face
   

میان مرگ و زندگی

میان مرگ و زندگی

(1)

جورج سوار هواپیما شد در حالی که قلبش پیش لیفی بود، با وجود آنکه دیدار آنها چهار روز بیشتر طول نکشیده بود اما قلب او را تسخیر کرده بود. این چه رازی بود؟! لیفی برای او چون فرشته ای پاک در میان جامعه ای سخت دل و ستمکار بود، با ناراحتی سخنان لیفی در باره زن و حقوق سلب شده او را در یهودیت به یاد آورد، این چه دینی است که زن در آن مثل یک کالا به ارث برده می شود! و او را مانند نجاسات و سگان می شمارد که ارث نمی برد و از هیچگونه حقی برخوردار نیست! و به یاد بحث تحریف تورات افتاد و ناخوشی و انزجار او از مسلمانان قاتلان پدرش و یاد ملت برگزیده افتاد که می کشد، چپاول می کند و» فرزندان شیلوه» را به سرقت می برد، مبحث آثار برجای مانده یهود یادش آمد، آثاری نایافته که دلیل حقانیت یهود در منطقه است در حالی که سخن او را به یاد می آورد، تبسمی نمود آنگاه که گفت: من از پیچیدگی یهودیت به پیچیدگی کاتولیک منتقل نخواهم شد در خاطرات خود فرو رفته بود که مسافر کنار دستی او را به خود آورد و گفت:

آقا این آمپولی که در دست داری چیست،؟

پزشک تجویز کرده است و تاکید کرده تا آن را در هواپیما همراه خود داشته باشم؛ گاهی به طور ناگهانی درجه حرارت بدنم بالا می رود و دچار تب شدید می شوم.

اجازه می دهید آن را ببینم؟

بفرمایید، تو پزشک هستی؟

به آمپول نگاه کرد و اطلاعات موجود در برگه همراه آن را خواند.

من داروساز هستم، مثل این که این آمپول برای شما بسیار مهم است، به طور عموم این دارو به ندرت مورد استفاده قرار می گیرد.

چرا این را استفاده می کنی؟ نمی دانم دکتر به من اطلاع نداد.

نمی دانم، اما این آمپول در حالات بسیار فوق العاده تجویز می شود؛ برای آرام کردن ویروس هایی که به سادگی از بین نمی روند.

فکر کنم تجویز این آمپول خواسته دوستانم بوده است، و الا من خوبم.

شاید، اما من این طور فکر نمی کنم، چون این آمپول جز با نسخه پزشک متخصص و در حالاتی ویژه تجویز نمی شود.

شاید، نمی دانم، اما من خیلی خوبم

صحت و سلامتی تاج سر افراد سالم است که فقط بیماران آن را می بینند، از اینکه شما را ناراحت کردم پوزش می خواهم.

ابدا از شما ممنونم.

بار دیگر جورج خود را به موج خاطرات سپرد. قلب او هنوز برای لیفی می تپید و هنگامی که یاد حبیب افتاد احساس شکر و امتنان وجود او را پر کرد، کسی که با وجود عرب بودن، از همراهی و هم صحبتی با او بسیار شادمان بود، یاد گفتگو با او در باره مسلمانان افتاد و وقتی که به او گفت: تو مسلمانی هستی که در لباس کاتولیک پنهان شده ای. این سفر بسیار پربار و مملو از خاطرات بود. مهماندار افکار او را برید:

ببخشید چی میل دارید: مرغ یا گوشت؟

گوشت.

مسافر بغل دستی به او روی کرد و گفت:

به نظرم مشغولیت فکری زیادی داری!

اوه بله؛ سفری عالی و مملو از اطلاعات و اخبار تازه داشته ام.

چند روز در قدس بودی؟

چهار روز.

فقط!

بله، اما انگار چندین ماه بود، هرگز افراد بی نظیری را که در این سفر با آنها دیدار کرده ام از یاد نخواهم برد، چیزهای زیادی از آنها در باره قدس آموختم.

آیا تو یهودی هستی؟

نه، چرا؟

من یهودی هستم. ببخشید، اما بطور عادت جز یهودیان کس دیگری از سفر به قدس خوشحال نمی شود، چون مسیحیان و مسلمانان در آنجا راحت نیستند، وقتی شادمانی و رضایتت را از کسانی که دیده ای ذکر کردی، فکر کردم یهودی هستی؟!

من با یهودیان و مسیحیان در قدس دیدار داشتم تمام آنها عالی بودند.

شاید این سخن در بریتانیا شایسته باشد، اما در تل ابیب دین محرک مردم و ملتها است.

تو یهودی هستی، آیا میشود از شما پرسشی داشته باشم؟

بفرمایید.

آیا تو به آموزه های تورات قانع هستی؟

نه، تورات جز با آموزه ای تلمود فهمیده نمی شود؟

بسیار خوب، آیا تو با آموزه های تلمود قانع هستی؟

هه هه،این هم نه، اما به همین صورت به ما رسیده است.

ببخشید، آیا این تناقض در درون باعث نارحتی تو نمی شود؟

کسی نیست که این موضوع او را ناراحت نکند، اما مردم در برابر این ناراحتی رفتارهای متفاوتی دارند.

چطور؟

من با فرو رفتن در کار از این تناقض فرار می کنم و برخی از مردم با شراب و زنان و بعضی با تحقیق و پژوهش علمی در این قضایا از آن فرار می کنند و برخی از مردم با تدین بیشتر خود را از این پرسش ها خلاص می کنند.

بسیار خوب، تو با خود خیلی صریح و شفاف هستی.

متشکرم.

اما یک پرسش باقی ماند: آیا فرار باعث راحتی می شود یا نه؟

به نظرم از آن مواردی که عقلای دنیا بر آن اتفاق نظر دارند یکی این است که هر کسی دین ندارد، بیمار است؛ به همین خاطر گریختن تلاشی برای فرار از بیماری الحاد و تاریکی آن و دوری از تناقض دین است.

بجز کسی که با پژوهش و تحقیق در این قضایا از آنها خلاص می شود، آیا با من موافقی؟

بله، اما من این سبک را دوست ندارم، چون باعث غم و غصه و پریشانی فکر می شود.

مثل اینکه تو معتقدی راه حلی جز فرار وجود ندارد؟

بله و نه.

هه هه، چطور؟

بله؛ با این علت که من راه حلی جز گریختن و فرار نمی شناسم، نه؛ چون محال است پروردگار این چنین ما را در تناقض و نابودی و فرار رها کند.

مثل اینکه فیلسوفی و نه داروساز.

پژوهش علمی مرا خسته می کند، اسلوب علمی با آنچه من می گویم در تناقض است، من از داروسازی چنین آموخته ام که جز به سبک علمی حرف نزنم.

دنبال حقیقت گشتن یا آن طور که من دوست دارم آن را بنامم، راه سعادت آدمی را خوشبخت می کند و نه بدبخت.

راه خوشبختی! تعبیری زیبایست

ببخشید اگر حرف شما را قطع کردم، هواپیما سرد نیست؟ من احساس سرما می کنم.

دارو ساز دستش را بر پیشانی جورج گذاشت تا درجه حرارت او را بسنجد احساس کرد حرارتش بالاست.

شاید به همین دلیل است که این آمپول را به تو داده اند، الان چطور هستی؟

سرما بیشتر شد، احساس بی حالی و خستگی می کنم، اما ناراحت نباش بزودی بعد از چند دقیقه خوب می شوم، آیا مبحث راه سعادت و خوشبختی برایت جالب بود؟

فعلا این بحث را کنار بگذار، ممکن است آمپول و نسخه پزشک را به من بدهی؟

بفرمایید.

داروساز از مهماندار پرسید آیا در هواپیما پزشک هست؟ پاسخ او منفی بود، می بایست می بود اما تاخیر کرد.

اشکالی ندارد، من خودم آمپول را می زنم؛ من یک دوره پیشرفته کمک های اولیه را گذرانده ام، بعلاوه من دارو ساز هم هستم، اما این آمپول چنان تو را بخواب فرو می برد که انگار بیهوش شده ای و فکر می کنم تا رسیدن به لندن بیدار نخواهی شد، امکانش هست تا یک آمبولانس بخواهید تا در فرودگاه لندن منتظر ما باشد.

مثل اینکه قضیه خیلی جدی و مهم است، اما نیازی به این نیست؛ همسرم با آمبولانس منتظر من است، فکر می کنم شما مقداری مبالغه می کنید.

نه مبالغه نمی کنم، اما نمی خواهم از سبک علمی تعامل با قضایا عدول کنم.

(2)

جورج در بیمارستانی در لندن در حالی به هوش آمد که کاترینا را در کنار خود یافت که به او لبخند می زد.

شکر خدا که سالم هستی عزیزم.

من کجا هستم؟ آقای دارو ساز کجاست؟

تو در بیمارستان و در لندن هستی، آقای دارو ساز کیست؟

بیمارستان؟! مسافری که در هواپیما کنار من بود کجاست؟

آه بله، او تا زمانی که من شما را سوار آمبولانس کردم آنجا بود وقتی مطمئن شد آدرس تو را گرفت و رفت، خدا را به خاطر سلامتی توشکر می کنم.

آه.. عزیزم چطوری؟ خیلی دلم برایت تنگ شده بود، از اینکه تو را به سختی انداختم و خسته کردم معذرت می خواهم، من فکر نمی کردم قضیه تا این حد رسیده باشد.

پزشک گزارش های قبلی تو را خواند و از شما نمونه خون گرفت و عکس های هم از شما گرفتند و اظهار داشت که فردا نتیجه قطعی مشخص می شود.

کی به خانه می رویم؟

نمی دانم، بعد از مشخص شدن آزمایش، گفتند: وضعیت را برای شما مشخص می کنیم به هر حال ماندن تو اینجا کمتر از یک هفته نخواهد بود.

یک هفته؟!

یک هفته مهم نیست، مهم این است که آنها مرا بر صحت و سلامت تو مطمئن کردند و تعجب کردند که چطور آنجا در بیمارستان نمانده ای؟

از من خواستند که بمانم و تلاش هم کردند، اما من نپذیرفتم. چه شده؟

اجازه می گیرم تا به همراه تو اینجا بمانم، شاید این مناسبتی باشد تا با هم باشیم؛ من خیلی علاقه دارم کنار تو باشم.

من هم مشتاق تو هستم، اما دوست دارم با تو به خانه بیایم.

بزودی به خانه خواهیم رفت نگران نباش. آیا کلیسای قیامت را زیارت کردی؟

بله. من به شما قول دادم که آنجا را خواهم دید و همچنین کلیسای مریم علیه السلام را دیدم.

چه خوشبخت است کسی که در این کلیسای مبارک نماز به گزارد، چقدر دوست دارم تا کلیسای قیامت را ببینم.

همانطور که به تو قول داده بودم در آن نماز گزاردم، اما این چه سعادتی است؟

من هیچ سعادتی را بالاتر از پرداختن به عبادت خدا نمی دانم.

یهودیان متدین همین را می گویند، حتی اگر عبادت و جشن و عید آنها جز غم، اندوه و گریه چیز دیگری نباشد!

درست است، اما آنها خداوند را برا اساس دینی می پرستند که منسوخ شده و با ظهور مسیح علیه السلام پایان یافته است، حتی آنها با او جنگیدند و او را کشتند و پیروانش را شکنجه و آزار و اذیت کرده اند.

اما آیا مسیحیان به تورات به عنوان عهد عتیق ایمان ندارند؟

چرا.

پس چطور می گویی آن دینی است که با ظهور عیسی علیه السلام تمام شده است؟

به نظر می رسد که از یهود طرفداری می کنی، یهودیت به عنوان دین پایان یافته و اما تعالیم تورات باقی مانده تا ما از آنها استفاده کنیم و به راه راست هدایت شویم.

اما چطور شما به آموزه های تحریف شده ایمان می آورید و از آنها راه راست را می طلبید؟

تحریف شده! چه کسی این را به تو گفت؟

در تورات از دختران شیلوه آمده است:” پسران بنیامین را سفارش می کنم: به سوی باغ های انگور بروید و در آنها کمین کنید و منتظر باشید تا هنگامی که دختران شیلوه برای رقص بیرون آمدند شما به سوی آنها هجوم برید و هر کدام از شما یکی از آنها را برباید و با آنها به سرزمین بنیامین بگریزید”. آیا می دانی دختران شیلوه چه کسانی هستند؟ و آیا گمان می کنی چنین نصی از جانب خداوند است؟

من به خوبی می دانم که دختران شیلوه کیستند و دوست ندارم در این باره صحبت کنیم، کشیش ها و اسقف ها این را باید برای ما شرح بدهند.

همچنین در تورات آمده است:”پروردگار، معبود اسرائیل گفت: بر هر یک از شما لازم است تا شمشیر خود را بردارد و دروازه به دروازه محله را بگردد و برادر یا دوست و یا همسایه اش را بکشد” آیا ممکن است چنین قساوت و سخت دلی از جانب خداوند بوده باشد؟

لطفا اگر ممکن است موضوع را تغییر بدهید، این نصوص و بسیاری دیگر از اینها را می دانم اما مباحثه در این باره را دوست ندارم، همانطور که دوست دارم الان شما استراحت کنید.

چرا؟

به تو گفتم که جروبحث در این موضوع را دوست ندارم. فکر می کنم وقت کافی برای تحقیق و پژوهش در بیمارستان خواهی داشت.

درست می گویی، مهم این است که لپ تاپم با من باشد، و می خواهم تعدادی کتاب هم بخرم، دوست دارم درباره مسیحیت و فرقه ها و مذهب های آن مطالعه کنم.

بسیار خوب، شاید به مذهب کاتولیک گرایش پیدا کنی.

شاید!

این مطالعه تو مقدمه و آمادگی خوبی برای سفر ما خواهد بود، فراموش نکرده ای عزیزم؟

فراموش نکرده ام، فردا به پزشک خواهم گفت تا سفر در نزدیک ترین وقت ممکن باشد و تلاش می کنم تا از این فرصت برای مطالعه بیشتر استفاده کنم.

غصه بودن در بیمارستان را نخور من کنارت هستم و از با هم بودن و با هم حرف زدن لذت خواهیم برد.

خیلی دوستت دارم کاترینا.

من هم همینطور، آیا به من اجازه می دهی الان بروم و فردا پیشت برگردم کم کم دارد شب می شود من از دیشب اینجا بوده ام.

ببخشید که تو را خسته کردم، فردا منتظرت هستم عزیزم، اما می خواهم لپ تاپ و تلفنم نزدیک من باشند؛ تا بعضی از کارها را تکمیل کنم.

لپ تاپ و تلفن همراهت را روی میز کنارت خواهم گذاشت، اما بشرطی که خودت را خسته نکنی، دوست دارم استراحت کنی عزیزم، فردا تو را خواهم دید.

جورج نمی خواست بخوابد، هنوز زود بود، تصمیم گرفت کمی مطالعه کند و سپس ایمیل اش را چک کند، ایمیل خود را باز کرد دید لیفی نامه ای برایش فرستاده است و به او سوگند داده تا او را از وضعیت سلامتش آگاه کند، به او پاسخ داد و آنچه را روی داده بود برایش نوشت و از او بابت آمپول تشکر کرد، همچنین از او استقبال و برای هر خدمتی که کرده بود قدردانی کرد و به او یاد آور شد که وعده ام را فراموش نکرده ام اما تلفن همراهم را تازه تحویل گرفته و روشن کرده ام، و تاکید نمود که او به قول خود وفا دار است و اخبار راه سعادت و خوشبختی را به او خواهد داد و همچنین از او خواست تا از طرف او از حبیب تشکر کند.
و نامه ای از آدم رسیده بود در پاسخ نامه ارسالی او در باره لذت های بدن و بدبختی روح در آن نوشته بود:
“..اگر روح به همراه بدن خوشبخت نشود، من آن را خوشبختی بدن نمی شمارم بلکه آن بدبختی جسم و روح است، این فلسفه، فلسفه سیاهی است و در آن چنین فرض شده است که زندگی بدبختی است و خوشبختی در آن وجود ندارد، آیا ما آفریده شده ایم تا بدبخت شویم یا اینکه در خوشبختی زندگی کنیم؟! این دیدگاه که ما برای بدبختی آفریده شده ایم به منهج و برنامه الحادی نزدیک تر است چرا که پروردگار را متهم به نقص و کمبود می کند، یا به ادیان زمینی بت پرست نزدیک است ادیانی که از فهم طبیعت معبود و طبیعت بشر و طبیعت دین بسیار دور هستند و یا مانند ادیانی است که به سبب تحریف تحت تاثیر بت پرستی قرار گرفته اند، به طور کلی این دیدگاه نشانه بدبختی و درگیری های درونی صاحب آن است پیش از آنکه نشانه یک رای علمی، فلسفی و یا دینی باشد. گمان بر این است که شما به لندن برگشته باشی، بعد از استراحت از سفر می شود شما را ببینم تا در این باره گفتگو کنیم.
جورج نامه آدم را به پایان رساند اما دوباره آن را خواند و با خود گفت: آدم مثل همیشه است، نمی دانم یک فیلسوف بزرگ است؟ پروتستان است؟ و یا یک یهودی؟ نمی دانم چرا با وجود سن کم او و ساده بودن شغلش، سخن او را ساده ودر عین حال ژرف می بینم؟ آدم راست گفته است: روح به تنهایی و بدن به تنهایی خوشبخت نخواهد شد، انسان یک واحد متکامل است و جداکردن او یک ساده انگاری برای قضایای ژرف است چه لذتی در شهوت گذرای بدن است در حالی که بیماری روح و جسم در پی آن می آید و چه لذتی در زهد و عقب ماندگی برای روح است، اگرچه آن را اخلاقی یا معنوی و روحی بشمارند مانند زهد بوداییان، در راه سعادت و خوشبختی روح باید با عقل و بدن در آمیزد در هم آمیختنی که آن را خوشبخت سازد نه اینکه آن را عذاب دهد، تا جسم از عقل راه یافته بهره مند شود و شادی روح آن را در برگیرد و آن را پاک و مهذب سازد و سبب شود تا به سوی کمال بالا رود، دین های بسیاری از توجه به لذت جسم امتناع کرده اند تا به لذت روح دست یابند و دسته دیگری لذت روح را واگذاشته اند تا فقط به لذت جسم برسند، در حالی که نه این و نه آن نتوانسته اند نه روح و نه جسم را سعادتمند کنند.
جورج به ساعتش نگاه کرد، ساعت هشت بود، با آدم تماس گرفت.

سلام آدم، من لندن هستم اما در بیمارستان بستری ایم و نمی توانم به دیدار شما بیایم، ممکن است به دیدن من بیایی تا کمی بحث و مناقشه در باره فلسفه تان را تکمیل کنیم؟

سلام، سلام.. به دیدار شما خواهم آمد، اما با جروبحث و مناقشه در باره فلسفه خودم آنگونه که نام نهاده ای تو را اذیت نمی کنم و امیدوارم بر شما گران بار نباشم.

منظوری نداشتم، در حقیقت من از مناقشه با تو و در باره فلسفه ات لذت می برم، امیدوارم منظورم را درست رسانده باشم.

منظور من هم این نبود که از کلام شما ناراحت شده ام، موضوع ساده است و من سادگی را دوست دارم، کوشش می کنم تا فردا در وقت ملاقات بعد ظهر خدمت برسم.

منتظر شما و مشتاق گفتگو با شما هستم.

هه هه، فردا تو را خواهم دید، مثل اینکه تو شوق گفتگو را با شوق نوشیدن قهوه - که بطور عادی به تو تقدیم می کنم- با هم در آمیخته ای، خداحافظ.

جورج گفتگو را تمام کرد و به فکر فرو رفت. چه رازی در جذب شدن او به آدم است؟ از قیافه اش پیداست اهل بریتانیا نیست، شاید یونانی و یا ایتالیایی و یا از امریکای لاتین باشد؛ اما با آدم بسیار احساس راحتی می کرد، بنظرت اگر لیفی آدم را می دید در باره او چه نظری می داد؟هه هه، آیا آدم در برابر چشمان آبی و موی بور او صبر می کرد؟ یا اینکه کاخ دیگری می شد و نصیحت های او به مانند بسیاری از مردم به دسته ای از سفارشات توخالی بدل می شد؟ هه هه، یا اینکه مثل من می شد؟! به هر حال فردا می آید و تمام جزئیات را برای او تعریف خواهم کرد.

(3)

پرستار صبح زود جورج را بیدار کرد و صبحانه او را بر روی میز گذاشت.

پزشک کی خواهد آمد؟

ساعت نه صبح پزشک تمام بیماران بخش را عیادت خواهد کرد، اگر احساس تب کردی ما را خبر کن، ما تقریبا از ساعت هشت، هر ساعت حرارت شما را اندازه می گیریم، چرا که در این ساعت تاثیر آمپول در بدن شما پایان می یابد.

متشکرم، مثل اینکه موضوع تب جدی است و انتظار می رود تکرار شود.

به هر حال هرگاه احساس گرما و یا سرما کردی به سرعت ما را در جریان بگذار.

بسیار خوب، بسیار خوب.

جورج صبحانه را خورد و در باره سخنان پرستار فکر کرد، یاد اصرار لیفی افتاد، وقتی آمپول را به او داد. مقداری دچار پریشانی و اضطراب شد پس منتظر پزشک ماند، که ساعت نه و نیم به اتاق او رسید.

لطفا اگر ممکن است با شفافیت مرا از وضعیت جسمی ام آگاه کنید؟

نتیجه ای که تا حال ما به آن رسیده ایم دقیقا همان نتیجه ای است که در قدس به شما گفته شده.

ببخشید، من نتیجه ارایه شده در قدس را نمی دانم، آن چی بوده؟

یک ویروس ناشناخته به سلول های مغز شما رسیده است و بطور ناگهانی و بدون اعلام سبب ایجاد حرارت و تب شدید می شود، به همین سبب ما ناچار می شویم، با وجود آنکه ظاهرا شما در حالت طبیعی به سر می برید و از چیزی اظهار نگرانی نمی کنید، شما را همچنان در بیمارستان بستری کنیم، تا چون دچار تب شدید، به سرعت آمپول مسکن و ضد تب به شما تزریق کنیم که تاثیر آن بین یک تا دو روز در نوسان است.

تا کی در بیمارستان خواهم بود؟

تا هنوز نمی توان دقیقا اظهار نظر کرد، آزمایشات دیگری هم هست که منتظر آنها هستیم و تا دو روز دیگر نتیجه آنها مشخص می شود، در بدترین حالت ما انتظار داریم بستری شما، از دو هفته طولانی تر نشود، البته به شرطی که چیز غیر مترقبه ای روی ندهد.

علت بوجود آمدن این ویروس چیست؟

تا حال ناشناخته است، اما مطمئن و آرام باش، تلاش می کنیم تمام وسایل راحتی شما را فراهم کنیم و به محض رسیدن اطلاعات شما را خبر می کنیم، از شما پوزش می خواهم، این تمام چیزی است که تا حالا در باره بیماری شما می دانیم.

از رفتار پسندیده شما ممنونم.

پزشک اجازه گرفت و رفت. جورج لپ تاپ خود را روشن کرد؛ تا برای وقت زیادی که در بیمارستان خواهد بود برنامه ریزی کند و تصمیم گرفت تا بیشترین زمان را به مطالعه تخصیص بدهد، چرا که او در پی مسیر سعادت و راه خوشبختی بود و نیاز داشت تا بیشتر از این مهمترین دین را که، دین خودش بود، بشناسد، در حالی که زمزمه می کرد خود را به تمسخر گرفت و گفت: “تا دینم را بشناسم! تا فرقه ها و مذاهب مختلف مسیحیت را بشناسم” و تصمیم گرفت تا قسمتی از وقتش را صرف جرو بحث و مناقشه با کاترینا کند زیرا او در زمینه مسیحیت صاحب نظر است و همچنین قسمتی از وقت را با آدم و تام بگذراند وبا ایمیل بحثهایی را با لیفی و حبیب داشته باشد، سپس مشغول مطالعه و مقایسه بین ارتودوکس و کاتولیک و پروتستان شد، زیرا این مذاهب مهمترین و مشهورترین فرقه های مسیحیت هستند و اگر بخواهد وقتش را صرف هر مذهب کند، این موضوع هرگز پایان نخواهد پذیرفت.
بعد ظهر کاترینا، در حالی که مایکل و سالی را به همراه داشت به دیدن او آمد، جورج از دیدن آنها خیلی خوشحال شد. بسیار مشتاق دیدار فرزندانش بود، بچه ها را در کنار خود نشاند و با آنها شوخی و بازی نمود در حال خنده و بازی با آنها احساس شادی زاید الوصفی می نمود. به یاد لذت هایی افتاد که روح و جسم را با هم خوشبخت و مسرور می سازند و متوجه شد که اوبا نشستن با فرزندانش به این لذت رسیده است، با خود گفت اگر تمام آنچه را که جسم و روح را با هم شادمان و مسرور می کند، می شناختم، حتما به سعادت و خوشبختی رسیده بودم.
رو به فرزندانش کرد و پرسشی را که به ذهنش خطور کرده بود مطرح کرد.

مایکل در زندگی چه چیز بیشتر تو را خوشبخت می کند؟

اینکه با تو بازی کنم، از فوتبال هم خیلی خوشم می آید.

تو چطور سالی؟

من هم دوست دارم تا با تو بازی کنم و عروسک بازی را هم خیلی دوست دارم.

من هم دوست دارم تا با شما بازی کنم، اما آیا چیز دیگری جز بازی شما را خوشحال و مسرور می کند؟

مایکل با تعجب گفت:

گاهی من احساس شادی و سرور می کنم اما سبب آن را نمی دانم؟ و گاهی احساس بدبختی و بینوایی می کنم و باز دلیل آن را نمی دانم؟ به نظر تو چرا چنین می شوم بابا؟

به نظر خودت علتش چیست مایکل؟

شاید خوشی و سرور به آن سبب باشد که یک دوست و یا همکلاسی را کمک کرده ام و حالت ناراحتی به آن سبب باشد که کار بدی مرتکب شده ام.

تبسم عریضی بر چهره کاترینا از این گفتگوی خانوادگی شکل گرفت و گفت: شاید خوشبختی در دل، زمانی بوجود می آید که مردم را دوست داشته باشیم و امید خیر و خوبی برای آنها داشته باشیم.

مادر، مقصودتان دوست داشتن خیر برای مردم است، حتی اگر چیزی انجام ندهیم؟

بله و مانند آن است نفرت و بد آمدن از مردم حتی اگر برای آنان چیزی انجام ندهیم.

جورج دوست داشت تا بحث را پربارتر کند پس به مایکل و سالی گفت: پس چرا مردم خود را خوشبخت و مسرور نمی کنند و بدبختی را برای خود انتخاب می نمایند؟

مایکل: چون آنها نفهمند.

سالی: یا اینکه نمی دانند.

کاترینا: و یا هردو مورد عزیزانم، به علاوه اینکه هدایت و موفقیت به خیر و سعادت، نعمتی از جانب خداست.

جورج: به همین سبب باید برای رسیدن به سعادت کوشش کنیم.

مایکل: شنیدم به مادر می گفتی به قدس سفر می کنی تا در باره راه سعادت تحقیق و پژوهش کنی، آیا راه خوشبختی فقط در قدس است؟

هه هه، نه پسرم موضوع آن است که من در پی حق می گردم و این موضوع باسفر برای بستن یک قرارداد کاری هم زمان شده بود، من می آموزم یاد می گیرم و از مردم بهره می برم.

سالی به سادگی بچگانه گفت:

من اهالی قدس را دوست ندارم.

جورج با تعجب:

چرا؟

من یک همکلاسی در مدرسه دارم می گوید که خانواده او به اسرائیل و قدس مسافرت کرده اند و می گوید اسرائیل مردم را می کشد، زندان می کند و شکنجه و عذاب می دهد و خانه ها را منفجر می سازد، به همین سبب من قدس و اهالی آن را دوست ندارم.

کاترینا از سخن دخترش تعجب کرد و گفت: هیچ آدم دانایی ترور و کشتن را دوست ندارد تمام ادیان و قوانین آسمانی به عدل و احسان امر می کنند.
سخن کاترینا جورج را به یاد نظام طبقاتی بودایی ها و قوانین عهد عتیق در باره کشتن زنان و دختران شیلوه انداخت، لبخندی زد و گفت:

در قدس انسانهای خوبی از تمام ادیان یافت می شود از مسلمانان، مسیحیان و یهودیان.

سالی: پس من لیفی یهودی را دوست ندارم، او این کشتن و زندانی کردن را تایید می کند.

جورج: لیفی کیست؟

همکلاسی یهودی من در مدرسه.

جورج: احسنت،بسیار خوب است تا دوستی و دشمنی ما با مردم برابر با اصول، ارزشها و رفتار و اخلاق آنها باشد و نه بر حسب شکل و یا کشورشان.

مایکل: من هم همکلاسی خود دیوید را دوست ندارم، او همیشه در باره شراب صحبت می کند.

جورج نگاهی گذرا و سریع به کاترینا انداخت و تبسم نمود.

مایکل مگر شراب چه اشکالی دارد؟

نمی دانم، به نظرم سبب می شود تا عقل آدمی زایل شود.

کاترینا دچار دستپاچگی آشکاری شد، به پسرش خطاب کرد و گفت:

احسنت، مایکل، آن در دین ما هم حرام است، در عهد جدید آمده است:(شراب و مست کننده ننوش)..

کاترینا متوجه نگاه تعجب بر انگیز در چهره جورج شد، پس موضوع را تغییر داد:

جورج پزشک را دیدی؟

بله.

- نکته تازه ای وجود داشت؟

نه چیز تازه ای نبود، عین همان پاسخ که در آزمایشگاه تل ابیب داده بودند، اما من پاسخ آزمایش تل ابیب را نمی دانستم.

عجیب، پزشک آنجا شما را از نتیجه آزمایش خبر نکرد؟

از جمله خدماتی که شرکت در آنجا به من ارایه داد، آن بود که یکی از کارمندان زن را موظف نمود تا به بیمارستان مراجعه کند، به همین سبب لیفی از نتیجه با خبر شد، من کوشش کردم تا پاسخ را بدانم اما او نپذیرفت و به من خبر نداد، تا سبب ترس و نگرانی من نگردد.

غیرت در چهره کاترینا آشکار شد و گفت: لیفی به زیبای عمل کرده و خیلی رعایت احساسات شما را نموده است!!

سالی: بابا اگر آن لیفی به مانند هم کلاس من است پس نه زیباست و نه خوش قلب.

جورج: نه، آن لیفی بسیار خوش قلب و زیبا بود.

کاترینا: آنطور که در عهد عتیق آمده است رابطه جنسی در نزد زنان یهودی امری سهل وساده است.

مایکل: مادر، آیا عهد عتیق رابطه جنسی را تشویق می کند؟

کاترینا: عزیزم شوخی کردم، سپس به جورج رو کرد و گفت: اینطور نیست جورج؟!

بله..بله مادرت خیلی دوست دارد شوخی کند. هیچ دین درست و بر حقی کشتن مردم یا نوشیدن شراب و یا رابطه جنسی بی بند و بار را جایز نمی داند و هیچ کسی در دین حق و درست این چنین باور ندارد.

کاترینا پیامی را که جورج در حین سخن با مایکل برای او فرستاد، دریافت کرد، پس بار دیگر کوشش کرد تا موضوع را تغییر دهد پس گفت:

من هم اکنون می روم تا بچه ها را به خانه برسانم چرا که دیر شده و فورا باز می گردم.

منتظرت هستم عزیزم. سپس به بچه ها رو کرد و گفت بچه های قهرمان من، دوست دارم دست کم هر دو روز برای دیدن من بیاید، شما را دوست دارم.

(4)

بعد از اینکه کاترینا با بچه ها رفت و جورج تنها ماند، خود را به دست افکارش سپرد، از خود پرسید: آیا من در تمام طول عمر خود در گیر افکار و فلسفه و ادیان خواهم ماند؟! چرا این ادیان برای سعادت بشریت هماهنگ نمی شوند؟! چرا تمام مردم از دین حقی که مردم را خوشبخت می کند پیروی نمی کنند؟ چرا تمام مردم در درون خود و با یکدیگر با صلح و سازش زندگی نمی کنند؟ سپس تبسمی نمود و با خود گفت: شاید من به طور ناگهانی فکر افلاطونی پیدا کرده ام، خیلی عجیب است، زندگی گاهی ما را به چنان آرمانگرایی می کشاند که فقط در ذهن وجود پیدا می کند! تصور کن اگر خداوند تمام مردم را بدون هیچ گونه خستگی و رنجی به خود می رساند. شاید زندگی خیلی خسته کننده می شد و شاید ما با این ضعف به مخلوقی دیگر غیر از بشر بدل می شدیم و در آن هنگام دیگر شر و بدی مفهومی نداشت، بلکه خیر و خوبی هم وجود نمی داشت، وجود خیر و شر نشانه آن است که ما در این زندگی دنیا هستیم، آه.. چقدر انسان در افکار و فلسفه خود بهدر می رود و ضایع می شود اگر معنی زندگی ومرگ را نداند و نداند که به کجا می رود؟
منتظر بازگشت کاترینا بود با وجود اینکه تازه رفته بود و منتظر زیارت دوستش آدم بود. لپ تاپ خود را باز و ایمیل خود را چک کرد، نامه ای از کاخ رسیده بود که از به انجام رسیدن کار تشکر کرده بود و اظهار داشته که بوسیله همسرش از بیماری او خبردار شده است و امروز یا فردا برای عیادت او خواهد آمد و سپس به صفحه آدم در فیس بوک وارد شد، اما درخواست دوستی از او نکرد تا او متوجه نشود که جورج مطالبی را که درباه اش می نویسد، می خواند. در آنجا مقاله دوم بحث( درس هایی از دوستم که به دنبال سعادت می گردد ) را یافت که در آن نوشته بود:
“ تا هنوز دوست پژوهشگر من اصرار دارد تا راه سعادت و خوشبختی را بیابد، از او درس های زیر را آموخته ام: 1- کارهای بزرگی چون جستجو در باره سعادت و خوشبختی نیاز به تلاش فراوان و امتحانات بزرگ دارد. 2- پافشاری سبب ایجاد فرصت خواهد شد، تا این دوست من بیشتر پافشاری می کند فرصت های بیشتری برای آموختن و شناختن بدست می آورد. 3- بزرگترین پیروزی و موفقیت که پژوهشگر راه سعادت بدست می آورد پیروزی بر خود و نه پیروزی در رویدادهای زندگی است. 4-با وجود نیروی پافشاری و تصمیم دوست من، اما بیش از هر چیز از آن می ترسم که او می داند، آنچه را که نمی خواهد اما به آنچه که می خواهد به اندازه کافی تمرکز نمی کند. منتظر بقیه درس ها باشید که به زودی خواهد آمد. درود بر همگی آدم»
جورج بار دیگر با دقت و آرامش نوشته را خواند، احساس می کرد که آدم می داند که در دل او چه می گذرد با خود می گفت که منظور او از امتحان و آزمایش بزرگ چیست؟ و مقصود او از اینکه انسان بر نفس خود چیره شود، چیست؟ آیا آدم می داند که دوست او در امتحان شکست خورده، ارزش های خود را فروخته و به رشوه دادن افتاده است؟ آیا می داند که او زنی زیبا را در آغوش گرفته و بوسیده است؟ و دوست داشت با او به زنش خیانت کند؟ آیا می داند که او تصمیم نگرفته است تا از شرکتی که فردی بی اخلاق مانند کاخ آن را مدیریت می کند خارج شود، بلکه گاهی با دادن رشوه نیز او را کمک می کند؟ اما معنی نکته اخیر چی هست؟ چرا بر من می ترسد که هر چه را که نمی خواهم می دانم و آنچه را می خواهم نمی دانم؟ آیا شناخت آنچه نمی خواهم به معنی دانستن آنچه می خواهم نیست؟ درست است که من نمی خواهم بی دین و ملحدی ضایع و به هدر رفته و یا فردی بودایی یا هندوی خرفت باشم که گاو و یا هزاران خدا را می پرستد و دوست ندارم فردی سردرگم در یهودیت باشم. پس چی می خواهم؟ چنین به نظر می رسد که ترس آدم بجا است، سعی خواهم کرد تا امروز در این موضوع با او بحث کنم بدون اینکه به او خبر بدهم که مطالب صفحه او را خوانده ام، تا با آزادی آنچه را می خواهد بنویسد.
جورج احساس کرد که سرمای اتاق افزایش یافته است، پس یپاخاست تا درجه حرارت را افزایش بدهد، احساس خستگی و بی حالی نمود، پرستار او را دید و به سرعت نزد او آمد.

آیا احساس سرما می کنی؟

کمی، شاید درجه حرارت پایین آمده باشد.

درجه حرارت ثابت است، بر تختت استراحت کن، با پزشک تماس می گیرم و فورا با آمپول خواهم آمد، یک دقیقه بیشتر طول نمی کشد.

پرستار به سرعت بیرون رفت و سپس به سرعت باز گشت تا آمپولی به جورج تزریق کند.

این آمپولی تازه است که پزشک تجویز کرده است.

جدید است؟!

بله مدت تاثیر آن بیشتر از آمپول پیشین است، اما سبب بیهوشی کامل تو خواهد شد، از شما عذر می خواهم، من باید سریعا آن را به شما تزریق کنم، آیا ممکن است دستتان را دراز کنید؟

پرستار آمپول را به جورج تزریق کرد، دقایقی سپری نشد مگر اینکه از هوش رفت و دیگر چیزی احساس نمی کرد.
کاترینا بازگشت و جورج را به این حال دید، کنار او نشست و منتظر بهوش آمدن او شد، در حالی که جورج بر تخت دراز کشیده بود به او نگاه می کرد، احساس می کرد که چقدر او را دوست دارد، او طبیعت و محبت او را می شناخت اما از جروبحث با او دست نمی کشید، دوست ندارد آنگونه که کاتولیک ها می گویند، تسلیم پروردگار شود. آنجا نشست و به فکر فرو رفت، اما او واقعا جروبحث های او را دوست داشت، با وجود اینکه او را به سختی می انداخت و دست پاچه می کرد، او برای بسیاری از پرسش های جورج پاسخ واضحی نداشت، به نظر تو تسلیم پروردگار شدن کافی نیست تا از این پرسش ها وجروبحث ها راحت شود، یا اینکه این تسلیم نوعی فرار غیر منطقی از پاسخ نیست؟، درست است که تناقضات مذهب کاتولیک گاهی او را خسته می کند، اما یهودیت و حتی مذهب پروتستان هم پر از همین تناقضات است، حتی شاید تناقضات آن بیش از این باشد! آیا تسلیم بدون مناقشه راحتی بیشتری را سبب نمی شود، حتی اگر آن نوعی فرار هم باشد،گاهی فرار از روبرو شدنی که شکست در آن حتمی است بهتر است، آه.. ای مسیح از تو پوزش می خواهم قصدم این نبود که تو ما را نجات نمی دهی اما...
به یاد لیفی، آن زن زیبای یهودی افتاد همانکه جورج در باره او حرف می زد. او خیلی به جورج اعتماد دارد و می داند که او چقدر وفادار و دارای اصول و مبادی است، اما چرا فقط از قدس، نصوص مربوط به مسائل جنسی را آورده است؟! سپس در حالی که به غیرت خود نسبت به جورج تامل می کرد، تبسمی نمود، هنگامی که تام او را بوسید این غیرت کجا بود؟ آیا در این مورد جورج بیشتر بر حق نیست؟ چطور من شراب می نوشم در حالی که می دانم عهد جدید از نوشیدن آن بازداشته است و حتی این ممنوعیت را به فرزندانم یادآوری می کنم! خدایا اگر در این قضیه جورج با من مناقشه کند به او چه پاسخی بدهم.
در حالی که کاترینا غرق افکار خود بود صدای مردی را شنید که به پرستار می گفت: خوشگل جورج کجاست؟ نگاه او به پرستار زشتر و وقیح تر از الفاظ او بود. پرستار به اتاق جورج اشاره کرد، پس وارد اتاق شد و با کاترینا دست داد.

خوش آمدید، آیا تو همسر جورج هستی؟

بله، من کاترینا هستم، بفرمایید، شما کی هستی؟

من کاخ، همکار جورج هستم، دیروز پاسخ تماس مرا دادی و گفتی که جورج در بیمارستان است، حالش چطور است؟

خوب است. مثل اینکه دچار تب شده است، درجه حرارتش بالا رفته پس آمپول آرامبخش و مسکنی به او تزریق کرده اند؛ و الان خواب است خواب رفته و نمی داند در اطرافش چه می گذرد.

بریتانیایی مشخص نمی شوی!

من بریتانیایی هستم اما ریشه هندی دارم.

هه هه، جمال شرقی تو هویداست، شاید سبب بی نیازی جورج در هند همین بوده است.

بی نیاز از چه؟

به دختران هندی احساس نیاز نکرد، هه هه، به هر حال من به شما تبریک می گویم مثل اینکه جورج عاشق توست.

کاترینا از سخنان او به شدت رنجیده خاطر شد.

اولین بار است که شما را می بینم شاید جورج عمدا زیبایی و جمال تو را از من پنهان می کرده، به هر حال از آشنایی با شما بسیار خوشحالم، من می توانم هر خدمتی که بخواهی به شما تقدیم کنم، اگر خواستی می توانی در شرکت، همکار شوی به هر حال ما در خدمت شما هستیم.

متشکرم، من معلم ادیان هستم و خود را برای خدمت در کلیسا فارغ کرده ام.

شاید حقوق و دست مزد در نزد ما بهتر باشد به گمانم کارش نیز راحت تر است.

من خود را برای کلیسا فارغ کرده ام و دوست ندارم کارم را تغییر بدهم.

هر طور دوست داری در این زمینه فکر کن، واقعیت آن است که جورج به شرکت خدمت زیادی کرده است و شورای اداری از دست آورده های دقیق به شوق آمده است به ویژه بعد از سفر اخیر به تل ابیب، تصور کن. در دو سفر پی درپی توانست قراردادهای مطلوب را با مهارت کامل و با رضایت کامل طرفین امضا کند.

شاید این به سبب توجیهات و مدیریت شما بوده است چرا که شما مدیر آنجا هستید.

شاید، اما گمان نکنم، مخصوصا در باره موضوع زنان.

در این هنگام مردی در اتاق را زد و پرسید:

ببخشید.. آیا این اتاق جورج است؟

بله، درست آمده اید، اما ایشان در خواب عمیقی فرو رفته است و من همسر او هستم، بفرمایید، شما کی هستید؟

من دوستش آدم هستم، امروز با من صحبت کرد سالم و سرحال بود، چیز جدیدی روی داده است؟

بیماری او به شکل ناگهانی تکرار می شود و درجه حرارتش بالا می رود و نیاز می شود تا مسکن و آرامبخش به او تزریق کنند و این او را به خواب عمیق فرو می برد.

من از حال او بسیار متاسف هستم، آیا کاری هست که من بتوانم با انجام آن دوستم را یاری کنم؟

از احساسات پاک و شریف شما متشکریم، بفرمایید بنشینید.

متشکرم.

آدم به سمت کاخ رفت تا به او دست بدهد، کاخ با نوعی تکبر به او دست داد، آدم با شرم و حیا به او گفت.

ببخشید شما را نشناختم؟

من کاخ، مدیر جورج در شرکت هستم، تو چه کاره هستی؟

من آدم وپیشخدمت یک قهوه خانه و دوست جورج هستم.

پیشخدمت؟

چهره جورج از خشم سرخ شد اما خود را کنترل کرد و گفت:

می توانی وقتی جورج بیدار شد از او بپرسی! اگرچه من فکر می کنم دوستی بر اساس نزدیکی فکری و روحی بوجود می آید نه بر اساس فاصله های اقتصادی!

کاترینا به سرعت برای آرام نمودن وضع مداخله نمود، او از سخن کاخ شدیدا ناراحت شده بود:

آدم، اشکالی ندارد جورج در باره تو با من خیلی حرف زده است. او به دوستی و نظر و حکمت تو افتخار می کند.

این نتیجه اخلاق و ادب اوست. سپس به کاخ نگاه کرد و ادامه داد: و الا او مهندسی بزرگ و دارای مهارت عالی است و من فقط یک پیشخدمتم!

کاخ با تکبر:

در حال حاضر!!

کاخ، لطفا رعایت حال دوست جورج را بنمایید.

هه هه، این حرف را به خاطر کسی به من می گویی که درآمد او از نظافتچی ما بیشتر نیست.

او دوست جورج است و پول هم، همه چیز نیست، آیا فکر می کنی مردم با پول ارزش گذاری می شوند؟

مثل جورج هستی. اما برای من نشستن با یک پیشخدمت ارزشی ندارد، به هر حال پیشنهاد من برای کار سر جای خودش باقی است. این کارت من است شماره تلفن من روی آن نوشته است اگر چیزی خواستی می توانی با من تماس بگیری، به امید دیدار، امیدوارم حال جورج هر چه زودتر بهبود یابد.

آدم، من از شما به خاطر هرآنچه گفته شد پوزش می خواهم.

نیازی به عذر خواهی نیست، ارزش من به چیزی است که در درون من است و نه به آنچه دیگران می گویند و دیگر اینکه تو چیزی که نیاز به عذر خواهی داشته باشد نگفتی.

مثل اینکه جورج درباره تو به حق و انصاف سخن گفته است.

متشکرم، این به خاطر اخلاق نیکوی شما دو نفر است.

از تدین، حکمت و خیر خواهی تو خیلی حرف زده است.

جورج به راستی جوینده حق است و به آن خواهد رسید، خدای بزرگوار هرگز کسی را که می خواهد به او برسد ناکام نمی گذارد.

این سخنی بسیار عمیق از اعتماد به خداست، اما آیا تو نمی ترسی که با توجه به تناقضات ادیان همه را رها کند؟

گمان نکنم.

این اعتماد ناشی از چیست؟

در دین حق هیچ تناقضی وجود ندارد و به آن خواهد رسید.

تو کاتولیکی یا پروتستان؟

آیا اجازه می دهی این پرسش شما را بی پاسخ بگذارم؟

هر طور میل داری این فقط یک سئوال بود.

دوباره به عیادت جورج خواهم آمد، اگر لطف کنی و به من اجازه رفتن بدهید از شما ممنون خواهم شد.

جورج از دیدار شما بسیار خوشحال خواهد شد، دیر نکنی.

سعی می کنم فردا و یا پس فردا به دیدنش بیایم اما به هر حال فردا با او تماس خواهم گرفت تا از وضعیت او مطمئن شوم، به امید دیدار.

اثر مسکن آرامبخش، کم کم داشت کاهش می یافت و جورج آرام آرام آنچه را در پیرامونش می گذشت متوجه می شد، اما احساس سنگینی شدیدی می کرد به طوری که قادر به گشودن پلک چشم خود نبود، در این وضعیت قسمتی از آنچه را بین کاترینا، کاخ و آدم گذشت، شنید برخی از سخنان را شفاف و برخی را در هم برهم می شنید، بعد از رفتن آدم خواست تا چشمانش را باز کند، احساس می کرد بهتر شده است، اما وقتی صدای گام های عیادت کننده تازه ای را شنید، ترجیح داد تا همچنان خاموش و خوابیده بماند،عیادت کننده جدید سلام کرد، جورج صدای او را شناخت، او تام روان پزشک بود.

وضعیت فیلسوف ما چطور است؟

خوش آمدی تام، متاسفانه دچار تب ناگهانی شده بود که آمپولی آرامبخش و مسکن به او تزریق کرده اند و هم اکنون در حالت شبه بیهوشی است.

امیدوارم صحت و سلامت خود را بازیابد، جورج فردی بی مثال است، با وجود اینکه من خیلی با او بگو مگو می کنم اما بیش از آنچه به او سود می رسانم از او فایده می برم.

تو پزشک او هستی، او از زمانی که به دیدن تو می آید خیلی بهتر شده است.

نه بلکه وضعیت من بهتر شده است، شاید تو و جورج ندانید که من پزشکی بند باز بوده ام که هم و غم من فقط زنان و لذت بردن بود، نمی دانم چرا فلسفه جورج و مطالعه در باره ادیان در این مدت و دیدار از کلیسا به همراه تو، زندگی مرا تغییر داد؟ راستی من از بوسه ای که از شما گرفتم معذرت می خواهم، باور کن که قصد چنین کاری را نداشتم و نمی دانم چرا این کار را کردم؟

قضیه تمام شده است، شاید اشتباه بزرگ از طرف من بوده است؛ من آن روز در نوشیدن این خمر نفرین شده زیاده روی کردم.

به هر حال ما دوست داریم تا برای اشتباهات خود فلسفه بافی کنیم مبنی بر اینکه نمی دانستیم و یا اینکه مجبور بودیم، این موضوع را بگذار، به من بگو که پزشک در باره وضعیت جورج چه گفته است؟

قضایا کاملا غیر واضح است، امیدوارم برای تیم پزشکی تا دو روز آینده وضعیت واضح شود.

خوب خواهد شد و پروردگار از او حفاظت خواهد کرد.

جورج چنین وانمود کرد که دارد به سختی چشمانش را می گشاید و گویی همین الان دارد بیدار می شود. از دور و بر خود پرسید.

عزیزم جورج بیدار شدی.

از کی من در این وضع هستم؟

از سه ساعت پیش، پرستار به من گفت که کمی پیش از آمدن من به شما آمپولی تزریق کرده است، سپاس خدا را که سالم هستی. سپس رو به تام کرد و گفت: این پزشکت است که به عیادت تو آمده تا به تو خوش آمد بگوید و از وضعیت سلامتی توبا خبر شود.

جورج چطوری؟

خوبم، حال پزشک من چطور است؟

به بهترین حال، از کاترینا در باره وضعیت تو پرسیدم، مرا از سلامتی تو مطمئن ساخت، نمی خواهم با عیادت طولانی راحتی تو را به هم بزنم و سبب خستگی تو شوم، دوباره به دیدار تو خواهم آمد.

من در بیمارستان هستم، جلسه بعدی کی خواهد بود؟

هر وقت بخواهی، همینجا در اتاقت جلسه را برگزار می کنیم.

بسیار خوب، پس در خلال همین چند روز آینده خواهد بود.

اگر این جا در بیمارستان وقت داشتی مطالعات خودت پیرامون ادیان آسمانی را تکمیل کن؛ تا جلسه ما پربارتر از پیش باشد.

بسیار خوب، موافقم.

کاترینا در حالی که یکی از کتابهای جورج را به دست گرفته بود لبخند زد و گفت:

از دیروز شروع کرده است.

بسیار خوب است جورج.

سعی می کنم تا بقیه وقت را در اینجا، صرف بحث و مباحثه کنم. سپس به کاترینا رو کرد و لبخندی زد و گفت: اما همسر من بحث و مباحثه را دوست ندارد و به سرعت آن را تمام می کند و دروازه آن را می بندد.

چهره کاترینا سرخ شد:

من به شما قول می دهم که دروازه بحث و مباحثه را نبندم.

هه هه، بسیار خوب، اگر برایم میسر باشد، مرتب به دیدنت خواهم آمد تا مفصل با تو بحث کنم، امیدوارم صحت و سلامتی خود را بازیابی، اجازه رفتن می خواهم.

بعد از رفتن تام کاترینا با تبسم رو به جورج کرد:

عزیزم از اینکه بحث را قطع کردم عذر می خواهم، اما به من کمک کن تا این کار را نکنم.

شوخی کردم.

اما حق با توست. می خواستم از تو در باره این آدم وقیح و پلشت،کاخ که می گوید مدیر توست، بپرسم؟

کاخ را چی شده؟

امروز آمد، رفتار و اخلاق او خیلی زشت بود، اگر به خاطر تو نبود او را از اتاق بیرون می کردم.

به خاطر من..! می خواستی او را بیرون می انداختی، من از او متنفرم، اما چکار کرد؟

خیلی بی چشم و روست سخنش بی حیایی و تمام وجود او بی شرمی و پررویی است، تصور بکن که آدم را تحقیر کرد؛ چرا که او پیشخدمت است و او مدیر است و با پرستار به زشتی صحبت کرد.

آدم هم آمد؟!

بله، اما کاخ با او رفتاری بی ادبانه داشت، اما او خیلی با ادب و با وقار بود.

گاهی تصور می کنم، آدم تصویر وارونه کاخ است.

با وجود اینکه سن او زیاد نیست و با وجود این شغل؛ اما با حکمت پیرمردان و فلاسفه سخن می گوید.

پس مرا در آنچه پیش از این در باره آدم گفتم، تصدیق می کنی؟

بله، در هر آنچه به من گفته ای و یا نگفته ای، تو را تصدیق می کنم جورج، من تو را دوست دارم، کاخ به من گفت که تو برعکس او هستی به ویژه در تعامل با زنان من متوجه بی حیایی او و ادب تو هستم.

و اورمیلای طناز و لیفی خوشگل چی؟

من به تو اعتماد کامل دارم عزیزم، باور کن که من به اخلاق تو مطمئن هستم، آیا تو به من اعتماد داری؟

بله.

و شب نشینی هایم با تام را چی؟

تام به من گفت که در آخرین شب نشینی میان شما چه روی داد.

باور کن که من نمی دانم آن حادثه چگونه روی داد؟

آه.. بسیاری از اشتباهات ما در حالی روی می دهد که ما دقیقا چگونگی رویدادن آنها را نمی دانیم؟ عزیزم من به اخلاق و دین داری تو اعتماد دارم.

جورج من تو را دوست دارم.

نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:

من الان باید بروم، فردا خواهم آمد.

فردا منتظر تو هستم، به من وعده دادی که با من بحث کنی، آنچه می خواهم در باره آن با تو مباحثه کنم چیزی است که در انجیل آمده است:( شراب و مست کننده ننوش).

قبول دارم عزیزم و من در این موضوع با تو صریح و شفاف خواهم بود.

بسیار خوب عزیزم.

(5)

کاترینا رفت. جورج چشمانش را بست؛ سعی می کرد تا آنچه را در آغاز بیداری شنیده بود به خاطر آورد، سخنان تام بیش از دیگران به خاطرش مانده بود، بویژه آنچه در باره تغییر در رفتار و سودمند بودن مباحث جورج، ابراز داشت، اطلاعاتی که بطور ناگهانی او را غافلگیر کرد و احساس کرد که راست می گوید.
و مقداری از حرف کاخ و تکبر او و تحقیر آدم توسط او را نیز به یاد آورد و یاد لطف و مهربانی و رفتار پسندیده آدم افتاد وهمچنین به یاد آورد تعریف و مدح کاخ از او به سبب تکمیل کردن قرارداد ها واظهار شادی شورای اداری نسبت به این کار را، مسرور شد و از خود پرسید: آیا شجاعت کافی دارد تا بعد از خروج از بیمارستان استعفای خود را تقدیم کند و از اینکه وسیله ای غیر اخلاقی در دست کاخ بوده است باز آید و یا اینکه دوستی جاه و مال بر ارزش های او چیره می شود؟
در حالی که در افکارش غوطه می خورد متوجه شد که پرستار با او حرف می زند:

سلام، چطوری؟ الان درجه حرارتت چطور است؟

هان، الان خوبم بهترم.

انتظار داشتیم پیش از زمان مشخص بیدار شوی.

واقعا.. لحظاتی می گذرد که بیدار شده ام، اما خسته بودم و چشمان خود را همچنان بسته نگاه داشتم.

اشکالی ندارد، درجه حرارت تو الان خوب است، با اجازه شما.

متشکرم، از کم سلیقه بودن مهمانم پوزش می خواهم، همسرم مرا از آنچه روی داده خبر کرد.

طرف من نبوده ام، همکارم بوده، ما به وجود چنین نگاههای عادت کرده ایم، خود را زیاد مشغول آن نکن، از رفتار پسندیده شما متشکرم. نام من زینتا است، هر وقت امری داشتی می توانی مرا صدا بزنی.

زینتا اسم شما کمی عجیب است!

اصالتا من از اتریشم و از بریتانیا نیستم.

من خانمی اتریشی را می شناسم که مانند تو خوش قلب است.

عجیب است تعداد اتریشی ها در بریتانیا کم است.

لیفی در بریتانیا نیست، او را در تل ابیب شناختم.

یهودی است! یهود اروپا را به فساد کشاندند، آنها را با دادن فلسطین و قدس از خود راندیم.

مثل اینکه تعصب ضد یهودی داری!

شاید، اما تو زیاد با یهودیان هم زیستی نداشته ای. به هر حال اگر امری داشتی می توانی هر وقت خواستی مرا صدا کنی، الان برایت شام می آورم؛ تو ناهار هم نخورده ای و لازم است استراحت کنی.

از لطف و مهربانی شما متشکرم.

قربان شما.

در صبح روز بعد جورج با نشاط و سرحالی که مدتی بود آن را از دست داده بود بیدار شد، تا جایی که آرزو داشت از بیمارستان خارج شود، از نشستن در آنجا خسته شده بود. صبحانه را زود برایش آوردند، آن را میل کرد. سپس تصمیم گرفت تا آمدن دکتر، با تمرکز مشغول مطالعه شود و مقایسه ای میان یهودیت و مسیحیت داشته باشد و وضعیت زن را در مسیحیت مورد مطالعه قرار دهد تا بتواند آن را با یهودیت مقایسه کند و در این موضوع با کاترینا بحث نماید، همچنین در این باره با حبیب و لیفی نامه نگاری کند.
دکتر آمد و به او سلام کرد، جورج به سرعت پرسید:

آیا از آزمایشات چیز تازه ای مشخص شده است؟

نه، برخی از آزمایش ها مشخص شده است و برخی تا هنوز مانده است، نگران نباش.

من نگران نیستم، فقط خواستم بدانم، نتیجه آزمایشاتی که بیرون آمده چیست؟

پیش از داوری و حکم آخر، منتظر آزمایشات باقی مانده می مانیم، نمی خواهم سبب ناراحتی تو بشوم، شاید نیاز به عمل جراحی داشته باشی.

عمل جراحی؟!

به تو گفتم جای نگرانی نیست، شفا به دست پروردگار است و به دست ما نیست و ما اسبابی بیش نیستیم.

باور کن من اصلا نگران نیستم، فقط تعجب می کنم که وضع من به این درجه رسیده است!

این را می دانم، پرستار به من گفت که تو پیوسته مشغول خواندن و مباحثه هستی و خستگی نداری، این بسیار عالی است. ما منتظریم نتیجه، فردا یا پس فردا مشخص شود.

منتظر نتیجه می مانم و من مطمئنم که آن خیر خواهد بود.

بسیار عالی، آیا ممکن است سبب این اعتماد عمیق را به من بگویید؟

بدون تردید پروردگار از ما، به خودمان مهربانتر است.

پس تو آدمی متدین هستی، افراد متدین بطور کلی بیشتر احساس راحتی و سعادت می کنند، بیماران بی دین و ملحد ما را خسته و نگران می کنند، کسانی که فکر می کنند تمام بهره آنها در زندگی، همین دنیا است.

ببخشید، مقصود من این نبود، بلکه مقصودم آن بود که پروردگار ما در دنیا به ما بسیار مهربان است، اگر چه آنچه، شما گفتید دارای معنی بسیار عمیقی است و آن اینکه زندگی مومن به بعد از مرگ هم امتداد دارد، اما این موضوع، خاص معتقدین به ادیان آسمانی است.

مثل اینکه تو فیلسوف هستی، ببخشید که من کار دارم و باید بروم. اما به بطور مختصر به من بگو: چرا یک هندو و یا یک بودایی چنین نیست؟

زیرا آنان به زندگی بعد از مرگ معتقد نیستند، بلکه معتقدند که روح آنان به دیگران منتقل می شود.

هه هه، این باوری ابتدایی است و با وجود زیبایی سخن تو اما من مجبورم بروم، درود بر شما.

جورج مشغول خواندن و تحلیل شد و چیزی جز تماس آدم فکر او را قطع نکرد می خواست از سلامتی او اطمینان حاصل کند.

سلام آدم، کاترینا به من خبر داد که برای دیدن من آمده ای، از شما متشکرم.

آیا چیزی یا خدمتی هست که من بتوانم تقدیم شما کنم دوست من؟

عبارت دوست من چقدر زیباست، من از شما ممنونم دوست من، باور کن اگر به چیزی نیاز داشته باشم حتما شما را در جریان خواهم گذاشت. ببخشید چیزی یادم آمد که از شما بخواهم.

بفرمایید، این سبب شادی و سرور من می شود و این احساس را در من بوجود می آورد که ما دوستان واقعی هستیم.

درخواست من آن است تا تو را ببینم من موضوعات زیادی دارم که می خواهم آنها را با تو مورد بحث قرار بدهم.

فردا پیش تو خواهم آمد امروز نمی توانم؛ از شما عذر می خواهم چرا که امروز من مجبور به انجام کار اضافه در قهوه خانه هستم ؛ یکی از همکاران غایب است.

بسیار خوب. اشکالی ندارد، فردا منتظرت هستم.

بعد از پایان تماس کاترینا سررسید و با لبخند و سرحالی وارد اتاق شد.

عزیزم امروز چطوری؟

به خیر و بهترین حال، حال تو چطوره؟

سپاس خدا را بر نعمت هایش.

از خداوند چه نعمتی را به نزد خود می یابی؟

نعمت دینداری و مشغول کارهای کلیسا شدن و نعمت اینکه تو همسر من هستی.

پس در نگاه تو دینداری یک نعمت است؟!

آیا در این شکی داری؟ آیا بدتر از این می شود که بدون پروردگاری عمر را سپری کنی که به او آرام می گیری!

به نظر تو وضعیت غیر دین داران چگونه است؟

با صراحت و بدون رودرواستی، نظر من آن است که بی دینی و الحاد یک بیماری است پیش از آنکه یک دین باشد، یک بیماری در روح و روان و عقل و منطق و در هستی و مخلوقات است.

کاملا با تو موافق هستم، اما چه نعمتی هست در اینکه همسرت بیمار است؟

مقصودم آن بود که تو همسر منی، نگفتم که بیماری تو نعمت است.

همسری من چه نعمتی است؟

مردانی هستند که ارزشی برای زن قایل نیستند و او را تحقیر می کنند وعزیزم مانند تو وفادار نیستند.

آیا تحقیر زن به طور کلی به دینداری مرتبط نمی شود؟!

چطور؟

تا دینداری افزایش یابد تحقیر زن افزایش می یابد.

بار دیگر، چه کسی این را به تو گفته است؟

آموزه های یهود زشترین صفات را به زن نسبت می دهند.

تو می گویی یهود، چرا آن را به مسیحیت تعمیم می دهی؟

آیا پولس در نخستین نامه اش یه کورنثوس نمی گوید:(زنان باید در کلیسا خاموش بمانند، آنان اجازه ندارند سخن بگویند، آنها باید فروتن باشند)

امروز چون دانشمندی در اللهیاتی!

به تو نگفتم که خلال ماندنم در بیمارستان خود را برای خواندن در باره مسیحیت فارغ می کنم، آیا تام در حضور تو این را سفارش نکرد؟

بسیار خوب. این تدین تو را می افزاید و تو را از پروتستان به سوی کاتولیک سوق خواهد داد.

شاید، اما به بحث خودمان بپردازیم، آیا موقعیت زن در مسیحیت به مانند یهودیت رقت آمیز نیست؟

من به تو قول داده ام که با تو صریح باشم و بحث را هم ادامه بدهیم؛ به همین جهت با وجود اینکه از این بحث خوشم نمی آید اما ادامه می دهم.

نمی خواهم در آنچه خوش نداری ادامه بدهی، مطمئن باش که من عذر تو را خواهم پذیرفت.

نه، تکمیل خواهم کرد، به نظر من همانگونه که تو به تسلیم شدن در برابر پروردگار نیاز داری من هم به عقل و تفکر نیازمندم.

بسیار خوب، ایمان بدون تسلیم شدن در برابر پروردگار بوجود نمی آید، اما امکان ندارد پروردگار عادل ما را به امور متناقض یا به آنچه از جهت عقلی محال است فراخواند.

چطور؟

آیا امکان دارد دین حق چیزی را بیاورد که عقل آن را محال می داند؟

مانند چه چیزی؟

مانند این که پروردگار ضعیف است و یا اینکه او نیازمند بندگان است و یا اینکه بندگان به جنگ با او بر می خیزند و او را می کشند، او چگونه می تواند خدا باشد؟!

با وجود کنایه های خطرناک تو، اما دلیل تو قانع کننده است و دهان آدم را می بندد.

مقصودت کدامین کنایه هاست؟

موضوع ما این نیست، موضوع ما زن در مسیحیت است، آیا اینطور نیست؟

آری.

با صراحت و شفافیت، چقدر دوست داشتم که کاش مردی می بودم، زن در مسیحیت جایگاهی پستر از مرد دارد.

اوه، مانند یهودیت؟

شاید و شاید مقداری کمتر، در تورات و تلمود تحریف شده آموزه های دردناکی است، آنها پر از تصورات جنسی غیر قابل تحملی هستند. اما در انجیل آمده است که زن پستر از مرد است و در آن چیزهای زشتی در حق زن آمده است اما به درجه پستی در نزد یهودیت نمی رسد.

من نصوص دردناکی را در عهد عتیق یافته ام.

مانند چه؟

زن به مانند کالا به ارث برده می شود:” اگر برادران با هم سکونت گزیدند و سپس یکی از آنان درگذشت و او پسری نداشت، زن او به مرد بیگانه نمی رسد بلکه برادر همسرش بر او وارد می شود و او را به عنوان همسری می گیرد و وظایف برادر همسر را برای او انجام می دهد” و زن ارث نمی برد:” و با بنی اسرائیل چنین گفت” هر مردی که درگذشت و پسری نداشت، ملک او را به دخترش منتقل سازید” و پیرامون زن حائضه می گوید” هر کس آنها را لمس کند نجس می شودپس باید لباس هایش را بشوید و با آب حمام کند و تا شب نجس باقی می ماند” کافی است یا اینکه تکمیل کنم؟

بس است، بس است. حقیقت آن است که مسیحیت زن را از یهودیت آزاد ساخت، با وجود اینکه وضعیت زن به نزد ما هم تحقیر کننده است؛ اما وضع ما از آنچه در یهودیت بود مقداری بهتر شده است.

چطور؟

حق زن به او داده شده است؛ برای نمونه یهودیان در زمان مسیح به ساده ترین دلیل زنان را طلاق می دادند، مثلا ؛اگر غذا خراب می شد، مسیح به عدم طلاق فراخواند مگر به سبب زنا، و این چنین او را از زیر سیطره مردی بیرون کشید که او را به هر سبب بی ارزش و در هر وقت که می خواست طلاق می داد و امنیت او را به بازی گرفته بود.

بسیار خوب. آیا می شود بحث را با نمونه های دیگر تکمیل کنی؟

در حقیقت کتاب مقدس پر از نصوصی است که ذکر کردی؛ اما نصوص زیاد دیگری هم هست که براحترام زن دلالت می کند.

کدامین نصوص حقیقی هستند و از طرف پروردگار آمده اند؟ زیرا امکان ندارد نصوص، متناقض صحیح باشند؟

موضوع بسیار سختی انتخاب کرده ای، من از طولانی شدن بحث خسته شدم، باور کن که از مناقشه فرار نمی کنم.

موضوع سخت تر چیست تا در وقتی دیگر آن را مورد بررسی قرار بدهیم؟

کدام یک از نصوص از جانب خداست و کدام یک از آن او نیست؟

دروازه این موضوع را ببندیم، بعدا آن را مورد بحث قرار می دهیم.

آیا در باره کلیسای قیامت به من توضیح می دهی؟

هر طور دوست داری، همانگونه که به تو وعده دادم به کلیسای قیامت رفتم، روز جمعه رفتم، ترافیک خیلی شدید بود.

براد که برای دیدار جورج آمده بود سخن آنها را قطع کرد.

سلام جورج. سلام کاترینا.

سلام!

از بیماری تو خبر شدم، پس به دیدارت آمدم؛ شاید به من نیاز داشته باشی.

از شما متشکرم.

براد رو به کاترینا کرد و با خباثت لبخندی زد و گفت:

اوه کاترینا اینجاست، فکر می کردم با تام هستی.

منظورت چیست؟

چیزی نیست، عصبانی نشو خانم.

جورج راست نشست و گفت:

گمان کنم این به تو ربطی ندارد و در تخصص تو نباشد.

شاید، اما تام خیلی از کاترینا و زیبایی او سخن می گوید، انتظار داشتم با او باشد.

جورج با خشم:

تو فردی دروغگو و بی ادب هستی.

تام هم به من گفت که تو دوست داری به تورا بورا بروی، آیا او هم به من دروغ می گوید؟

کاترینا چشمانش را با تعجب باز کرد: تورا بورا؟!

نگذار از طبیعت خود خارج شوم، براد از زیارتت متشکرم، بفرما زود برو؛ من می خواهم استراحت کنم.

الان می روم اما بترسید از اینکه تام با سخنان شیرین خود شما را بازیچه خود قرار بدهد، او در بازی با کلمات متخصص است، شما می توانید از زنانی که او آنها را فریفته است و بازیچه خود قرار داده، بپرسید اما تو ای جورج، همانطور که می دانی علاج تمام مشکلات تو پیش من است، منتظر تماس تو هستم، درود بر شما.

به مجرد بیرون رفتن براد، کاترینا خود را بر روی مبل انداخت و در حالی که آهی می کشید گفت:

از این شخص بدم می آید.

من از او متنفرم، انسانی بدون اصول و ارزشها و بدون انسانیت.

اما مقصود او چیست؟

در مورد چه چیزی؟

آیا واقعا می خواهی به تورا بورا بروی؟

هه هه، آیا تورابورا را می شناسی؟

بله، کوههای تروریست ها در پاکستان و افغانستان، اما موضوع آنها چیست؟

آنجا چیز عجیبی روی داد، تام با من در باره ادیان و در باره اسلام، سخن می گفت و سپس به شوخی به من گفت: اگر مسلمان بشوی به تورا بورا خواهی رفت، چون از نزد او خارج شدم براد مرا غافلگیر کرد و گفت: آیا به تورا بورا می روی؟

آنچه او و تام درباره من می گویند دروغ است، آنها را باور مکن.

دروغ براد را متوجه شده ام، اما تام مرا از قضیه بوسیدن تو خبر داد و گفت که قصد این کار را نداشته است، نمی دانم چرا من او را تصدیق کردم؟

متاسفانه حرف او درست است و این زمانی روی داد که من اشتباه بزرگتری مرتکب شده بودم، اگر من مست شراب نمی بودم او جرات چنین کاری را نمی داشت، او از این وضع سوء استفاده کرد و آنچه را می خواست انجام داد.

شاید من متوجه غیر ارادی بودن کار تام بشوم، اما پافشاری تو بر نوشیدن شراب عجیب است!

در حقیقت..

و عجیب تر از این سخن تو با پسرمان مایکل است که گفتی:( شراب و مست کننده ننوش).

انسان می تواند هر کار اشتباه خود را توجیه و برای آن فلسفه بافی کند، دست کم برای خودش، اما من با تو و با خودم بیش از این صریح و شفاف خواهم بود.

از اینکه حرف شما را قطع می کنم عذر می خواهم، منظورت از توجیه و فلسفه بافی کردن برای اشتباه چیست؟

بسیاری از آموزه های دین را ما نمی شناسیم و بسیارند آموزه هایی که ما آنها را می دانیم و با آنها مخالفت می کنیم، اما مشکل آنجاست که ما دوست نداریم تا به اشتباهاتمان اعتراف کنیم، پس به دنبال یک توجیه منطقی و یا فلسفی و یا حتی دینی می گردیم تا خطا کار مشخص نشویم. شاید شفاف ترین نمونه در این موضوع، بحث شراب و خمر در مسیحیت است.

آیا ممکن است بیشتر توضیح دهید؟

اصل آن است که شراب در عهد عتیق و جدید حرام است، در عهد عتیق آمده است:” شاهان اجازه ندارند شراب بنوشند و بزرگان اجازه ندارند تا مست کننده بنوشند؛ تا نوشیدن سبب فراموش کردن واجبات و تغییر دلایل افراد متخاصم نشود” و در عهد جدید آمده است:” با شراب که در آن بی بند و باری است مست نکنید، بلکه خود را از معنویت پر سازید”.

بسیار خوب، پس آن، در اصل حرام است، آیا این اصل استثناء و فرعی نیز دارد؟

مرا ریشخند نکن، با تو صریح و شفاف هستم، اما همچنین در آن آمده است که پیامبران شراب نوشیدند و ما هم در کلیسا شراب می نوشیم و آن را اینطور توجیه می کنیم که عیسی علیه السلام در انجیل معلم و یوحنا در باره خود گفته است:” انگور اصلی من هستم” و در باره پیروان خود گفته است:” شما شاخه هایید” و همانگونه که شیره انگور برای تغذیه به شاخه ها سرایت می کند، این چنین سرور ما مسیح شیره انگور را مثال می زند تا به خون مقدسش که ما آن را می خوریم اشاره کند، پس در رگ های ما جاری می شود تا خون و تمام وجود درونی ما را پاک و مقدس سازد، سرور ما مسیح شیره انگور را به ما نداده است تا با آن لذت ببریم، بلکه آن را به قصد و هدف پاک و مقدس شکستن پاکی به ما داده است و این را فقط مومنان درک می کنند.

اوه.. عجب فلسفه مبتکرانه ای!

از ریشخند کردن من دست بکش و الا موضوع را تکمیل نمی کنم.

هه هه، بسیار خوب بسیار خوب، پس فعلا نوشیدن شراب مقدس گشت!

دیدی چگونه فلسفه بافی می کنیم، منطق را کج می سازیم تا آنچه را از دین نیست به دین نسبت دهیم؟

این در یک دین ساختگی قابل پذیرش است که پیروان آن هر چه را بخواهند به آن متصل می کنند، اما در یک دین آسمانی که از طرف خدا آمده است غیر قابل پذیرش است.

آه، تو از مجادله خسته نمی شوی و من مجبورم به خانه بروم زیرا زمان آمدن مایکل و سالی است سعی می کنم تا یک بار دیگر پیش تو بیایم، تا بحث خود را تکمیل کنیم، اما بر من سخت نگیر چرا که من با موضوع از درون خود درگیرم و به همین سبب خسته می شوم، به ویژه اگر پیش از آنکه درباره تناقضات دینی ما باشد در باره تناقضات درونی ما باشد.

عزیزم منتظر تو هستم، از اینکه تو را ناراحت کردم معذرت می خواهم، من نمی خواهم خودت را اذیت کنی، اگر امروز، بار دیگر نتوانستی بیایی، اشکالی ندارد.

کاترینا پیشانی و گونه های جورج را بوسید و خارج شد. از این گفتگو بسیار شادمان و مسرور بود، فکر می کرد این اولین بار بود که دیدگاه خود را اینچنین شفاف بیان می کند و عقل را بر احساسات خود غالب می گرداند، جورج هم خوشحال بود؛ او توانایی های فلسفی، منطقی و علمی غیر عادی را در نزد کاترینا یافته بود، که آنها را زیر پوشش تسلیم محض پنهان کرده بود. جورج دراز کشید و مناقشه را با خود مرور کرد، بحثی بسیار عمیق بود، لبخندی زد و به یاد آورد که چگونه کاترینا توانست خود را از پرسش: چرا شراب می خوری به سبکی مبتکرانه برهاند تا نسبت به آنچه انجام می دهد دچار سختی و مشکل نشود.