می شود.

آیا کسی از خانواده شما اینجا، ایتالیا هست؟

من ده سال است، تنها در ایتالیا ساکن هستم و نخواستم به کشورم باز گردم برای اولین بار هفته پیش برادر و مادر و پدرم آمده اند و سه روز بعد باز خواهند گشت.

آیا ممکن است آنها را ببینم؟

بله ممکن است، اما ببخشید، شما در نزد آنها کافر هستید.

چطور؟

شما می گویید که خدا سه است و این شرک به خداست و با این باور کافر شده اید.

این که چیز تازه ای نیست؟! ما می گوییم، آنها کافر هستند، زیرا به الوهیت عیسی ایمان ندارند، دیدن آنها زیانی به ما نمی رساند؟

تا هنوز کاترینا از برخورد کشیش با خودش، ناراحت بود و احساس می کرد، توان یک ناراحتی و فشار دیگر را ندارد:

جورج، ما وقتی برای این کار نداریم، فراموش نکن، فردا شنبه پاک است و قرار است برای عشای ربانی برویم.

وقت زیادی پیدا می کنیم اگر وقت آنها اجازه بدهد. کی می شود آنها را ببینیم؟

آنها در تمام طول وقت یا در خانه هستند و یا در غذاخوری، انتظار دارم تا چند دقیقه دیگر سر برسند و اگر وقت دیگری می خواهی می گویم تا منتظر تو باشند و تکرار می کنم: من مسئول سخنان آنها نیستم.

کاترینا از اصرار جورج برافروخته شد و به شدت به او گفت:

جورج، ببخشید، من متوجه منظور تو نشدم، اما به نظر من اگر تو خیلی اصرار داری آنها را ببینی، دقایقی صبر کن؛ تا بار دیگر مجبور به آمدن به اینجا، نشویم.

من برای دیدن مایکل و سالی می روم و باز خواهم گشت.

منتظر باش، آنها دارند می آیند، آیا از آنها بخواهیم تا با ما بشینند؟

من پیشنهاد می کنم که آنها را دعوت کن، من به سرعت بچه ها را می بینم و باز می گردم.

آنها را دعوت می کنم و نتیجه آن به عهده خود شماست، این درخواست شما بود. مادر، پدر، خالد بیاید. اینجا کسی هست که دوست دارد تا با شما بشیند.

چی می خواهی سلیم؟

خالد، اینها دوستان من هستند، این مادر من و این پدرم است. خالد انگلیسی صحبت می کند، اما پدر و مادرم تا حدی متوجه آن، می شوند، اما نمی توانند تا با آن صحبت کنند، به من اجازه بدهید تا گفتگوی شما را به خاموشی و سکوت شاهد باشم و در هیچ بحثی مداخله نکنم.

همگی خوش آمدید، من خالد و مهندس معماری و برادر سلیم هستم و این پدرم عبدالله و این مادرم عائشه است.

من جانولکا و از ایتالیا هستم و کار تجاری آزاد دارم.

من کاترینا و از بریتانیا هستم.

همگی خوش آمدید.

جورج از پیش بچه ها باز گشت و سلام کرد و با خالد و پدرش دست داد و وقتی دست را برای دست دادن با مادر سلیم، دراز کرد او تبسم نمود و جواب سلام را داد.

ببخشید، اما مادرم با مردان دست نمی دهد، او می گوید که خوش آمدید.

پوزش می خواهم، من این موضوع را نمی دانستم.

پیش از اینکه شما بیاید خود را معرفی کردیم من خالد و مهندس معماری و برادر سلیم هستم و این پدرم و این هم مادرم است.

من جورج و مهندس کامپیوتر، از بریتانیا هستم، رم، این سرزمین کهن و دین و هنر را چگونه دیدد؟

با توجه به اینکه من مهندس معماری هستم، از هنر شروع می کنم، هنر در رم بی مانند است، رم سرزمینی دارای تمدن و تجارب بسیار تازه می باشد، اگر چه در آن چیزهایی بود که خوشم نیامد.

چه چیزهایی؟

از بت ها و مقدس دانستن آنها توسط مردم خوشم نمی آید؛ این موضوع با تربیت دینی ما، مطابقت ندارد، ما این چیز را بت پرستی و عبادت غیر خدا می دانیم.

جورج به یاد آورد، که او در عدم دوستی بت ها و مجسمه ها به مانند مسلمانان است و یاد بت پرستی و مجسمه های خدایان هندو و بودایی افتاد.
خالد ادامه داد:

و این بحث مرا به موضوع دین در رم، وارد می کند، چیزی که شما از آن پرسیدید.

از اینکه حرف شما را قطع می کنم معذرت می خواهم، منظور شما از تربیت دینی چیست؟

ما در اسلام هیچ چیز را به خداوند شریک نمی گیریم و بر این باوریم که خداوند همیشه باید یکتا و بدون شریک باشد و جایز نیست مردم را به درجه و مقام الله برسانیم، این مردم هر کس که می خواهد باشد، به همین سبب پیغمبر ما محمد ( صلی الله علیه و سلم ) می گوید:( قبر مرا بعد از من ملازم نگیرید، تا آن را بپرستید، من فقط بنده و فرستاده الله هستم)

از سخن تو می فهمم که به نظر شما، ما مشرک هستیم؟

هر کس بر این باور باشد که خدا سه تاست در نظر ما او به خداوند شریک قایل شده است.

کاترینا به بحث وارد شد، انگار می خواست چیزی را که در سینه داشت بیرون بریزد.

اما نظر سلیم،که از تو بزرگتر است این نیست و او فکر می کند که این نظری افراطی و تند روانه است

سلیم برادر بزرگتر من است و احترام او سر جای خود لازم است و دوست ندارم در حضور دیگران با او مخالفت کنم، اما من به طور شخصی به آنچه گفتم بسیار قانع هستم.

جورج کلام او را قطع کرد:

آیا این به آن معنی است که موسی و عیسی دروغگو بوده اند؟

معاذ الله، ما به درستی موسی و عیسی علیهما السلام ایمان داریم و به آنها احترام و ارزش قایل ایم و بر این باوریم که آن دو از طرف خداوند آمده اند و کتاب بر آنها فرستاده شده است. حتی ما فکر می کنیم که بسیاری از عقاید شما ارزش آنها را کم می کند.

ما مقام و جایگاه عیسی را پایین می آوریم!

شما اعتقاد دارید که او کشته شده است، اما ما معتقدیم که او کشته نشده است، حتی برخی از شما بر این نظر هستید که او فرزند زنا است؟ آیا این نظر در میان شما وجود ندارد؟

شما چه؟ شما در باره عیسی و مریم بتول چه اعتقادی دارید؟

ما معتقدیم که او بنده و فرستاده خداست و آنها او را نکشتند و او را اعدام نکرده اند بلکه این موضوع برای آنان خلط شده است و او از مادرش مریم و بدون پدر متولد شده است، که این معجزه ای از جانب خدا بوده است، همان سان که آدم را بدون مادر و پدر آفرید، به همین سبب او در گهواره سخن گفت و خداوند به او معجزات زیادی داده است، او کور مادر زاد و بیماری پیسی را مداوا می کرد و مردگان را به اجازه خداوند زنده می نمود و به مردم خبر می داد که چه خورده اند و چه چیز در خانه خود ذخیره کرده اند.

پس شما نگاهی کامل به عیسی علیه السلام دارید، به او ایمان دارید و به عهد عتیق و جدید هم ایمان دارید؟

بله، ما به تورات و انجیل و اینکه از جانب خداوند فرستاده شده اند ایمان داریم.

اما در کتاب مقدس آمده است که عیسی پسر خداست!

ما ایمان داریم که آنها از طرف خداوند فرستاده شده اند، اما سپس تحریف گشته اند، آیا در برخی از انجیل ها چنین نیامده است که عیسی بنده خداست و پسر او یا معبود نیست؟

نه، چیزی در این باره در نزد ما نیست.

جانولکا موهای بلند خود را با دست کنار زد و دست خود را بالا گرفت و گفت:

از قطع سخن شما معذرت می خواهم، درست است در انجیل برنابا این آمده است، آن انجیلی است که در قرن پانزدهم به وسیله راهب کاتولیکی نوشته شد که بعدا از مسیحیت مرتد گشت و فرقه های مسیحی انجیل او را به رسمیت نشناختند زیرا او ذکر کرده است که مسیح به رسولی بعد از خودش بشارت داده است و اینکه عیسی مسیح فرستاده ای از جانب خداست.

جورج با تعجب چشمانش را گشود و گفت:

صحیح! جرا فرقه های کاتولیک آن را به رسمیت نشناختند؟!

بله، فرقه های کاتولیک و پروتستان آن را به رسمیت نشناختند؛ و الا فرقه هایی دیگر از مسیحیت آن را پذیرفته اند و بسیاری از آنها بعد از این مسلمان شدند، به همین سبب نویسنده آن به مسلمان بودن متهم است.

خالد تبسمی نمود و گفت:

دلایلی وجود دارد که آن صحیح ترین انجیل است.

منظور تو از صحیح ترین چیست؟ آیا نسخه های صحیح و نسخه هایی ناصحیح هستند؟

منظورم آن است که آن انجیل به آنچه خداوند فرستاده است نزدیکتر است، یکی از انجیل های دست نوشته باستانی این را تایید کرده است، همان انجیلی که در یکی از غارهای بنی مزار در مصر یافت شد، که تاریخ آن به ابتدای قرن سوم میلادی باز می گردد، آن را انجیل یهودا نام گذاری کرده اند، در آن دقیقا عین همین سخن آمده است، ملاحظه بفرمایید که آن پیش از مبعوث شدن محمد صلی الله علیه و سلم بوده است.

جانولکا با تمسخر:

تمام سخنانت درست هستند، اما اکثر مسیحیان نه به این انجیل و نه به آن یکی ایمان ندارند.

خالد در حالی که به برادش سلیم نگاه می کرد:

اگر باعث ناراحتی شما شدم عذر می خواهم، همه آنچه را من می گویم به سبب دوستی و محبت من به عیسی علیه السلام و کتابی که از جانب خداوند بر او نازل شده، می باشد.

احساسات کاترینا تحریک شد، وقتی سخن از محبت عیسی شد چشمانش پر از اشک شد و گفت:

تمام زندگی من فدای عشق به عیسی باد، به همین سبب به او ایمان داریم و بر این باوریم که او نجات دهنده ماست و به همین سبب ما مسیحی نامیده شده ایم.

من یک عالم دینی نیستم، من یک مهندس معماری هستم، اما انگار تو در دوستی عیسی علیه السلام صادق هستی، آیا کتاب» محبت زیاد من به عیسی مرا به اسلام کشاند « تالیف نویسنده ونزویلایی کاتولیک مذهب که اسم اصلی او سایمون فریدو کاربیللو بود، را مطالعه کرده ای؟

اصلا اسم کتاب را نشنیده ام و فکر نمی کنم که دوستی با عیسی مرا جز به سوی مذهب کاتولیک به جای دیگری ببرد!

آیا اشکالی دارد اگر آن را مطالعه کنی؟! آیا تو در مذهب خود مطمئن نیستی؟!

آن را ندیده ام و الا می خواندم.

این یک نسخه از آن، هدیه ای برای شما باشد، نمی دانم چرا احساس می کنم تو در دوستی عیسی علیه السلام صادق هستی و ببخشید، مانند برخی کشیشان و راهبان نیستید، کسانی که ادعا می کنند که در دنیا زاهد هستند اما با دوستی با عیسی علیه السلام، تجارت می کنند.

از شما متشکرم. آن را خواهم خواند، من مطمئن هستم که چیزی از دوستی من به عیسی را عوض نمی کند، همانطور که به مذهب من هم خدشه ای وارد نمی کند.

تو می گویی که عالم دینی نیستی، اما می بینم که به زبان علمای دین حرف می زنی، بلکه حتی به زبان کسی که به این دین دعوت می کند.

اسلام از همه ما می خواهد تا دعوتگر این دین باشیم، سپس تبسم نمود و به مادرش نگاه کرد و گفت: وقتی مادرم مرا مجبور کرد تا با او بیایم به من گفت این یک فرصت است تا آنجا به اسلام دعوت کنی، من ایتالیایی نمی دانم و این اولین فرصت برای من است.

ببخشید، همه مردم خوشحال می شوند تا به غرب متمدن و پیشرفته بیایند و از دولت های عقب مانده بگریزند و تو می گویی مرا مجبور کرد؟!

اروپا خیلی از ما جلوتر است، به همین سبب مهاجرین به آن، از رسیدن به اینجا شادمان می شوند، به ویژه به سبب فشارهای سیاسی و دینی و اقتصادی در کشورهای ما، اما من در یک شرکت خوب، کار می کنم و درآمد کافی دارم و بعد از سقوط نظام دیکتاتوری در نزد ما در مصر وضع ما بهتر شده است و ان شاء الله در آینده بهتر هم خواهد شد.

اما آیا فشارهای دینی و سیاسی در نزد شما به سبب دین نیست؟

هرگز، امکان ندارد اسلام سبب فشار و سختی باشد.

آیا مسلمانان نبودند که کلیسای قدیسین را در اسکندریه منفجر ساختند؟

در ابتدا این طور گفته شد و تمام دنیا آن را باور کرد و من هم باور کردم، اگر چه از آن تعجب نمودم، اما بعد از سقوط دیکتاتور محمد حسنی مبارک، که غرب او را کمک می کرد، ثابت شد که دستگاه اطلاعاتی او، پشت این انفجارها بوده است، فکر کنم شما خبر اول را شنیده ای و به عادت مردم در غرب، خبر دوم را نشنیده ای.

اما شما تا هنوز به سبب دین تان عقب مانده هستید!

ام خالد ( عائشه ) به او اشاره کرد و گفت:

خالد به آنها بگو ما به سبب دوری از دینمان عقب مانده هستیم، پسرم!

خالد سخن مادرش را نقل کرد. ناهار را آورده و بر روی میز نهادند، جورج خواست تا گفتگوی پیشین را تکمیل کند:

آیا مادر و پدر تو متوجه گفتگوی فیمابین ما می شوند؟

بله، خوب متوجه می شود، اگر چه نمی تواند به خوبی صحبت کند، آیا سلیم این را در ابتدا به شما نگفتند، شاید پیش از آمدن شما بود.

آیا ممکن است از مادرت سئوالی داشته باشم؟

مادرم می گویید بفرمایید، من سخنان او را برای تو ترجمه می کنم.

آیا آرزو نداشتی ملحد و یا یهودی یا مسیحی می بودی؟

مادر ( با ترجمه خالد): پناه بر خدا، پسرم هیچ کس هرگز نابود شدن و ضایع گشتن را دوست ندارد.

آیا ما در نابودی و ضایع شدن هستیم؟

مادر ( با ترجمه خالد): اگر نابودی این نباشد پس نابودی و ضایع شدن چه معنی می تواند داشته باشد، من با اسلام محترم و مکرم و عزیز هستم.

اما آیا این نظر توست، یا نظر تمام مصریان است؟

مادر( با ترجمه خالد): دست کم این نظر من است، متاسفانه کسانی پیش ما هستند که تحت تاثیر شما قرار دارند و دین را عقب ماندگی می دانند.

سپس به پسرش سلیم نگاهی انداخت، که او سرش را پایین انداخت.

اما زن در اسلام تحقیر شده است!

مادر( با ترجمه خالد): کی این را به تو گفته؟! من شصت و پنج سال عمر دارم، با وجود این می توانم پسرم خالد را مجبور کنم تا با من بیاید و با میل و خوشی از من اطاعت کند، با وجود اینکه من می دانم که او مشغول است و دوست ندارد بیاید و هر هفته او و دیگر دخترانم سه بار یا چهار بار و یا پنج بار به دیدن من می آیند و برای من هدیه می آورند و نمی توانند با سخن من یا پدرشان مخالفت کنند، آیا شما چنین عزت و احترامی می شناسید؟ اگر این عزت و احترام نباشد من عزت و احترام دیگری نمی شناسم.

من سه ماه است که پدر و مادرم را ندیده ام.

خالد بعد از اینکه پاسخ مادرش را شنید دست پاچه شد و به سلیم که او نیز دست پاچه شده بود نگاه کرد.

چه می گوید؟

نمی خواهم تا تو را ناراحت کنم.

نه، من ناراحت نمی شوم بفرمایید.

می گوید: مانند سلیم که از شما آموخته است و خصلت و طبیعت شما را پیدا کرده است.

چقدر زیادند کسانی که در کشورهای ما از نوشیدن شراب باز نمی آیند و ادب و نزاکتی ندارند!

مادر(با ترجمه خالد):همه جا کسانی پیدا می شوند که قطب نما و راهنمای خود را از دست داده و گم شده اند، اما هر گاه راه را شناختند توبه می کنند و به سوی خدایشان باز می گردند.

مایکل و سالی بعد از اینکه ناهارشان را تمام کردند از بالکن آمدند.

بابا، به ما گفتی که بعد از بیست دقیقه باز می گردی و 45 دقیقه به ما وقت می دهی، آیا همانطور که به ما وعده دادی، نرویم؟

ببخشید، ما شما را از بچه هایتان مشغول کردیم.

اوه، من متوجه گذشت زمان نشدم.

سلیم از شما و خالد و عائشه و عبدالله متشکرم. خیلی وقت شما را گرفتیم، این کارت من است، آیا ممکن است شما هم کارت خود را به من بدهید؟

پدر و مادرم کارت ندارند، این کارت من است و ایمیل من روی آن نوشته است، کاترینا،آیا امید داشته باشم که نظرتان را در باره کتاب برای من بفرستید؟

سعی خواهم کرد، از شما متشکرم.

وقتی خالد به همراه پدر و مادرش رفتند، سلیم رو به مهمانانش کرد و عذر خواهی نمود.

همانطور که گفتم من سکوت کردم، از هر اشتباهی که در حق شما روی داد عذر می خواهم، اما من از آغاز این را به شما گفتم و شما را بر حذر داشتم، اما شما اصرار داشتید.

با وجود غافلگیری من از شنیدن سخنان آنان و طرح متشددانه مسائل، اما همه آنها در سخن بسیار زیبنده و ماهر بودند، نیازی به عذر خواهی نیست، هه هه، بلکه من می روم و از مادرت عذر می خواهم چرا که تو چندین سال است به دیدن او نرفته ایی.

جانولکا از همگی خداحافظی کرد و از آنجا رفت، جورج و کاترینا هم به همراه بچه ها رفتند تا فواره تریفی را ببینند. فواره ایی بسیار زیبا بود، از دیدن آن بسیار خوشحال و مسرور شدند و بقیه روز را در اطراف آن سپری کردند و پیش از رفتن، کاترینا سکه ای در آن انداخت، سالی با تعجب به مادرش نگاه کرد.

در افسانه های ایتالیایی آمده است، هر کس سکه ای در اینجا بیندازد دوباره به رم باز خواهد گشت.

بابا، سکه ای به من بده تا آن را در فواره بیندازم.

پسرم این خرافات را باور مکن.

می دانم که آن خرافه است، اما دوست دارم سکه ای در آن بندازم؛ تا بگوییم که من در فواره تریفی سکه انداخته ام.

بیا این یک سکه برای تو و این هم برای مایکل، کاترینا امیدوارم خرافاتی نباشی.

کاترینا به شدت پاسخ داد.

و امیدوارم تا تو پیچیده نباشی. سخت نگیر، این فقط یک تفریح است.

(3)

کاترینا تو را چه شده است؟

چیزی نیست.

آیا از فواره و میدان اطراف آن، خوشت نیامد. می بینم که امروز به مانند عادت همیشگی نمی خندی و حرف نمی زنی؟!

نه، آن جا خیلی زیبا بود، اما ذهن من کمی مشغول است.

به چه مشغول است؟

چرا خواستی با این مسلمانان ملاقات کنیم؟

تا از خودشان خزعبلات و عقب ماندگی شان را بسناسیم؛ تا وقتی تام از من در باره مسلمانان می پرسد پاسخی برای او داشته باشم.

اما تو خیلی تحت تاثیر سخنان آنها قرار گرفتی.

جورج تبسمی نمود و به چشمان کاترینا نگاه کرد:

من تحت تاثیر آنها قرار گرفتم؟!

کاترینا متوجه منظور او شد.

سخنان اوباعث افزایش دوستی ما نسبت به مسیح می شد.

گویی آنان واقعا عیسی و مادرش را دوست دارند.

چه می گویی؟!

اختلاف در باره الوهیت عیسی است، آنها آن را شرک و کفر و بت پرستی می دانند.

و ما آن را توحید و عبادت می دانیم.

هه هه، آیا کتاب را می خوانی؟

نه، دوست ندارم آن را بخوانم.

هه هه، اما تو به او وعده دادی که آن را خواهی خواند، آیا همانطور که گفت از خواندن آن می ترسی؟!

این چه طرز سخن گفتن است جورح؟! این کتاب هیچ چیز را عوض نمی کند!

درست می گویی، پس چرا آن را نمی خوانی؟ چه اشتباهی در آن است؟

چه کسی به تو گفت که من می خواهم آن را بخوانم.

برای اولین بار است که می بینم در دلیل و دفاع از مذهب کاتولیک کم آوردی و با ضعف برخورد می کنی و برای اولین بار است که احساس می کنم سخنی ساده تو را می لرزاند.

هرگز این کتاب را نخواهم خواند.

تا به خودت ثابت کنی که از آن می ترسی.

پس آن را خواهم خواند.

کاترینا تو را چه شده است؟! چرا این همه ضعف نشان می دهی؟!

نمی دانم، بعد از دیدار با کشیش از درون دچار پریشانی شده ام، شاید از درستی مطالب کتاب می ترسم.

تو ترسو نیستی، تو قوی هستی، بلکه تو بهترین مثال من در یقین هستی، پیشنهاد می کنم که همین حالا مطالعه کتاب را شروع کن؛ خیلی کوچک به نظر می رسد، تا من ایمیل خود را چک می کنم، از دیروز به آن سر نزده ام.

کاترینا که به خواندن کتاب پرداخت، جورج ایمیل خود را بازکرد، در حالی که چشمانش مواظب کاترینا و وضعیت روحی او در اثنای خواندن بود. پاسخ برخی از نامه های ارسالی خود را، به کسانی که نص تورات را، برای آنها فرستاده بود، یافت. نظر خود را نوشته بودند. پس آن را خلاصه کرد و دو باره به همه آنان فرستاد.
تام: آیا به نظر تو علت وحشی بودن براد همین چیز است؟ گویی توصیفی خوب است. لیفی: با وجود اینکه تو نظر مرا در باره این توحش می دانی، اما همه شما به آن ایمان دارید، هر کس به تورات بتازد به تمام ادیان آسمانی تاخته است. حبیب: من با او کاملا موافقم، اما توجه کن که، مسلمانان با وجود آن که من آنان را دوست ندارم، اما ایمان آنان به تورات متفاوت است. آدم: سخنی بسیار خطرناک و قابل توجه است، آیا ممکن است تا آن از جانب خداوند باشد؟
پس نامه زیر را برای آنها فرستاد:
«امروز منتظر نظر شما در باره یک دیدگاه در باره یک نص هستم: سه گانه پرستی( تثلیث) در مسیحیت شرک است، آن سخنی نا مفهوم است و خداوند یکتاست و عیسی بنده و فرستاده خداست، منتظر پاسخ و نظر مختصر شما هستم. جورج»
جورج کار با لپ تاپ را تمام کرد و به کاترینا که تا هنوز به کتاب چسپیده بود و داشت با دقت زیاد آن را می خواند رو کرد:

آیا آن را تمام کردی؟

نه کمی صبر کن.

باقیمانده را فردا بخوان، می خواهم پیرامون برخی موضوعات با تو بحث کنم.

فقط چند دقیقه صبر کن الان آن را تمام می کنم.

انگار خیلی مشتاق و علاقه مند هستید!

فقط چند دقیقه لطفا.

پس من می خوابم.

کاترینا کتاب را تمام کرد، سپس به جورج که بر تخت دراز کشیده بود نزدیک شد.

ببخشید، در قسمت پایانی کتاب بودم و دوست داشتم آن را تمام کنم.

انگار کتاب قانع کننده ای بود!

تا حدی، داستان خوبی بود.

می خواستم کارهای فردا را مرتب کنیم.

فردا روز شنبه است، آیا کشیش ما را برای حضور در عشای ربانی دعوت نکرد؟

بله دعوت کرد، اما آیا می رویم؟

بله خواهیم رفت، آیا عشای ربانی در پاک ترین کلیسا را از دست بدهیم؟

هه هه، پس دوستی تو به عیسی تو را به سوی کلیسا و نه اسلام کشاند.

با وجود اینکه کتاب تا حد زیادی قانع کننده است اما من فردا در کلیسا نماز خواهم گزارد.

بچه ها را چکار کنیم؟

آنها را با خود به عشای ربانی می بریم.

آیا از کشیش بر آنها نمی ترسی؟

متوجه نمی شوم؟

امکان ندارد پسرانم را برای عشای ربانی با خود ببرم؛ من از کشیشان بر آنها می ترسم.

از چه چیزی از آنها می ترسی؟

از رفتار وحشیانه کشیشان بر آنان می ترسم؛ به سبب خواندن مکرر عهد عتیق و عهد جدید توسط آنها.

تو امروز معما گونه سخن می گویی، آیا ممکن است برای من توضیح بدهی که مقصودت چیست؟

آیا در باره رسوایی های جنسی کلیسا چیزی نخوانده ای؟ آیا قضایایی را که در دادگاهها علیه کلیسا اقامه شده است، نخوانده ای؟ من فراموش نمی کنم که با یکی از کسانی که مورد تجاوز قرار گرفته بود، ملاقاتی داشتم، راهبان و کشیشان انسان نیستند، بلکه حیواناتی وحشی هستند و دوست ندارم مایکل و سالی در معرض چنین خطری قرار بگیرند.

جورج تو را چه شده است؟ من هر هفته بیش از یک بار به کلیسا می روم، اما هیچ مشکلی برای من روی نداده است، چرا این همه وسوسه؟

آیا شده رسوایی های ضد اخلاقی کلیسا را ببینی یا در آن باره بحث کنی و با کسی بشینی که به این مشکل دچار شده باشد؟

نه.

بگذار بر این موضوع اتفاق کنیم، به سایت یوتیوب برو و آنچه را در باره آن با تو سخن گفتم مشاهده کن، اگر بعد از این، باز هم شما اصرار داشتی که بچه ها را فردا با خود به عشای ربانی ببریم، من حرفی ندارم.

الان آن را به خاطر تو، خواهم دید و فردا همگی به کلیسا خواهیم رفت. داری از همان اسلوبی استفاده می کنی، که مسلمانان امروزی، در صحبت با من استفاده می کردند!

هه هه، همانطور که سخن او هم در تو خوب اثر گذاشت، دیدن این کلیپ ها هم، در تو اثر خواهد گذاشت، شب به خیر عزیزم.

شب به خیر عزیزم.

یکدیگر را به مدتی طولانی در آغوش کشیدند و سپس جورج خوابید و کاترینا بیدار ماند و در باره رسوایی های جنسی کلیسا مطالعه کرد و کلیپ هایی از این رسوایی ها را مشاهده کرد و سپس از آن موضوع به موضوع رسوایی های غیر جنسی رفت، متوجه گذشت زمان نبود و بعد بازگشت و کتاب «دوستی و محبت فراوان من به عیسی مرا به اسلام وارد کرد» را برداشت و شروع به خواندن دو باره یک پاراگراف از آن نمود، ندانست چرا این پاراگراف را انتخاب کرد:
( عقیده قربان شدن و بردار شدن نه تنها مخالف عقل و منطق است؛ بلکه دروازه ترک عمل صالح و انجام گناه و کارهای زشتی چون قتل، دزدی، تجاوز و زنا و دیگر کارهای زشت را باز می کند، پولس اهمیت شریعت و سفارشات و کارهای صالح را که مسیح برای تکمیل آنها آمده بود و به انجام آنها فرا خوانده بود، سبک شمرد. آنگاه که در نامه خود به رومیه در (28:3) می گوید:» ما اعتقاد داریم که انسان با ایمان و نه با عمل به احکام شرعی پاک می شود» حتی عمل به آدم علیه السلام هم سودی نرساند(2:4)، پس برای نجات خود، ایمان به صلیب عیسی علیه السلام را پیش کشید، پس از حال و وضع آدمی نپرس وقتی به آن معتقد باشد، از جمله دلایلی که نظر پولس را رد می کند، سخنانی است که در انجیل متی (19:5) آمده است « هر کس یکی از این وصایای صغری را بشکند و خلاف آنها عمل کند و به مردم این چنین یاد دهد، در ملکوت آسمانها کوچک شمرده می شود، اما کسی که دانست و آن را به کار گرفت، او را در ملکوت آسمانها بزرگ می شمارند»
چند بار دیگر این قسمت را مطالعه کرد. سپس متوجه شد که شب از نیمه رد شده است، کتاب را کنار خود گذاشت و بر تخت دراز کشید و خود را به افکارش سپرد تا به خواب فرو رفت.
جورج زود بیدار شد و کاترینا متوجه نشد، از روی تخت برخاست و دوش گرفت و لباس هایش را عوض کرد. سپس نزدیک کاترینا آمد تا او را بیدار کند، دید که کتاب کنار او گذاشته است و بر همان صفحه ای که دیشب از خواندن دست کشیده بود باز بود. آن را خواند، سپس کتاب را همچنان چپه، بر همان صفحه گذاشت.
به اتاق بچه ها رفت و مایکل و سالی را بیدار کرد تا خود را آماده کنند، سپس آمد و کاترینا را بیدار کرد. در حین خروج برای خوردن صبحانه در بوفه هتل، جورج رو به کاترینا کرد.

امروز به دیدن کجا خواهیم رفت؟

در زیباترین و بهترین مکان.

مادر، امروز کجا خواهیم رفت؟ از پدرم پرسیدم، گفت که مکان را تو انتخاب می کنی، امروز کجا خواهیم رفت؟

سورپرایز است، لحظاتی دیگر من و پدرت تو را خبر می کنیم.

کاترینا از بچه ها خواست تا آنها زودتر به بوفه هتل بروند، او می خواست تا کمی با جورج صحبت کند.

امروز کجا خواهیم رفت؟

آیا رسوایی های کلیسا را مشاهده کردی و در باره آنها خواندی؟

با وجود اینکه من در کلیسا هستم اما آنچه را که دیدم و خواندم بزرگتر از تصور من بود، اگر این ها درست باشد، بدون تردید این ها حیوان درنده هستند نه بشر.

آیا فکر می کنی که این وضع به سبب آموزه های پولس است که میان ایمان و عمل صالح جدایی انداخته است؟ و به همین سبب مسیحیت عقیده فدا شدن مسیح جهت نجات بشریت را اختراع کرد.

آیا کتاب را خواندی؟

نه، فقط همان قسمتی را خواندم که باز بود، آیا اگر من آن را بخوانم ایرادی دارد؟

نه ایرادی ندارد. فقط تعجب کردم، اگر آن را می خواندی خوب بود، من نمی ترسم، شاید همین قسمتی که تو در باره آن سخن گفتی، دقیقا برای من مشکل باشد، می شود تا بعدا در باره آن فکر کنیم، به هر حال به نظر تو کجا برویم؟

باید به عشای ربانی کلیسا برویم.

اشکالی ندارد، اما بعد از اینکه اول به باغ فیلا دوریا بامبیلی رفتیم، آن بزرگترین پارک رم است و از همه زیباتر است.

می ترسم دیر شود و به عشای ربانی نرسیم.

هه هه، ای راهب دیر نخواهیم کرد.

پس همه چیز مرتب است.

(4)

مساحت پارک فیلا دوریا بامبیلی نزدیک نه کیلومتر مربع می رسید. مساحت سبز آن که بسیار وسیع بود، سبب نشاط و شادابی می شد. در آن انواع مختلفی از پرندگان وجود داشت و مایکل و سالی با دیدن آنها خوشحال بودند.

مادر انتخابی بسیار زیبا کرده ای، امروز از جمله زیباترین روزهاست.

این مکان بسیار زیبا و جالب است، سالی آیا از آن خوشت آمده است؟

بله خیلی خوشم آمده است.

زیبایی سفر با رفتن ما به عشای ربانی در کلیسا تکمیل خواهد شد.

مایکل کمی غرولند کرد و گفت:

من نمی خواهم به کلیسا بروم.

جورج شانه اش را تکان داد و به کاترینا نگاه کرد.

این خواسته و انتخاب مادرت است، از او بپرس.

بعد از گردش و سیاحت طبیعی باید به سیاحت و گردش روحی بپردازیم.

ببخشید مادر، من کلیسا را دوست ندارم!

آیا دوست نداری تا خدایی را که تو را آفریده و روزی داده و به تو مهربانی کرده است را پرستش کنی و از او شکر گزاری کنی؟

دوست دارم تا خدایم را بپرستم، اما بدون رفتن به کلیسا.

تا زمانی که انسان به سوی خدایش نرود و او را نپرستد و از او شکرگزاری نکند دنیا بر او تنگ می آید.

کاترینا، آیا تو اصرار داری به کلیسا بروی؟

جورج خواست تا فضای مناقشه را نرم و تلطیف کند.

اگر خدایت را نپرستی و از او شکر گزاری نکنی بدبخت می شوی و من گمان نمی کنم که پرستش ربطی به رفتن به کلیسا داشته باشد.

بعد از اینکه گردش در پارک را پایان دادیم خواهیم رفت، از آن لذت ببر، اما از این بترس که پرستش و شکر گزاری پروردگارت را رها کنی عزیزم.

مادر، پدر از شما متشکرم، اما چرا عبادت فقط به کلیسا مرتبط است؟

کاترینا خواست تا گفتگو را پایان دهد.

سالی بیا آن پرنده را در آنجا ببین. بیا نزدیکش برویم.

مایکل و سالی به تقلید پرنده دویدند.

سخن مایکل بسیار زیباست.

بله، اما چرا تو مرا در موقعیتی قرار می دهی که سبب می شود، بچه ها مرا دوست نداشته باشند؟

آیا رفتن به عشای ربانی خواسته تو نبود؟!

ای فیلسوف پاک و منزه، این سخن را ادامه ای خواهد بود.

خانواده ساعات صبح را در پارک گذراند، سپس ناهار را صرف کردند و بعد از اینکه از صرف ناهار فارغ شدند، کاترینا رو به بچه ها کرد:

الان برای عشای ربانی می رویم، از شما می خواهم تا به فروتنی دعا کنید و مواظب خودتان باشید.

مواظب چه چیزی باشیم؟

از هر چیز و هر شخص یا کاری که شما را آزار می دهد و یا شما را در سختی می اندازد.

مثل چه؟

مثل هر چیزی که شما را آزار می دهد یا به سختی می اندازد، مایکل، سالی آیا حرف من واضح است؟!

بله خیلی واضح است، اما نمی دانم چرا آن را به ما می گویی؟! آیا به کلیسا می رویم یا به باغ وحش حیوانات درنده؟!

همین که به کلیسا نزدیک شدند، کاترینا به جورج نزدیک شد و به آهستگی به او گفت.

مرا دچار وسوسه کردی، تو مواظب مایکل باش و من مواظب سالی می شوم.

نه تا این حد، گویی تو خیلی وسواسی شده ای. اما چشم.

همگی وارد کلیسا شدند و عشای ربانی با وقار و احترام شروع شد. اما جورج به آن توجهی نداشت، در حالی که کاترینا تحت تاثیر آن قرار گرفته بود، اما آن طور که لازم بود احساس راحتی نمی کرد، نگران بود.
به محض بیرون آمدن مایکل خود را به مادرش چسپاند.

مادر از شما متشکرم، عشای ربانی بسیار عالی بود، من عیسی مسیح را خیلی دوست دارم!

او باعث نجات ماست، بلکه باعث نجات همه بشریت از گناه است.

سالی با معصومیت بچگانه پرسید.

ماما..آیا راه دیگری نبود تا پروردگار مهربان، ما را از گناهانمان نجات دهد بدون اینکه مسیح کشته می شد، مرگ مسیح پسر، مرا خیلی آزار داد، من او را دوست دارم؛ او باعث آمدن هدایا برای من در سر هر سال می شود.

مایکل..

من هم مثل تو فکر می کنم سالی، شاید به همین خاطر دوست ندارم به کلیسا بروم و شاید به این خاطر است که من کشیشان و راهبان را دوست ندارم.

دوستی تو با مسیح سبب نجات و رهایی تو خواهد شد.

ای مایکل عمل را فراموش نکن، ایمان به تنهایی کافی نیست همانطور که مسیح به ما آموخته است.

آنها بعد از تمام شدن عشای ربانی به هتل باز گشتند، بچه ها به اتاق خود رفتند. در این موقع جورج با تبسمی ماکرانه به کاترینا گفت:

در کلیسا نگران بودی!

و مشخص بود که تو هم دقت و توجه لازم را به مراسم نداری.

بله، چطور می خواهی به چیزی دقت کنم وبه آن توجه داشته باشم، که به آن قانع نیستم؟ مهم سفر پس فردای ماست، دوست دارم از زمان باقی مانده، به مثل روزهای گذشته، لذت ببرم.

من خیلی خسته هستم، دیشب خیلی دیر خوابیدم، الان می خواهم بخوابم.

من ایمیل خود را چک می کنم و سپس می خوابم، آیا ممکن است آن کتابی را به من بدهی همان کتابی که آن مسلمان به تو داد.

می خواهی آن را بخوانی؟!

شاید، آیا مطالعه آن برای من ایرادی دارد؟

نه موردی نیست، بفرمایید. شب بخیر.

جورج لپ تاپ خود را برداشت و ایمیل خود را باز کرد؛ تا توضیحات دوستانش را در باره نامه ارسالی ببیند:
حبیب: من از فهماندن معنی تثلیث به همراه توحید به دانشجویان خود، خسته شدم و سرانجام هم نتوانستم، شاید به این دلیل باشد که خود من هم آن را نمی فهمم، آنچه تو ذکر کرده ایی به طور کلی در نسخه های خیلی قدیمی انجیل یافت می شود. تام: ریاضیات می گوید1با 3 برابر نیست و علمای منطق می گویند: یک جزء از یک کل، تابع کل است و پدر من می گوید: در باره آنچه نمی فهمی سخن نگو و من می گویم: در آنچه من می فهمم با من سخن بگو، تا تو را پاسخ بگویم، هه هه. آدم: اگر بگوییم عیسی بنده خداست و نه شریک و یا پسر او؛ این به معنی پایین آوردن مقام عیسی علیه السلام نیست. لیفی: این شبیه سخن یهودیان است که می گویند» عزیر پسر خداست»، من اعتقاد دارم که هر دو سخن غیر قابل فهم هستند.
توضیحات را با حذف نام دوباره برای همه فرستاد، سپس نامه زیر را نوشت:
«حلقه سوم: آیا ممکن است، پولس تحریف کننده عهد جدید باشد؟ جورج»
در حالی که او نامه های باقی مانده را می خواند، نامه ای زیر را از کاخ یافت:
« جورج عزیز امیدوارم به صحت و سلامت باشید، تمام کارمندان منتظر تو هستند، امیدواریم به زودی شما راببینیم». کاخ» ملاحظه، تا حالا بیش از یک هفته، غیبت دارید».
خواست تا سیستم خود را ببندد، اما یاد صفحه آدم در فیس بوک افتاد و اینکه مدتی است آن را نگاه نکرده است، به آن وارد شد مشاهده کرد، مقاله تازه ی را نوشته است( درسهایی از دوستم، پژوهشگر راه سعادت3):
«دوستم، پژوهشگر راه سعادت در این مدت دچار یک بیماری ناشناخته شد، پیش از آنکه ذکر کنم آنچه را از او آموخته ام، دوست دارم تا ملاحظاتی را بر آنچه در حین بیماریش روی داد نقل کنم: 1. بیماری به طور طبیعی سبب ضعف می شود و این حالت نیز بر دوستم آمده بود و من می ترسیدم که مبادا از ادامه راه منصرف شود، اما صدق و اصرارش او را از این خطر رهاند، پس لازم است، آدم عاقل در حالت ضعف و سستی تصمیم سرنوشت ساز نگیرد. 2.در یک مرحله از مراحل خواستم از حد عبور کنم و به او بگویم، راه سعادت این است، وقتی ضعف او را مشاهده کردم، اما خداوند مرا از این اشتباه محفوظ نگه داشت. 3.من مطمئن شده ام که زمان پیش رو از جمله سخت ترین ایام برای دوست من خواهد بود، شاید بتوانم اخبار را یک به یک برای شما نقل کنم. بار دیگر باز می گردم به درسهایی که از او گرفته ام، تا هنوز دوست من اصرار دارد تا راه سعادت را بیابد و من درس های زیر را از او آموخته ام: 1.کسانی که در اطراف تو هستند، یا از تو تاثیر می پذیرند و یا تو را تحت تاثیر خود قرار می دهند و یا اینکه با آنها درگیر خواهی شد و مقدار اختلافات فکری و عقیدتی مسیر و سرانجام این درگیری را مشخص می کند، بسیاری از کسانی که در اطراف او هستند، تحت تاثیر او قرار گرفته اند و این به توانایی، اصرار و پافشاری، صدق و راستی او دلالت می کند، به طور کلی فکر می کنم نقش او از یک پژوهش گر بیستر شده است، شاید من به زودی، به همه شما خبر بدهم که همه آنها به راه سعادت رسیده اند. 2.در مسیر رفتن به راه سعادت توازن روانی و تند برخورد نکردن با افکار بسیار مهم است و این چیزی است که دوست من آن را دارد، اگر چه گاهی زیر فشار آن را از دست می دهد. 3.اهمیت آموزش، حتی آموزش چیزهایی که فکر می کنی بر آنها احاطه داری، بسیار حایز اهمیت است، شاید چیزهایی که تو می شناسی درست نباشد، اصرار دوستم به آموختن، با فکر باز، حتی چیزهایی را که او از کودکی می دانسته، مرا به شگفتی واداشته است. 4.متاسفانه دوست من توانایی محدودی برای ایجاد ارتباط بین حوادث و مطالعات و مناقشه ها دارد، در حالی که این برای مقایسه میان افکار مهم است؛ تا به راه سعادت دست یافت. فکر می کنم، دوستم در گام های پایانی در مسیر پژوهش در راه سعادت و یافتن پاسخ هایی در باره سئوالات بزرگ و سرنوشت ساز زندگی است، درس های بعدی بزودی خواهد آمد. آدم”
جورج توضیحات خوانندگان را مطالعه کرد، نظر یکی از خوانندگان نگاه او جلب کرد:» انگار تو به این دوستت خیلی علاقه مندی؛ به همین خاطر او را به صورتی عالی و بی مانند ترسیم کرده ای» و پاسخ آدم این چنین بود:» بله من خواستار خیر و خوبی برای او هستم، همان سان که آن را برای همه مردم دوست دارم؛ خداوند به ما دستور می دهد برای همه مردم، خواستار خیر و خوبی باشیم.
سپس مقاله دیگری از آدم خواند که در آن از تحولات فکری سخن می گفت، در آن چنین نوشته بود:
« با وجود سختی تحولات فکری، اما من در این زمینه تجربه ی عجیبی را شاهد بودم، امروز نشستی با یک روان پزشک بسیار باهوش و نابغه داشتم، او کسی بوده است که اندیشه ها و افکار زیادی را تجربه کرده است، اول مسیحی بوده سپس دین را رها کرد و بی دینی اختیار کرده است و در نتیجه به فردی بی اخلاق و بد رفتار بدل گشته، ادیان بودایسم، هندویسم، یهودیت و مسیحیت را مورد مطالعه قرار داده است و هم اکنون می خواهد اسلام را مورد مطالعه قرار بدهد، او دو مشکل دارد؛ اول آن که او فلسفه را در همه چیز فصل الخطاب می داند، به او گفتم، علم و دانش داور است و نه اصول فلسفی جدید تو، اما قانع نشد، اگرچه به من وعده داد، تا بار دیگر در باره نظر من، فکر کند و مشکل دوم: او در باره هر دین با توجه به پس مانده های قبلی فکر می کند که این پس زمینه فکری او، از همه ادیان به بدی یاد می کند، او این پس زمینه را از الحاد پیشین و از شناخت عمیق به تحریف ادیانی که مورد بررسی قرار داده است، گرفته است، شما خوانندگان محترم چه سفارشاتی به من می کنید، با او چگونه رفتار کنم؟ آدم»
جورج فهمید که منظور تام است، صفحه تام را گشود اما چیز تازه ای ندید، بلکه عجیب این بود که تام از پنچ روز پیش به صفحه اش سر نزده بود در حالی که عادت همیشگی او چنین نبود. سیستم را بست و کتاب را برداشت و به سرعت آن را ورق زد؛ چرا که احساس می گرد باید بخوابد، اما یک سرفصل او را متوقف کرد و با دقت فراوان آن را خواند، متوجه نشد، چرا این موضوع چنین شوکی را به او وارد کرد، با وجود اینکه مانند سخن عادی دیده می شد؟ آیا به آن سبب بود که چنین موضوعی در مسیحیت مورد بررسی قرار نمی گیرد؟ چرا که تفکر طلب نجات و زندگی، با عبادت هیچ تناسبی ندارد، یا این تعجب به سبب آن است که گوینده، مسیحی است؟
«نویسنده امریکایی مایکل هارت در این باره می گوید- بعد از اینکه این موضوع را، فصلی در فهرست کتابش قرار داده است -:»همانا محمد( صلی الله علیه و سلم) تنها فرد در طول تاریخ است که به بهترین شکل موفق شد. او در هر دو سطح دینی و دنیایی بارز گشت. و همانا این اتحاد بی نظیر، که مانندی ندارد محمد را به بزرگترین شخصیت موثر در تاریخ بشریت تبدیل می کند»
جورج دراز کشید و خود را به افکارش سپرد و زمانی خود را یافت، که صبح شده بود و کاترینا به او می گفت:

بیدار شو، بیدار شو،هه هه، تمام این خواب آلودگی به سبب این کتاب است.

اوه، مثل اینکه می ترسی، مطمئن باش، من کتاب را نخوانده ام.

هه هه، بدون خواندن وضعت این طور است، اگر آن را بخوانی چه خواهد شد! یالله بیدار شو.

(5)

یالله بشتابید. امروز آخرین روز ما، در رم است، می خواهیم جاهای زیادی را ببینیم.

روزی بسیار شلوغ بود. خانواده از پارک ها و جاهای تفریح دیدن کردند و در دریای مصنوعی سوار قایق شدند و گردش خود را با رفتن به بازار تکمیل کردند. هنگام بیرون آمدن از بازار جورج به آرامی کاترینا را هل داد و تبسم معنی داری کرد:

صلیب نخریدی، آیا دیگه مسیح را دوست نداری؟

اتفاقا علاقه و محبتم افزایش یافته است، اما دوستی با پیروی و عمل است و نه فقط با صلیب.

این چیزی بود که مدت زمانی است من به تو می گویم، دوستی مسیح همان دوستی با صلیب و مجسمه ها و کشیشان وراهبان نیست.

الان تو این بحث را بگذار، پروتستان متعصب.

و یا اینکه دوستی من به مسیح مرا مسلمانی تروریست خواهد کرد، با وجود اینکه من کتاب را نخوانده ام.

گمان کنم که برای تروریست شدن آمادگی داری ومناسب باشی، همان سان که برای هندو شدن هم مناسب هستی.

هه هه،

با فرا رسیدن شب، خانواده به غذا خوری مجللی که بر رودخانه تیفره چشم انداز داشت، رفتند و شام خود را در چشم اندازی عالی و زیبا و روح بخش صرف کردند.

من شنیدم که زیاد در باره دین حرف می زدید، آیا دین برای مردم مهم است؟

بدون شک مایکل.

یکی از دوستانم در مدرسه می گوید: اصل الحاد است و طبیعت ما را آفریده است و تفکر دینی و تفکر در دین از جمله افسانه های قدیمی و کهن است.

نظر تو چیه؟

به نظرم برخی امور در دین خرافه هستند.

تفاوت است میان اینکه بگوییم دین خرافه است و اینکه در برخی از ادیان خرافه وجود دارد.

اما خرافات در دین بسیار زیاد هستند، آن طور که دوستم می گوید.

پسرم، مانند چه؟!

با وجود اینکه استاد مدرسه بیش از یک بار آن را شرح داد اما من عقیده تثلیث و فدا شدن مسیح و.. را نفهمیدم.

شاید به خاطر کمی عمرت باشد پسرم و وقتی بزرگ شوی آن را خواهی فهمید.

دوست ملحد من که در باره او با شما سخن گفتم می گوید:» از هر کس بپرسی به تو خواهد گفت کوچک هستی، اما باور کن که هیچ کدام از آنان نیز این را درک نمی کنند» آیا تو این موضوع را درک می کنی؟!

بله، بله تا حدی.

تو چه بابا؟

هه هه، نه، نه تا حد بسیار زیادی!

احساس می کنم موضوعی سخت است، آیا خدا می خواهد ما را به رنج و سختی بیندازد، تا آن را بفهمیم؟

کاترینا اخم کرد.

اوووف،تو مانند پدرت امور را سخت می کنی، پسرم موضوع ساده تر از این است.

جورج به احتیاط ادامه داد.

بسار خوب مایکل، امکان ندارد که خداوند چیزی را بیاورد، که عقل آن را محال بداند، اگر موضوعی برای تو به این شکل پدیدار شد، یعنی اینکه لازم است تا بیش از این بیاموزی تا آن را بفهمی، اما اینکه اموری به راز و سر بدل شوند این را قبول نکن.

پس تو با دوست ملحد من موافق هستی، پدر؟

هرگز، الحاد افسانه ای است که به طور کلی با عقل مخالف است.

متوجه نمی شوم پدر؟

آیا ممکن است جهان بطور تصادفی بوجود آمده باشد؟! و انسانها به طور تصادفی پدید آمده باشند؟!

پدر افراد ملحد این طور نمی گویند، برخی با آگاهی از نظریه داروین که ما در درس زیست شناسی خوانده ایم سخن می گویند.

بله، نظریه داروین از جمله نظریات تاریخی و قدیمی است، الان اشتباهات این نظریه به شکل علمی و عقلی ثابت شده است.

چطور؟

می توانی از معلم علوم بپرسی، او در این زمینه از من بیشتر می داند و از جزئیات این بحث آگاه است، می شود تا یک کتاب مفصل در این زمینه برای تو بخرم، لازم است که بر اصول علمی اعتماد کرد و نه بر افسانه ها، حتی اگر علمی قلمداد شود.

اما مشکل در آن است که دین با علم و دانش مخالف است.

امکان ندارد، دین و علم هرگز از یکدیگر بی نیاز نمی شوند.

چطور؟

می شود تا این را با سخن انیشتاین برای تو مختصر کنم:» علم و دانش بدون دین لنگ است و دین بدون دانش کور است».

منظورت این است که دانش بی دینان لنگ است؟!

بلکه جهل و نادانی آنها بیش از علم و دانش آنهاست و آنچه را هم که می دانند لنگ است، همانطور که دین بدون دانش به افسانه و مجموعه ای از اسرار بدل می شود؛ به همین خاطر کور است.

مایکل سکوت کرد و جورج در باره این پرسش ها فکر کرد، پرسش هایی که بزرگتر از سن مایکل به نظر می رسید آیا این دلیل هوش و زکاوت اوست یا دلیل بیماری شک در شکل کوچک آن است.
وقتی خانواده به هتل بازگشت. جانولکا در سالن استقبال منتظر آنها بود و با دیدن آنها به بپاخاست و سلام داد.

دیداری ناگهانی، خوش آمدی.

دوست کشیش، خوش آمدی، تو را در عشای ربانی ندیدیم!

یک سال است که من در عشای ربانی شرکت نمی کنم.

پس چطور دوست و همراه کشیش هستی؟!

مثل اینکه کشیش به نزد تو خیلی مقدس است، با وجود آن که به پرسش های جورج پاسخ نداد و از ما هم، فرار کرد، درستی سخنان جورج را از خود او پرسیدم.

جورج با تعجب:

آیا فکر می کردی من دروغ می گویم.

نه هرگز، فقط برای تاکید و اطمینان، آخر آن برخورد برای من بسیار عجیب بود، مثل اینکه دقیقا همانطور بوده است که تو گفتی: کشیش نخواست تا کاترینا را به تنهایی خارج کند.

کاترینا چشمانش را با حیرت و شگفتی باز کرد.

چرا دقیقا من؟!

به تو گفتم که او به طور کلی میان مباحث و سخنرانی های عمومی که تو یکی از مستفیدین آن هستی و میان بحث های خصوصی تفاوت قایل است. نمی خواهم زیاد وقت شما را بگیرم، گمان می کنم، شما فردا مسافر هستید.

بله.

آمدم تا با شما خداحافظی کنم، دوست دارم تا ارتباط ما ادامه یابد، از دیدار با شما بسیار خوشحال شدم.

ما هم همچنین. از شما تشکر می کنیم.

من یک درخواست داشتم، آیا ممکن است آن کتاب را به من بدهید؟ آن را از دوستم خواستم اما گفت که این آخرین نسخه پیش او بوده است.

آیا این کتاب تا این اندازه برای تو مهم است؟!

نشست آن روز برای من ثابت کرد که من از اسلام فقط یک سری اطلاعات ساده و عمومی و یا گزارش های اعلامیه مانند را می دانم، تصمیم گرفتم تا این دین را بفهمم، اسم این کتاب خیلی برای من جالب بود؛ دوست دارم، آن را بخوانم.

الان با بچه ها به اتاق می روم و کتاب را برای تو می آورم. مایکل، سالی یالله.

جورج خندید و گفت:

ههه، پس تصمیم گرفتی تا اسلام را مورد مطالعه قرار بدهی؟

بله.

آیا مسلمان خواهی شد؟

آیا دوست داری مثلا به مانند رئیس جمهور پیشین لیبی باشم. من بدون تفاوت تمام افکار را مورد بررسی قرار می دهم، در آن نشست متوجه شدم، اطلاعات من از اسلام بسیار سطحی است، با وجود اینکه فکر می کردم، اطلاعات زیادی در باره اسلام دارم اما آنها کلی و غیر قابل اعتماد هستند.

من در باره اسلام چیزی نخوانده ام، در مرحله بعدی در این باره خواهم خواند و متاسفانه من کتاب را نخوانده ام و دوست داشتم تا آن را بخوانم.

ببخشید کتاب از آن شماست و من از این درخواست معذرت می خواهم.

کاترینا آمد و کتاب را با خود آورد، آن را به جانولکا داد، جانولکا خودکار و کاغذی در آورد و برخی اطلاعات پیرامون کتاب را یاداشت نمود و با تشکر کتاب را پس داد.

آیا کتاب را نمی خواهید؟

جای کتاب را در شبکه بین المللی یاداشت کردم، این کافی است، خداحافظ شما.

جورج و کاترینا به اتاق بازگشتند. جورج لپ تاپ خود را باز کرد، او منتظر پاسخ دوستانش در باره پرسش در باره پولس بود،که آیا او تحریف کننده انجیل است و یا اینکه چیز دیگری است؟ با دیدن پاسخ ها غافلگیر شد از اینکه همه بر این اتفاق داشتند، اما در طریقه این تحریف اختلاف بود. این پاسخ ها را دوباره برای خود آنها فرستاد.
حبیب: از جهت تاریخی، متاسفانه بله. تام: اگر تحریف شده است برای من مهم نیست، چه کسی آن را تحریف کرده است. آدم: سئوال ابهام دارد، من نمی دانم چه کسی آن را تحریف کرده است. لیفی: پس چه کسی عهد عتیق را تحریف کرده است؟ شاید اشکال در نوشتن و تاخیر در آن باشد و قصد تحریف نبوده است.
سپس برای آنها نوشت:
« حلقه چهارم: با صراحت، آیا شما میل دارید با اسلام آشنا شوید؟ چرا؟ لطفا پاسخ مختصر باشد. من فردا شب در لندن خواهم بود جورج، رم»
آن را برای تمام دوستانش فرستاد و این بار کاترینا و جانولکا را هم اضافه کرد و سپس ایمیل خود را بررسی کرد، نامه ای از تام رسیده بود:
« به تمام دوستان، به شما اعلام می کنم که صفحه من در فیس بوک مورد حمله قرار گرفته است و من دارم با سایت تماس می گیرم تا آن را از این وضع خارج کنم، از هر چیز ناشایستی که در آن است، عذر می خواهم، هیچ کدام را من نگذاشته ام. تام»
صفحه او را گشود، در آن عکس های زیادی از تام بود که با زنان زیادی نشسته و در حالت های ناشایست عکس گرفته است، با خود گفت: آیا درگیری میان تام و براد آغاز شده است؟ سپس یاد مقاله آدم در باره تغییرات فکری پزشک افتاد و گفت: آدم راست گفته است، گمان می کنم، تام در حالت سقوط و انحطاط بود، جورج نگاه کردن به عکس ها را ادامه داد بعد از زمانی کوتاه، احساس کرد که او در عکس ها به دنبال عکس کاترینا می گردد و دید که این یک شک بی جا است که برای او شایسته نیست، پس لپ تاپش را بست و به طرف کاترینا رفت او بر تخت خوابیده بود، او را بوسید، کاترینا متوجه بوسه او شد و او هم، جورج را بوسید، چشمانش را گشود و لبخند زد.

دوستت دارم.

من هم تو را دوست دارم. بیا نزدیک من.

روز بعد به سرعت سپری شد، چرا که پیش روی آنان، قبل از رفتن به سوی فرودگاه، جز چند ساعت، وقت نبود. به بازار رفتند، آنجا کاترینا جورج را به هدیه درخواستی آدم یادآوری کرد، کیف پوستی بسیار فاخر و بسیار ازران، در هنگام خرید به محله کیف های پوستی اصل، رسیدند، آنجا توقف کردند، این فروشگاهها می خواستند تا برخی از انواع کیف ها را تمام کنند، پس آنها را با تخفیف بالا می فروختند، تا جایی که برخی را با تخفیف 80% اعلام کرده بودند، آدم کیفی فاخر و ارزان برای آدم خرید و با خنده از آن محل خارج شدند آنها از این درخواست عجیب و بر این تصادفی که آنها را به انجام این کار قادر ساخته بود، می خندیدند.
بعد از اینکه ناهار را در غذاخوریی نزدیک بازار خوردند، به هتل بازگشتند تا کیف و وسایل خود را بردارند و به سوی فرودگاه رفتند.