face
   

سرقت

سرقت

(1)

کاخ، من آماده سفر هستم. فقط به جهت اینکه موضوع، قضیه اصول و مبادی است و نه مصالح.

بسیار خوب. اما من یک شرط دارم!

شرط؟!! چه هست؟

برای شورای اداری نامه ای بفرست و به آنها خبر بده که استعفایت را پس گرفته ای و به سفر خواهی رفت.

چرا؟

تا گردبادی را که شروع کرده ای تمام کنی.

بسیار خوب، اشکالی ندارد، زمان سفر چه وقت است؟

در نزدیکترین زمانی که بتوان بلیط رزرو کرد، اما به کجا خواهی رفت؟

به مصر می روم.

هه هه، انگار تو هنوز هم به دنبال راه سعادت هستی! چند دقیقه دیگر مدیر روابط عمومی، اطلاعات رزرو را برایت خواهد آورد تا به سوی سعادتت بروی.

ممنون.

جورج به دفترش رفت، ده دقیقه نگذشته بود که مدیر روابط عمومی آمد.

برای پس فردا برایت جا رزرو کردم، آیا برای تو مناسب است؟

چرا با این عجله؟

نمی دانم، این خواست کاخ بود، اما به طور کلی این خبر مرا خوشحال کرد؛ این به آن معنا است که تو کارت را ادامه خواهی داد.

چه کسی جز این گفته است؟

یک شایعه قوی بین کارمندان هست، مبنی بر اینکه کاخ می خواهد تو را اخراج کند.

من می ترسیدم، اما الان نمی دانم چرا بر این اعتقاد هستم که اگر قرار است کسی،کس دیگر را اخراج کند، این من هستم که می توانم او را اخراج کنم، از این احساس شما متشکرم.

کاخ به من گفت که موضوع ایمیل را یادآوری کنم.

وضعش طوری شده که از من می ترسد، چند لحظه دیگر ایمیلی را که می خواهد خواهم فرستاد.

امروز تمام مستندات و معلومات، به ایمیل تو فرستاده می شود، کاخ آماده نبود؛ خبر برای ما ناگهانی بود.

منتظر آنها هستم. متشکرم.

سفارش من به عنوان یک دوست به تو: مواظب کاخ باش، اما از جهت عملی من پیام را به تو رساندم، با اجازه شما.

متشکرم، باور کن که اخلاق و ارزشها بر فریب و خدعه چیره می شود.

جورج تلفن را برداشت و با آدم تماس گرفت تا زمان سفر را به او خبر بدهد.

سلام، برای رفتن به کشور شما بلیط رزرو کردم، مرد مصری.

مبارک باشد. خبر خوشحال کننده ای است، با شیخ باسم صحبت می کنم تا با برادرش حرف بزند تا به پیشواز تو بیاید، برادرش می تواند انگلیسی حرف بزند و مثل برادر من نیست، زمان سفر کی هست؟

پس فردا، انگار سفر از آنچه من فکر می کردم، زودتر است.

آیا امروز می توانی پیش من بیایی؟ من در بیمارستان تنها هستم.

اگر مناسب باشد چند دقیقه دیگر خواهم آمد، الان حرکت می کنم.

بسیار خوب است. منتظر شما هستم.

جورج به بیمارستان رسید و آدم را دید که روی تخت خوابیده و مشغول مطالعه است.

سلام، انگار حسابی مشغول خواندن هستی، چه می خوانی؟

«قرآن «کتاب خدا.

آیا پیش از این آن را نخوانده ای؟

چرا، خیلی زیاد آن را خوانده ام، اما دوست دارم هر روز آن را بخوانم.

هر روز؟! خسته نمی شوی؟!

نه، ما هر روز قرآن می خوانیم و از آن لذت می بریم، همانطور که معجزه عیسی علیه السلام این بود که کور مادرزاد را شفا بدهد و بیمار پیسی را به اجازه خداوند شفا بدهد، معجزه محمد صلی الله علیه و سلم هم این قرآن جاویدان است.

منظورت از جاویدان چیست؟

یعنی خداوند حفظ آن را به عهده گرفته است، آیا ترجمه آیه 6 سوره حجر را نخوانده ای که خداوند می فرماید: (همانا ما این پیام و ذکر را فرستاده ایم و ما نگهبان آن هستیم). به راستی، آیا وقتی ترجمه آن را می خوانی معجزه بودن آن را احساس نمی کنی؟

باور کن، در حالی که ترجمه آن را می خواندم، آرزو می کردم که ای کاش بتوانم اصلش را بخوانم و نه ترجمه را، با وجود اینکه من ترجمه را می خوانم اما احساس می کنم که در بسیاری از جاها مرا مورد خطاب قرار می دهد.

من بیشترین جاهایی را که خطاب به توست، می دانم.

از کجا می دانی؟

توحید باری تعالی، و اسماء و صفات و جلال و جمال خداوند، بالاترین چیزی هستند که بشر را تکان می دهند، من برای اینکه این را بگویم نیازی به دانستن غیب ندارم.

آه، راست می گویی، همانطور که در اسلام، بین دنیا و آخرت یک روند تکامل حاکم است، من از معنویت ویژه ای که حاصل می شود هم تعجب می کنم.

اسلام، تمام حیات انسان را تکامل می بخشد؛ در آن نه رهبانیت وجود دارد و نه دوری از خداوند، بلکه تمام زندگی را عبادتی برای خداوند قرار می دهد، اگر نیت را خالص بگردانی.

به هر حال، من پس فردا به قاهره سفر خواهم کرد، چه توصیه ای برای من داری؟

هه هه، اینکه از آب نیل بنوشی.

آیا در اسلام نوشیدن آب نیل عبادت ست؟

هه هه، نه شوخی کردم، بین ما مصری ها این عقیده رواج دارد که هرکس از آب نیل بنوشد، حتما بار دیگر به آنجا باز خواهد گشت؛ این به خاطر زیبایی سرزمین و مردم آن است.

انگار مصر محبوبترین سرزمین پیش تو است!

بدون تردید من مصر را خیلی دوست دارم، چقدر دوست دارم به آنجا برگردم، اما مکه و مدینه را بیشتر دوست دارم.

عجیب است! چرا؟

آنجا سرزمین سرورم، محمد صلی الله علیه و سلم است.

آیا شما محمد را نجات دهنده خودتان تلقی می کنید، همانگونه که ما عیسی را نجات دهنده خود می دانیم؟

اندیشه نجات دهنده، با عقیده اسلامی هماهنگی ندارد، عیسی علیه السلام یک رسول و پیامبر است و محمد صلی الله علیه و سلم هم همینطور، لازم است در موضوع ایمان، بین هیچ کدام تفاوتی قایل نشویم؛ ما به تمام پیامبران ایمان داریم و توهین و تحقیر هر پیامبری در نزد ما کفر است.

حتی اگر کسی به موسی، پیامبر یهود هم توهین کند؛ یا به عیسی، پیامبر مسیحیان توهین روا دارد؟

بله، آیا تو در قرآن نخوانده ای که خدای بلند مرتبه می فرماید: (در میان هیچ کدام از آنها تفاوتی قایل نمی شویم)[ سوره بقره، آیه 136].

خوانده ام. این دقیقا چیزی در قرآن بود که مرا به شگفتی انداخت، شما برای موسی، عیسی، لوط و آدم بیش از پیروان آنها احترام قائلید. تو مرا به دو چیز یاد انداختی: کتابی که آن مصری به کاترینا هدیه داد:» دوستی زیاد من به عیسی، مرا به اسلام کشاند» از آن نویسنده ونزوئلایی؛ و مرا به یاد پیامبران در عهد قدیم انداختی.

همه پیامبران به توحید الله تعالی و تنها پرستش او دعوت کرده اند، اما تحریف، شرک را در ادیان وارد کرده است.

ببخشید، دین ما را به خود ما یاد نده، تو از یهودیان ومسیحیان به دین خودشان داناتر نیستی.

درست می گویی، شاید الان یهودیان و مسیحیان دینشان را بهتر از من بدانند، اما از جهت عقلی و شرعی، محال است که به همراه خداوند، اله و معبود دیگری باشد!

چطور؟

از جهت عقلی: خداوند استدلال عقلی را در آیه 22 سوره انبیاء ذکر کرده است: (اگر در آسمانها و زمین غیر از الله معبودانی می بودند، قطعا آسمان و زمین تباه می گردید، پس الله صاحب سلطنت جهان بسی برتر از آن چیزهایی است که ایشان بر زبان می رانند). اگر جهان، دو مدیر و برنامه ریز داشت، مختل می شد و از هم می پاشید؛ چرا که آن دو با هم اختلاف پیدا می کردند و درگیر می شدند. اگر یکی از آنها قصد انجام کاری را داشت و دیگری عدم انجام آن کار را می خواست، امکان اینکه هدف هر دو محقق شود محال می شد و انجام هدف و قصد یک نفر از آنها و نه دیگری، نشانه عجز و ناتوانی اوست، همانطور که توافق آنها در همه امور غیر ممکن است. پس فقط باید هدف و مقصود همان کس اجرا شود که چیره و مسلط است، بدون هیچ گونه ممانعت و مزاحمتی و او همان الله یکتای چیره دست و مسلط بر همه امور است، به همین خاطر خداوند دلیل تمانع را در آیه 91 سوره مومنون ذکر کرده است: (خداوند نه فرزندی برای خود برگرفته است و خدایی با او شریک بوده است، چرا که اگر خدایی با او می بود، هر خدایی به آفریدگان خود می پرداخت و هر یک از خدایان بر دیگری برتری و چیرگی می جست، خدا والاتر و بالاتر از آن چیزهایی است که ایشان می گویند).

منطق فلسفی جالبی است! اگر چه به طور کامل مسیحیت را نقض می کند و از بین می برد!

این فلسفی نیست، بلکه از جانب الله و منطقی ربانی است، تنها مسیحیت را نقض نمی کند بلکه بت پرستی و شرک را هم نقض می کند و از بین می برد و الا عیسی علیه السلام پیام توحید خالص را آورده بود. بگذار بپرسم، یوسف علیه السلام از دو همراه خود در زندان چه درخواستی داشت، آن چنان که در قرآن آمده است: (آیا خدایان پراکنده بهترند یا خدای یگانه ی چیره، این معبودهایی که غیر از خدا می پرستید، چیزی جز اسامی بی مسمایی نیست که شما و پدرانتان آنها را خدا نامیده اید، خداوند حجت و برهانی برای خدا نامیدن آنها نازل نکرده است، فرمانروایی از آن خدا است و بس، خدا دستور داده است که جز او را نپرستید، این است دین راست و ثابت، ولی بیشتر مردم نمی دانند) (سوره یوسف آیه 39،40)، کدامیک بهتر است؟!

اما چطور می گویی که خداوند برای آن دلیلی نازل نکرده است؟! در حالی که عهد جدید پر است از این مقوله که عیسی معبود و اله است!

با وجود اینکه از سوال مطرح شده به سوی دیگری رفتی، اما بحث را کامل می کنیم، تو بیش از من می دانی که عهد جدید پر از تحریف است و بهتر از من می دانی که در برخی از نسخه های عهد جدید، توحید و یکتایی خداوند ذکر شده است، من نمی دانم بطور عقلی چگونه ممکن است دو خدا وجود داشته باشد، امکان دارد که گاهی با هم درگیر شوند یا با هم اختلاف داشته باشند، که در این صورت آسمان و زمین از هم می پاشند، همانطور که خدای بلند مرتبه فرموده است: (اگر در آسمان و زمین معبودانی جز الله می بود آنها از هم می پاشیدند) و یا اختلاف آن ها منجر می شد به: (چرا که اگر خدای با او می بود، هر خدایی به آفریدگان خود می پرداخت و هر یک از خدایان بر دیگری برتری و چیرگی می جست)[ سوره مومنون آیه 91].

این موضوع بسیار بزرگی است، من بی اندازه از عکسها و تماثیلی که در کلیساهای کاتولیکی یافت می شود متنفرم و احساس می کنم که آن یک نوع بت پرستی است و مرا به یاد بت پرستان می اندازد، اما من برای این بحث نیامده بودم!

در اسلام، هیچ چیزی مانند جمال توحید و آرامش و سعادت و امنیت آن، محبوب نیست.

سعادت آن!، آرامش آن! و امنیت آن!

بله، شرک، قلب را تنگ کرده و به مسیرهای مختلف پراکنده می کند، آیا کلام خداوند را نخوانده ای که می فرماید: ( کسانی که ایمان آورده باشند و ایمان خود را باشرک نیامیخته باشند امن و امان ایشان را سزا است و آنان راه یافتگان هستند)،[سوره انعام، آیه 81] و می فرماید: آن کسانی که ایمان می آورند و دلهایشان با یاد خدا سکون و آرامش پیدا می کند. هان دلها با یاد خدا آرام می گیرند)،[ سوره رعد، آیه 28] و می فرماید: (و هر که از یاد من روی بگرداند، زندگی تنگ خواهد داشت و روز رستاخیز او را نابینا گرد می آوریم)،[ سوره طه، آیه 124]. می دانم که تو برای این بحث نیامده ای، من به طور کلی از تو عذر خواهی می کنم، شاید زیاد وقتت را گرفتم، اما تو بودی که سوال را مطرح کردی.

پیش از اینکه این بحث را ببندیم، دوست دارم سوالی را مطرح کنم که ذهن مرا موقع خواندن قرآن خیلی به خود مشغول می کند، در آخرین نقل قول، هشدار و تهدید خداوند را ذکر کردی که برخی از انسان ها را کور محشور می کند! آیا این یک میل سادیسمی از طرف خدا نیست که میل به آزار دیگران دارد؟!

خدای بلند مرتبه از این وصف، پاک و منزه است، قرآن پر از اوصاف الله تعالی است( ذو الجلال و الاکرام)، او کریم، رحمن، رحیم، عفو کننده، مغفرت کننده، جواد و بخشنده، بسیار شکر گذار... است و تا انتهای اسمهای زیبای خداوند؛ که در همه آنها پاکی و تنزیه خداوند بیان شده است، همانگونه که صفات جلال و قوت و قدرت خدای بلند مرتبه ذکر شده است، همانگونه که می فرماید: (نام پروردگار بزرگوار و گرامی تو، چه مبارک نامی است!)،[ سوره الرحمن، آیه 78].

شاید این به خاطر یک سری از وصایای خداوند در عهد عتیق، به ذهن من آمده باشد، آنجا که به قتل و چپاول و خشونت دستور می دهد.

بله، علتش همین است و شاید من بتوانم دلیل دیگری به آن اضافه کنم و آن اینکه مسیحیان به اندیشه نجات عادت کرده اند، که مفهوم آن این می شود که در روز قیامت آتشی وجود ندارد، مگر برای فقیری که نتواند قیمت چک مغفرت را پرداخت کند.

حمله را شروع کردی، نزد ما پروتستان ها، چک های مغفرت وجود ندارد، آنطور که در بین کاتولیک ها و ارتودکس ها وجود دارد، اگر چه اندیشه نجات، میان همه ما وجود دارد.

همانطور که بیان کردی اندیشه و عقیده نجات، به آن منتهی می شود که همه نجات خواهند یافت و مسیح همه را نجات خواهد داد؛ چیزی که قیامت و حساب و کتاب را از مفهوم ساقط می کند، همانطور که عمل هم عبادت شمرده نمی شود، فرقی نمی کند عملی انجام بدهی یا انجام ندهی، مسیح تو را نجات می دهد، آیا به نظر تو این یک پاداش و دادن جسارت برای پیروی نکردن از خدا و عمل برابر با اصول و ارزشها و نه مصالح نیست؟

شاید، راستی به بحث اصول و مبادی اشاره کردی و مرا به یاد کاخ و کار خودم انداختی، من پس فردا به قاهره_سرزمین شما_ خواهم رفت، برنامه پیشنهادی ات چیست؟

من انتظار دارم که الان شیخ باسم برسد، بعد از تلفن تو با او تماس گرفتم و او را از موضوع با خبر کردم، به من گفت تا یک ساعت دیگر خواهد آمد، فکر می کنم الان برسد، برادر او آنجا همراه تو خواهد بود، می خواهد نظر تو را بداند که آنجا چه می خواهی، تا بر همین اساس، سفر تو را مرتب کند، همه ما در خدمت تو هستیم.

هه هه، چرا؟

متوجه نمی شوم!

چرا می خواهید در خدمت من باشید؟! از خدمت به من چه چیز نصیب شما می شود؟! از این سوال معذرت می خواهم، اما بارها برایم مطرح می شود.

تو دوست من هستی، به همین خاطر می خواهم هر کاری که می توانم برای تو انجام بدهم و البته دلیل دیگری هم وجود دارد که نمی خواهم آن را بگویم.

ببخشید، امکان دارد دلیل دیگر را هم برای من بیان کنی؟

به صراحت و شفافیت، من و او هم امیدواریم که شاید تو مسلمان شوی، در دین ما اینچنین است، اگر شما بتوانید کسی را به سعادت ایمان به الله برسانید، این از بزرگترین اعمال نیک شما در نزد خداوند محسوب می شود.

آدم، من از شما عذر می خواهم، با وجود اینکه شما خیلی علاقه مند هستید، اما فکر می کنم که من هرگز مسلمان نخواهم شد، به همین خاطر پیشنهاد می کنم، خودتان را برای خدمت به من، یا شناساندن اسلام به من، خسته نکنید.

تو نگران این نباش، به مجرد سعی و تلاش، به ما پاداش خواهد رسید، حتی اگر تو مسلمان هم نشوی، من این خدمت را از روی صداقت و دوستی به تو تقدیم می کنم و پاداش از جانب خداوند هم سر جای خودش محفوظ است، خدمت به مردم و کمک به آنها از بزرگترین اعمال نیک و حسنات است و با وجود این، من بر این باورم که خداوند قلب هر کس را که قصد خیری داشته باشد، به پذیرش اسلام باز می کند، من احساسی قوی دارم به اینکه تو به اسلام وارد می شوی، چرا که تو دارای عقل و منطق درستی هستی.

شاید، اما من این طور فکر نمی کنم و امیدوارم این موضوع تو را آزرده نکند، اما چرا لهجه و سبک پیشینت را عوض کردی؟

منظورت چیست؟

پیش از این هیچ چیز از دین یا از قرآن نمی گفتی، ولی الان در تمام طول وقت در این باره حرف می زنی، آیا مرا بازیچه و مسخره خودت کرده ای؟

من مطمئن بودم که تو به اسلام خواهی رسید و تمام ادیان را رها خواهی کرد. تو داشتی در مسیری گام بر می داشتی که تو را به اسلام می رساند، چرا می بایست راه تو را قطع می کردم؟ من نظرم را فقط در یک لحظه عوض کردم!

چه وقت؟

وقتی که بیمار بودی، قبل از عمل جراحی.

چرا؟!

به صراحت می گویم، ترسیدم بمیری، دلم می خواهد دوست و همراه و رفیق من، در بهشت باشد. این هم شیخ باسم که رسید، خوش آمدی شیخ.

السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

و علیکم السلام و رحمة الله و برکاته.

جورج با تعجب:

خوش آمدی، معنی این کلماتی که گفتید چیست؟

این سلام و خوش آمد گویی ما مسلمانان است، یک دعا برای طرف مقابل است، از خداوند بلند مرتبه درخواست می کنی که او را از آفات جسمی و معنوی محفوظ نگه دارد، سلامت جسمی، سلامت بدن و ناموس و مال است و سلامت معنوی، سلامت دین از آفات است، سپس برای او دعای رحمت و میمنت می کند دین ما، دین صلح و سلامتی و رحمت است.

دوباره مرا به بحث دین بر می گردانید! من پس فردا مسافر هستم، برنامه های پیشنهادی شما برای سفر چه هستند؟

هر چه شما بخواهید، برادر من آنجاست و می تواند هر چه را بخواهید برای شما فراهم کند.

من هنوز کارهایی را که آنجا از من خواسته می شود، نمی دانم و قرار است برایم ایمیل کنند، اما بعد از دقت و تامل، دلم می خواهد بعضی جاها را ببینم و با برخی از اشخاص دیدار داشته باشم، البته اینها جدا از برنامه های کاری است، انتظار دارم که شما بعضی از جاها را به من پیشنهاد کنید.

می خواهی چه اماکنی را ببینی؟

دوست دارم اهرام، کلیسای ارتودکسی و دیدار با کشیش های آنها در برنامه باشد، همانطور که دوست دارم دیدار با برخی از علمای اسلام را هم داشته باشم.

انجام چیزی که می گویی بسیار ساده است، آنها را برادرم برای تو مرتب خواهد کرد، من یک پیشنهاد برایت دارم، اما اختیار با خودت است، اینکه با مردم عادی نشست و برخاست داشته باشی و با آنها به گفتگو بشینی.

بسیار خوب، این برای من خیلی مهم است، اما هزینه این سفر تفریحی که برای من ترتیب می دهید، چقدر است؟

ما شرکت گردشگری نیستیم، تو خودت هزینه کارهای سیاحتی را پرداخت می کنی، اما برادر من با شما به عنوان مهمان همکاری می کند و این از جمله عباداتی است که مسلمان به آن توصیه شده است.

آیا همه مسلمانان این چنین هستند؟

هه هه، البته که نه.

آدم خود را راست کرد و به شوخی گفت:

مواظب دزدها و کیف قاپ ها باش و همینطور از افراد فالبین و خرافاتی و دسته های این چنینی خودت را دور نگه دار، در این دنیا هیچ جامعه نمونه و اتوپیایی وجود ندارد، مدینه فاضله فقط در اذهان و خیالات صاحبانش است.

آیا اسلام به نیکی و بزرگی اخلاق دعوت نمی کند؟!

چرا، بلکه پیامبر(صلی الله علیه و سلم) می گوید: (من برای تکمیل کردن اخلاق پسندیده برانگیخته شده ام) و به همان اندازه که مسلمانان به دین خود متمسک هستند، به همان نسبت هم اخلاق نیکو و شایسته را رعایت می کنند و مکارم اخلاق پیش از بعثت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و سلم) وجود داشته است و او برای تکمیل کردن آنها آمد، به هر حال، از خودت مواظبت کن، متاسفانه کشور ما از نظر اقتصادی ضعیف است و نظم و ترتیب در جامعه هم ضعیف تر از آن است.

باسم دست خود را برای دادن کارت دراز کرد.

بفرمایید، در این کارت اطلاعات کامل برادر من نوشته شده است، او در فرودگاه منتظر توست، هرگاه برای او ایمیل فرستادی و زمان سفرت را به او خبر دادی، یا اینکه با او تماس گرفتی. از چیزی نترس و نگران نباش؛ برادرم می تواند انگلیسی صحبت کند.

چند ساعت پیش با برادرم صحبت کردم تا تو را در خانه مهمان کند؛ اما او نمی تواند انگلیسی صحبت کند؛ به همین خاطر برای همراهی تو مناسب نیست.

از شما ممنونم، من مجبورم الان بروم، چون دیر شده، فردا تمام وقت در شرکت خواهم بود تا امور مربوط به سفر را تکمیل کنم و امروز یک سری کار دارم که باید انجام بدهم، از مصر با شما درتماس خواهم بود، خیلی از شما ممنونم.

مصر منتظر توست، خداحافظ.

در پناه خدا.

(2)

جورج ایمیلش را باز کرد تا ببیند آیا جزئیات کارهای مصر برای او فرستاده شده یا نه، دو نامه رسیده بود، اولی از جانولکا و دومی از مدیر روابط عمومی، اول نامه جانولکا را باز کرد.
« جورج عزیز بیش از آنچه که تصور می کردم در لیبی به من خوش می گذرد. درست است که این روزها در لیبی مشکل امنیتی وجود دارد، و همچنین مشکل هوا هم هست، اما من احساس معنوی بسیار لطیف و خوشی دارم، با وجود اینکه هوای آن بیابانی و خشک است. من گام به گام اخبار خود را به تو می رسانم تا راه سعادت را بیابیم. ملاحظه: اگر تو به من می گفتی که به مصر سفر خواهی کرد، من هم سفر خود را به جای لیبی به مصر انجام می دادم جانولکا»
جورج به او پاسخ داد که..
« جانولکای عزیز از اینکه سفر مصر را به شما خبر ندادم معذرت می خواهم؛ من انتظار این سفر را نداشتم، امروز این موضوع قطعی شد. اخبار مربوط به سفر را برایت خواهم فرستاد. ملاحظه: متوجه منظورت از احساس معنوی لطیف و خوش نشدم؟! اما من واقعا یک احساس روحی خشک و خسته کننده دارم. جورج»
سپس نامه مدیر روابط عمومی را باز کرد و جزئیات خواسته شده از او را در مصر، مطالعه کرد. با دقت فراوان آن را خواند؛ کار خواسته شده از او خیلی مشکل بود، از او خواسته بود تا دفتر یک نمایشگاه فن آوری و فروشگاه را در قاهره افتتاح کند، تا بعنوان نمایشگاه مرکزی در تمام خاورمیانه باشد، مشخص بود که کاخ نمی خواهد او بسرعت برگردد، به همین خاطر علاقه وافری داشته است تا کاری را که برای او تعیین می کند، سخت و حتی نزدیک به ناممکن باشد؛ پس تصمیم گرفت تا بقیه آن روز و فردا را صرف آمادگی سفر کند تا در این هدف سخت، پیروز شود و در برابر کاخ کم نیاورد.
جورج به شرکت های فن آوری کاریابی در مصر ایمیل فرستاد و به آنها خبر داد که دو روز دیگر به آنجا خواهد رسید، او می خواهد تا برخی از کسانی که برای کاریابی ثبت نام کرده اند آماده باشند تا در اولین فرصت آنها را ببیند و بعد به وسیله اینترنت، در یک هتل مجلل برای شب اول جا رزرو کرد، برای روزهای دیگر، با جمال برادر باسم، که او را در بیمارستان پیش آدم دیده بود، هماهنگی خواهد کرد و سپس شروع کرد به یافتن اطلاعاتی برای موفقیت در این ماموریت و منظم کردن چهار چوب مناسب قراردادها و دنبال فرصت هایی گشت که او را در این کار به موفقیت می رساند.
کاترینا پیش جورج آمد، در حالی که او به شدت مشغول جزئیات کار و ماموریت خود بود، او می دانست که در یک رقابت بزرگ با کاخ است و کاخ او را به حال خودش نمی گذارد و باید به خوبی برای آنچه پیش خواهد آمد، آماده باشد.

روز بسیار سختی بود، خوش خبر باش، چیز جدید چه داری؟

پس فردا به مصر سفر خواهم کرد.

پس فردا، چرا با این عجله؟!

و به یک ماموریت طولانی و خیلی سخت می روم، شاید انتخاب مصر اشتباه بود، یا اینکه کاخ خواست به این طریق از من انتقام بگیرد و شهرت و آبروی مرا پیش شورای اداری شرکت از بین ببرد.

من مطمئنم که تو برخلاف میل او، در این ماموریت موفق خواهی شد، خداوند همراه توست.

کاترینا دوستت دارم، می ترسم این سفر بیش از یک ماه وقت ببرد، در کشوری ناشناس در این دنیا، ناشناس در زبان، در دین، در فرهنگ و در سیستم اداری.

شاید، اما من یک احساس درونی دارم که می گوید تو در این سفر راحت خواهی بود.

امیدوارم، آدم مرا مطمئن کرده که کشوری بسیار زیباست، آدم کشورش را خیلی دوست دارد.

همه مردم کشورهایشان را دوست دارند!

بله، اما عجیب تر اینکه، او مکه را بیشتر از مصر دوست دارد، به دلیل اینکه پیامبرشان آن را بیشتر دوست داشته است، پیروی و محبت تا چه حد؟! آیا تو را به یاد دوستی و محبت مسیحیان که به همین صورت، راهبان را دوست می دارند، نمی اندازد؟

هرگز، مرا به یاد دوستی با عیسی می اندازد، اگر چه با آن تفاوت دارد.

در چه چیز تفاوت دارد؟

ما عیسی را به درجه خدایی رسانده ایم، اما آنها رسولشان را فقط یک رسول و پیغمبر می دانند، محبت و دوستی ما به عیسی در این متمرکز شده که او خود را برای نجات ما فدا کرد و تمرکز آنها در این است که او از جانب خداوند فرستاده شده و تمام خیر و خوبی را به آنها یاد داده است.

چه خیری!

اسلام، به نظر آنها تمام خیر در آن است.

تمام خیر و خوبی!

به نظر آنها بله و برای تمام میادین و قسمت های زندگی، نگاهی اسلامی ارایه می دهند، می گویند آن از طرف خداوند آمده است.

منظور تو چیست از اینکه می گویی» به نظر آنها یا آنها می گویند»؟!

منظورم مسلمانان است.

در آخرین نامه که درباره قرآن فرستاده بودی، گفته بودی که:» انگار آن از طرف خداوند است «، نامه تو از هر جهت برای من غافلگیر کننده بود.

تحقیق و بررسی من درباره سوال تو بود، درستی نسبت دادن قرآن به الله، برای من بسیار غافلگیر کننده و ناگهانی بود، بدون شک آنچه که عرب ها الان می خوانند، همان است که محمد آورده است، بدون کمترین تغییری، اما سوال این است، آیا محمد صادق بوده است یا نه؟

آنچه من از نامه تو فهمیدم این بود که تو او را صادق می دانی و به همین خاطر گفتی: انگار آن از جانب الله است.

نه، منظور من این نبود، منظورم این بود که مثل عهد عتیق و جدید، دارای نسخه های مختلف و مخالف با هم نیست.

با وجود اینکه بحث جالبی است اما مجبورم آن را قطع کنم؛ من باید قبل از سفر کارهای زیادی را انجام بدهم؛ راستی بچه ها کجا هستند؟

از طرف مدرسه به گردش رفته اند، دیروز به تو گفتند، فراموش کرده ای؟! به طور کلی انتظار دارم چند دقیقه دیگر برسند و ناهار باید آماده باشد، اگر چه خیلی دیر شده است.

اووه یادم رفته بود، من خیلی گرسنه هستم، ممنون عزیزم، با اجازه ات من کارم را تا آماده شدن ناهار ادامه می دهم.

(3)

جورج با بچه ها و کاترینا خداحافظی کرد و به طرف فرودگاه رفت. ساعت شش عصر به قاهره رسید.کارهای مربوط به ورود را انجام داد و وسایلش را تحویل گرفت و به سالن استقبال رفت، دید شخصی روی یک تابلو با خط بزرگ نوشته است: جورج نیسون و از دست خطش مشخص بود که نویسنده آن خوب به انگلیسی وارد نبوده است، به طرف او رفت و اشاره ای کرد، او لبخندی زد و همراهش را صدا کرد و به سمت جورج آمد و به او خوش آمد گفت.

خوش آمدی، به مصر خوش آمدی، من برادر باسم هستم و اسم من»جمال» است و این برادر آدم، «محمد» است، ببخشید که او انگلیسی نمی داند، اما علاقه مند بود تا برای خوش آمد گویی به شما به فرودگاه بیاید.

از شما ممنونم،به هتل فرودگاه برویم، من آنجا یک اتاق رزرو کرده ام.

هر طور دوست داری، اما هتل از شهر دور است و در قاهره ترافیک شدید است، همانطور که خیلی گران هم است.

اشکالی ندارد، فردا آن را تغییر می دهیم، فقط برای یک روز رزرو کرده ام، اما بعد از آن دوست دارم به یک هتل تمیز و نزدیک در مرکز شهر منتقل شوم، به طوری که به شرکت های بزرگ شهر نزدیک باشد.

داخل شهر هتل های بسیار زیادی وجود دارد، فردا می توانی هتل مورد نظرت را انتخاب کنی.

پیشنهاد می کنم که تو فردا برای من انتخاب و رزرو کنی؛ اگر از آن خوشم آمد، که چه بهتر و الا آن را عوض می کنم، من خیلی کار دارم.

هر طور دوست داری. من در خدمت شما هستم، نمی دانی باسم چقدر سفارش تو را کرده است.

محبت باسم به من، عجیب است!

به دلایل گوناگون: تو مهمان هستی و پیامبر خدا (صلی الله علیه و سلم) به ما دستور داده تا به مهمان احترام بگذاریم و تو درباره اسلام تحقیق می کنی و بر ما لازم است تا اسلام را برای شما معرفی کنیم و تو دوست برادرم هستی و خداوند ما را به وفاداری امر کرده است.

اولا: چرا تا من چیزی به شما می گویم، شما می گویید پیامبر صلی الله علیه و سلم! دوم: چه کسی به تو گفته که من درباره اسلام تحقیق می کنم؟

اولا: زیرا پیامبر (صلی الله علیه و سلم) محبوب و الگوی ماست. دوم: برادرم باسم به من گفت که تو درباره سعادت و خوشبختی تحقیق می کنی.

درباره سعادت و خوشبختی و نه درباره اسلام!

من متوجه تفاوت میان آن دو نمی شوم، چرا که سعادت و خوشبختی بدون اسلام وجود ندارد، و الا شما در غرب خوشبخت می شدید، این یک راز نیست که در دولتی مثل سوئد، نسبت بی دینان و ملحدان نزدیک 80% است و آنجا بیشترین آمار خودکشی را در دنیا دارد، با وجود اینکه از همه کشورهای دنیا از رفاه بیشتری برخوردار است، آیا خودکشی اوج بدبختی و شقاوت نیست؟!

اما آیا مسلمانان خودکشی نمی کنند؟

متاسفانه بله! اما نسبت خودکشی در میان آنها بسیار کمتر است، تحقیق جامع و فراگیری که دکتر جوس مانویل و محقق الیساندرا فلیشمان درباره ارتباط دین و خودکشی انجام داده اند و در آن از منابع مطمئن و قابل اعتماد سازمان ملل استفاده شده، نشان می دهد که بیشترین نسبت خودکشی در میان ملحدین و افراد بی ایمان است؛ 25% خودکشی در میان آنهاست، بعد از آنها بوداییان قرار دارند و سپس مسیحیان و بعد هندوان و سپس مسلمانان 1% از آمار خودکشی را تشکیل می دهند، این دو نفر پژوهشگر دقیقا اظهار بیان می کنند که:» نسبت خودکشی در کشورهای اسلامی، بر خلاف دیگر کشورها نزدیک به صفر است و علت آن این است که دین اسلام خودکشی را به شدت تحریم کرده است».

آیا اسلام خودکشی را حرام می داند؟ البته، بلکه هر چیزی را که به انسان زیان می رساند حرام می داند و عجیب اینکه پیامبر اسلام (صلی الله علیه و سلم) در حدیث خود به 90% از صورت های مختلف خودکشی، برابر با آمار؛ اشاره کرده است، آنجا که می فرماید: (هر کس خود را با چیز فلزی بکشد، آن چیز فلزی در جهنم برای همیشه در دست اوست، که شکم خود را با آن می شکافد، همانگونه که خودکشی کرده است و هرکس با خوردن سم خود کشی کند، در جهنم او به شکل همیشگی و برای ابد، آن سم را می خورد و هرکس با انداختن خود از کوه خودکشی کند، او برای همیشه این بلا را در جهنم بر سر خود می آورد). انگار رشته تخصصی تو خیلی روی تو تاثیر داشته است! به همین خاطر اعداد و ارقام را خیلی دوست داری! ممنون از لطف شما، فعلا که رشته تخصصی من همانگونه که برادم به شما گفته، ریاضیات است و ریاضیات عقلی بدون شک، منطق عقلی را تقویت می کند، اما من اسلوب علمی را پیش از آن، از دینم آموخته ام. همه چیز از پیامبر و دینتان است! شما مبالغه می کنید! شاید، اما آیا مقتضای راه و سبک علمی این نیست که مشخص کنی، من در چه چیزی مبالغه می کنم و مستقیما مرا به مبالغه گویی متهم نکنی؟ تو پیروز شدی! دین شما چطور روش علمی را تشویق می کند؟ برخی از اصول ثابت اسلام در ارتباط با روش علمی عبارتند از: برای مثال، اسلام از تقلید بدون تفکر و اندیشه بر حذر داشته است؛ خدای پاک درباره مشرکان می گوید: (می گویند: بلکه از شیوه ای که نیاکانمان را بر این یافته ایم، پیروی می کنیم.آیا چنین می کنند اگر چه پدرانشان چیزی نفهمیده و راه نیافته باشند)،[سوره بقره، آیه 170] و درباره پیروی از گمان، بدون منهج علمی می فرماید: (و آنان جز از گمان پیروی نمی کنند و آنان کاری نمی کنند جز آنکه دروغ می گویند)،[ سوره انعام، آیه 116] و پیرامون میل و خواهشی که با علم و منطق و اندیشه و تحقیق مخالف است می فرماید: (و بسیاری با خواسته های نفسانی خویش، بدون علم، مردم را گمراه می کنند)،[سوره انعام، آیه 119] و درباره کینه و دشمنی که از عدل و انصاف دور می کند می فرماید: (و دشمنی قومی شما را بر آن ندارد که به عدالت رفتار نکنید، به عدالت رفتار کنید که آن به تقوا نزدیکتر است و از خداوند پروا بدارید، که خداوند به آنچه می کنید آگاه است)،[ سوره مائده، آیه 8] و درباره سبک علمی، خدای بلند مرتبه از یهود چنین نقل می کند: (گروهی از یهود هستند که کلمات را از جایگاهشان تغییر می دهند و می گویند:” شنیدیم و نافرمانی کردیم) [سوره نساء، آیه 46] و راجع به اجتناب از سرکشی و اختلاف می فرماید: (تنها، راه نکوهش بر کسانی باز است که به مردم ستم می کنند و در زمین به ناحق تباهی می جویند)، [سوره شوری، آیه 42] و درباره امانتداری در علم و دانش و عدل میان مردم می فرماید: (و چون در میان مردم حکم کنید، به عدل و انصاف حکم کنید)،[سوره نساء، آیه 58) و درباره عدل و بر پا داشتن عدالت و گواهی دادن به حق، می فرماید: (ای مومنان، به عدل استوار و برای خدا گواه باشید، و اگر چه به زیان خودتان باشد)،[ سوره نساء آیه 135] و درباره اهمیت دنبال دلیل و حجت و برهان بودن، می فرماید: (اگر راست می گویید دلیل خود را بیاورید)، [سوره نمل، آیه 64] و درباره... قانع شدم. کافی است، آیا تو مثل برادرت رجل دین هستی؟ من و برادرم، به مفهوم کلیسایی شما، رجال دین نیستیم، تخصص برادرم پژوهش های اسلامی و تخصص من ریاضیات است. شما برای شام پیش محمد، برادر آدم، دعوت هستید. او از شما می پرسد آیا غذای مصری دوست دارید؟ یا اینکه فست فود را ترجیح می دهید؟ یک شام سبک مصری. ما غذایی به نام (کشری) داریم، آیا میل دارید از آن بخورید؟ کشری! نمی دانم، خوردنش را تجربه می کنیم. کشری عبارت است از ماکارونی با برنج، به همراه پیاز و گوجه و چیزهای دیگر، به طور کلی خیلی لذیذ و پر طرفدار است و ان شاء الله از آن خوشت خواهد آمد و اینجا هم یک غذا خوری عالی برای کشری است. محمد از انتخاب جمال راضی نبود، به او گفت: جمال، آیا مناسب است ما مهمانمان را که از خارج آمده، با کشری مهمان کنیم؟ این با آداب مهمانی جور در نمی آید. محمد، این طور نیست، این خواسته خود اوست. جورج، محمد به رفتن ما به یک غذاخوری ارزان، معترض است و دوست دارد به یک غذا خوری گران برویم، نظر تو چیست؟ من از او ممنونم، به او بگو این خواست من است، و مرا خوشحال می کند. دیدی همان حرف مرا زد! به او بگو ما طبق خواسته او عمل می کنیم، اما با عذر خواهی زیاد، ما عادت داریم برای مهمانان احترام قایل شویم، عادت ما اینطور است و دین ما هم، این چنین است. نزد شما همه چیز به خاطر اسلام یا محمد است، انگار شما مسلمانان از ما مسیحیان دین داری بیشتری دارید. چطور؟ متوجه نمی شوم؟ ما فقط به نماز روز یکشنبه بسنده می کنیم و شما هر روز چندین بار نماز می خوانید، شما به دین و پیامبرتان خیلی توجه و اهتمام دارید، در حالی که در دین ما در واقع هیچ قداستی، حتی برای پیامبران وجود ندارد، شما دین را یک زندگی کامل می دانید و ما فقط آن را یک رابطه روحی می دانیم. این چیزی که گفتید، نکوهش مسلمانان است یا ستایش آنها؟ هه هه، این فقط یک توصیف است، شما نسبت به هر کسی که راجع به مقدسات شما حرف بزند شدیدا موضع می گیرید، برای آوردن دلیل، کار افغانی ها کافی است، وقتی که امریکایی ها به قرآن توهین کردند و آن را سوزاندند! کسی که به مقدسات توجه نمی کند و به پیامبران احترام نمی گذارد، مستحق و شایسته هیچ چیز نیست، آیا شما در بریتانیا به ملکه احترام نمی گذارید؟ آیا امریکایی ها به روسای حکومت خودشان احترام نمی گذارند؟ آیا کمونیست ها به مارکس و لنین احترام نمی گذارند؟ و نازی ها به هیتلر؟ افراد و دسته های دیگر هم بسیار زیادند، ما به تمام پیامبران احترام می گذاریم، حتی ما بیش از مسیحیان، به عیسی علیه السلام احترام می گذاریم و بیشتر او را دوست داریم و او را بالاتر از جایگاه خودش نمی گذاریم او بنده و فرستاده خداست. بله درست است، اما شما مبالغه می کنید! مبالغه زمانی است که ما بگوییم محمد (صلی الله و علیه و سلم) خداست، همانطور که شما گفته اید! منظورم این است که در ایجاد ارتباط میان زندگی و دین، مبالغه می کنید. اما در مورد رابطه میان دین با زندگی، به نظر من کسی که رابطه بین بنده و خدایش را فقط یک رابطه روحی گذرا، در نماز بداند و جز آن در تمام زندگی بدون معبود و اله باشد، او نه معنی زندگی را فهمیده و نه معنی دین و نه معنی معبود و اله را، ببخشید، این فرد برای همیشه در بدبختی و شقاوت و غم و غصه دنیا باقی می ماند تا به خودکشی برسد، قضیه ای که پیش از این درباره آن صحبت کردیم، زندگی و دین و معبود معنی ندارد اگر در ارتباط کامل با هم نباشند. به غذا خوری که کشری ارائه می کرد وارد شدند و روی میز کوچکی که باعث تعجب جورج شده بود نشستند. غذاخوری شلوغ بود و کارگران با جدیت کار می کردند و سفارش های مشتریان را به سرعت آماده می کردند. آنها سه ظرف کشری درخواست دادند و دقایقی سپری نشده بود که پیشخدمت سفارش آنها را آورد. آقا، نام خدا را بیاور که کشری رسید پیشخدمت چه می گوید؟ یادآوری می کند که پیش از خوردن، بسم الله بگوییم. چرا؟! از جهت تکمیل کردن بحث پیشین، تمام زندگی مسلمان از آن خداست، مسلمان پیش از خوردن می گوید بسم الله؛ یعنی این کار را همراه، یا با یاد و نام الله شروع می کنم؛ از او درخداست برکت و میمنت دارد. بسیار زیبا! اسلام، هیچ چیز کوچک و بزرگی را باقی نگذاشته است مگر اینکه برای آن از جانب خدا حکمی دارد، همانطور که خدای پاک می فرماید:(هیچ چیز را در کتاب، فرو گذار نکرده ایم)[ سوره انعام، آیه 38]. همه چیز را! هه هه، مرا به یاد روایتی انداختی که در زمان پیامبر خدا رخ داده بود، مردی غیر مسلمان پیش یاران رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) آمد و با ریشخند گفت: پیغمبر شما همه چیز را به شما یاد می دهد، حتی چگونگی دستشویی رفتن را! به او گفتند: بله، او ما را از پاک کردن خود با دست راست، در دستشویی، باز داشته است و اینکه در پاک کردن از فضله یا استخوان استفاده کنیم، نهی کرده و فرموده است: با کمتر از سه سنگ خود را پاک نکنید. آیا آنچه آن یار پیامبرتان گفت صحیح بود؟! یا اینکه فقط یک جدال و حجتی برای آن فرد نامسلمان بود، آیا درست است که جزئیات ادب نیز در اسلام مطرح شده اند؟ بله صحیح است، خدا را سپاس که دین اسلام را کامل کرده است؛ خدای پاک می فرماید: (امروز دینتان را برای شما کامل کردم و نعمت خویش را برای شما تمام کردم و اسلام را بعنوان دین برای شما پسندیدم)[ سوره مائده، آیه 3] رسوا خدا (صلی الله علیه و سلم) برای تکمیل کردن اخلاق پسندیده مبعوث شده است. چرا شما معتقدید که فقط شما اخلاق پسندیده را دارا هستید؟ شاید متوجه چیزی که پیش از این خدمت شما عرض کردم نشدید، رسول خدا (صلی الله و علیه و سلم) می فرماید: (من برای تکمیل کردن اخلاق پسندیده برانگیخته شده ام)، فرمودند تکمیل کردن، یعنی اخلاق پسندیده در میان مردم وجود داشت و رسول خدا آن را تمام و تکمیل کرد و این قسمتی از زیبایی و بی همتایی اسلام است. منظورت چیست؟ منظورم این است که اسلام، اخلاق و ادیان و قوانین را تکمیل و تمام می کند، این دین، تکمیل کننده رسالت آدم، موسی و عیسی است، درود و سلام خداوند بر همگی آنان باد. اخلاق در اسلام، یک چیز حاشیه ای نیست، بلکه یک قضیه اساسی در دین ماست. آیا کشری هم چیز اصیلی در دین شماست؟ ههه، یک چیز اصیل در مصر است و نه در اسلام، این غذای فقیر و غنی است. کشری واقعا لذیذ است. نوش جان، باید از محمد تشکر کرد که ما را دعوت کرده و در سکوت به صحبت های ما گوش می دهد، چرا که به زبان انگلیسی وارد نیست. از محمد خیلی متشکرم، به او بگو این از بهترین غذاهایی بوده که تا حالا خورده ام. فرنی با شیر که سفارش داده ایم، مانده است. محمد می گوید فرنی باشیر، مانده است، این یک نوع شیرنی سنتی مصری است.
بعد از اینکه غذا را تمام کردند به هتل فرودگاه رفتند؛ جایی که جورج اتاقی رزرو کرده بود، بعد از اینکه کارهای ورودی را انجام دادند، جمال به جورج گفت که فردا صبح خواهد آمد.
جورج وارد اتاق خود شد، وسایلش را مرتب کرد، به سرعت یک دوش گرفت. سپس ایمیلش را باز کرد و پاسخ های دوستانش را مشاهده کرد. پس آنها را خلاصه کرد و به خودشان برگرداند.
«پاسخ های شما برای من غافلگیر کننده و سودمند بود و خلاصه آن چنین است: حبیب: من اسلام را دوست ندارم، با وجود اینکه بسیاری از موضوعاتش به شکل علمی مطرح شده، تو را به دیدن کلیسای ارتدوکسی سفارش می کنم. لیفی: وقتی اسلام را مورد بررسی قرار می دهیم، حتما باید وحشیگری و تند رویی و عقب ماندگی و ارتجاع و فساد هم مورد بررسی قرار گیرد. کاترینا: نمی دانم چه رازی در جذابیت این دین است! شاید بهتر است مطمئن شویم، آنها مسیح را دوست دارند و به زنان احترام می گذارند. آدم: بهترین مرجع کتاب خدا_ قرآن_ است و امیدوارم کسی که آن را نخوانده و مورد بررسی قرار نداده، درباره اسلام صحبت نکند. جانولکا: اسلام، یک سادگی ژرف و یک ژرفای ساده است، من نمی دانم در این اندیشه چه جادویی نهفته است، من خواندن کتابهای برخی از افراد باانصاف غربی، درباره اسلام را ترجیح می دهم. و من یعنی جورج، اضافه می کنم: در اسلام رازهای عجیبی هست: توحید، فراگیری، آرامش و طمانینه، معنویت، علمی بودن، تروریسم، زن، مرجعیت، موید بودن و تاریخ آن. پیشنهاد می کنم نامه بعدی درباره شفاف شدن و برطرف کردن غبار، از موضوعی باشد که ذکر کردم، هر کس در این زمینه نظری دارد، لطفا آن را مطرح کند. جورج».
بعد از اینکه نامه را فرستاد یک نامه از لیفی را دید:
« جورج عزیز امیدوارم به صحت و سلامت به مصر رسیده باشی، احساس می کنم تو با شدت و قوت داری به سوی اسلام می روی، برخلاف پژوهش های پیشین که درباره یهودیت و مسیحیت انجام داده بودی. از مسلمانان بترس و خودت را حفظ کن؛ من از آنها برای تو می ترسم. لیفی»
پاسخ او را چنین داد:

« لیفی عزیز از احساسات صادقانه شما متشکرم، احتیاط لازم را بجا خواهم آورد و گام به گام اخبار را به شما خواهم رساند، به نظر می رسد همانطور است که شما می گویید، اما مطمئن باش من هرگز به سوی دینی نخواهم رفت مگر بعد از اینکه به آن اطمینان کامل یافته باشم و با شما مشورت خواهم کرد، از توجه شما ممنونم جورج».
و نامه ای از کاخ دریافت کرده بود، آن را باز کرد.
« جورج عزیز بسیار خوشحال شدم از اینکه به سفر رفتی و حاضر شدی از شرکت دور باشی و همچنین از اینکه ماموریت را پیش از دانستن آن پذیرفتی، برای تو آرزوی موفقیت دارم؛ همه کارها برای تو مرتب و منظم شده است، اما اگر شکست خوردی، باید تبعات آن را بپذیری، منتظر شنیدن موفقیت شما هستم. کاخ».
ساعت هفت صبح جورج برای صرف صبحانه از اتاق پایین آمد، بار هتل را بسیار زیبا یافت، در آن انواع صبحانه بین المللی و مصری به چشم می خورد، پس انواع مختلف غذاهایی را که پیش از این نچشیده بود، امتحان کرد.
پیشخدمت با انگلیسی دست و پا شکسته از او پرسید آیا چیزی نیاز دارد.

خیلی ممنون..

شما از کجا هستید آقا؟

از بریتانیا هستم.

تو چه؟

از مصر، از اسکندریه.

آیا می توانی درباره اسکندریه برای من توضیح بدهی؟

اسکندریه از بزرگترین شهرهای مصر است، شهری کهن، که به دست اسکندر مقدونی در سال 332 پیش از میلاد بنا شده است.

جورج، چیزهایی را که درباره این شهر کهن خوانده بود به یاد آورد، شهری که اسکندر می خواست حامل نام او باشد و مرکزی برای تجارت و تمدن یونانی شود و حالا سالها و قرن های متمادی بر آن گذشته است، تمدن های مختلفی بر آن تاثیر گذاشته اند و در آن آثار تاریخی فراوانی وجود دارد، آثاری مثل مناره اسکندریه که یکی از عجایب دنیای کهن بود و کتابخانه اسکندریه، مسیحیت در سال 45 میلادی به دست مرقس، رسول قدیس، به آنجا وارد شد و آنجا یکی از مراکز رشد علمی مسیحیت بوده است.اسکندریه دارای نقش فلسفی مهمی هم بود؛ مشهورترین مدرسه فلسفی در آن واقع بود و آن مدرسه نو افلاطونی بود، همانطور که مدرسه الهیات مسیحی هم در آن شکل گرفت که نشانه های اندیشه مسیحی را ترسیم می کرد. سپس به یاد نقش آن در عهد اسلامی افتاد، اسکندریه در این دوره همچنان یک قلعه علمی باقی ماند که دانشمندان غربی و اندلس دانش دینی خود را در آنجا دریافت می کردند و می آموختند، پیش از اینکه بسوی سرزمین های خود بروند.
پیشخدمت افکار او را قطع کرد:

انگار فکرت جایی دیگر است، با اجازه.

جورج متوجه حواس پرتی خود شد، پس گفت:

داشتم در تاریخ کهن اسکندریه سیر می کردم.

من تحصیلاتم را به پایان نرسانده ام و به سختی می توانم بنویسم، اما مصر را دوست دارم و به ویژه اسکندریه را، اسکندریه بدون تردید سرزمین با قدمتی است، آیا پیش از این اسکندریه را دیده ای؟

مرا مشتاق دیدن آن کردی، آیا تو مسلمان هستی؟

نه من مسیحی هستم.

رابطه میان مسلمانان و مسیحیان چطور است؟ اسلام چگونه به مصر وارد شد؟

در میان مسلمانان و رومیان بیزانسی جنگ در گرفت و قبطی های مصری به همراه مسلمانان به جنگ برخاستند

قبطی های مسیحی؟!

قبطیان، مصریان اصلی هستند، البته منظورم این نیست که همه آنها مسیحی هستند. وقتی مسلمانان اسکندریه را فتح کردند، ساکنان آن از آزادی کامل برخوردار شدند، آنها از اقلیت یهودی محافظت کردند و هرگز به کلیسا تعرض نکردند.

تو که این همه از عملکرد مسلمانان خرسند هستی، چرا مسلمان نشده ای؟

من این طور متولد شده ام، چرا باید دین خودم و نیاکانم را تغییر بدهم؟ آیا ممکن است تو دینت را تغییر بدهی؟

شاید، چه اشکالی دارد اگر من به آن قانع نباشم بهتر است دینی را بپذیرم که به آن قانعم.

اما من تغییر را دوست ندارم و از شروط سخت اسلام هم خوشم نمی آید.

شروط سخت اسلام؟!

هر روز پنج بار نماز، زکات مال و دارایی، روزه ماه رمضان، حج به سوی مکه، دروغ نگو، دزدی نکن، غیبت نکن، زنا نکن و الی آخر.

اما آنها از انجام این کارها لذت می برند و آن را یک پیشرفت در زندگی، و خوشبختی به شمار می آورند.

شاید آنها لذت ببرند، اما من لذت نخواهم برد، ببخشید که صحبتم به درازا کشید.

نه، نیازی به عذر خواهی نیست، من صبحانه ام را تمام کرده ام، از وقتی که به من دادید متشکرم.

جورج به سمت اتاق خود بالا رفت، وسایلش را جمع کرد و آماده شد تا از این هتل، به یک هتل دیگر برود، باربری خواست تا کیف او را پایین ببرد، وسایل را بردند وخودش هم پایین رفت و در سالن انتظار، منتظر جمال ماند. به محض اینکه کارهای خروج انجام شدند، جمال برای همراهی با او رسید.

انگار برای کار آماده و پر انرژی هستی.

بله، امروز کارهای زیادی دارم که باید آنها را انجام بدهم.

اول به هتل می رویم تا وسایل شما را آنجا بگذاریم، بعد از آن هر کجا بخواهید شما را می رسانم.

هتل جدید کجاست؟

هتلی در محله معادی است، که بر نیل اشراف دارد.

نزدیک اماکنی که من با آنها کار دارم؟

قاهره تقریبا بزرگ است و من دقیقا نمی دانم شما در کجای آن کار دارید، ان شاء الله مناسب و نزدیک اماکن مورد نظر شما خواهد بود و اگر مناسب نبود آن را تغییر می دهیم.

به هتل تازه رسیدند و کارهای مربوط به رزرو اتاق را انجام دادند.

من منتظر می مانم تا شما استراحتی بکنی، بعد می رویم.

من نیازی به استراحت ندارم، الان به اتاق می روم و فورا بر می گردم.

جورج به سرعت و با نشاط و لبخند، بازگشت.

می خواهم به این آدرس بروم، لطفا، این یک شرکت کاریابی است که با آن نامه نگاری کرده ام.

شرکت در جیزه است، از اینجا دور نیست و نزدیک اهرام هم هست.

بسیار خوب، چقدر دلم می خواهد اهرام را ببینم!

حتما، امکان ندارد به مصر بیایی و اهرام را نبینی.

آیا وجود اهرام به خاطر دین شماست؟

اهرام را فراعنه بنا کرده اند و عهد فراعنه پیش از بعثت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و سلم) بوده است و سالها پیش از بعثت عیسی علیه السلام، بسیاری از آنها بر توحید و یکتاپرستی بوده اند و برخی هم کافر بوده اند، آیا فرعونی را نمی شناسی که هم عصر موسای پیامبر بود و گفت من پروردگار بزرگ شما هستم و بنی اسرائیل را شکنجه کرد و سرانجام خداوند او را غرق کرد؟

عجیب است، من این قصه را در عهد عتیق_ تورات_ و در قرآن خوانده ام.

بسیار عالی، راستش را بگو، کدام یک بیشتر به موسی احترام گذاشته و جایگاه او را بالا برده است؟

به راستی قرآن؛ با وجود اینکه او پیامبر یهود است، اما..

ببخشید، و حقیقتا.. کدام یک بیشتر جایگاه و مقام عیسی علیه السلام را بالا برده و به او احترام گذاشته است، قرآن یا انجیل، همان که شما آن را عهد جدید می نامید؟

انجیل به یک صورت و قرآن به صورتی دیگر.

چطور؟

قرآن از جهت تعامل با او و بیان اخلاق او و متهم نکردنش به نقایص و کاستی ها و عهد جدید از آن جهت که او را بالا برد و اله و معبود ساخت!

به نظر تو بشری را اله و معبود ساختن، احترام به اوست یا نسبت دادن دروغ؟!

به خوبی متوجه منظورت می شوم و به من خواهی گفت که در برخی از نسخه های عهد جدید آمده است که او بنده است و نه خدا، چیزهای زیاد دیگری هم خواهی گفت و تو در آنچه می گویی حق داری، اما تو نظر مرا در یک مورد معین خواستی.

به گمانم تحقیق:» آیا میسح مسلمان بود؟» را که رئیس قسمت ادیان و عقاید، در دانشگاه لوتر ایالات متحده امریکا، پرفسور روبرت شیدینگر نوشته است، مطالعه کرده ای.

بله، نگاهی سریع به آن انداخته ام. فکر می کنم در آن مبالغه کرده است؛ چرا که چطور امکان دارد مسیح مسلمان باشد در حالی که اسلام بعد از مسیح آمده است؟!

وقتی هر کسی چیزی به جز آنچه شما به آن عادت دارید را اظهار کند، یا مبالغه کرده، یا کافر است و یا با سبک و روش علمی مخالفت ورزیده. او رئیس قسمت الهیات است، آن هم در یک دانشگاه قدیمی، او سخن و نظر خود را عوض نکرده و دانشگاه هم او را تایید کرده است، آیا به نظر تو انسان برای برخی تصمیم ها، نیاز به آزادی روانی و شجاعت بالایی ندارد؟!

شاید، با قسمتی از حرفهایت موافق هستم.

بسیار خوب، ما به آدرس مورد نظرت رسیدیم، می خواهی تا با تو بالا بیایم؟ یا اینکه منتظرت باشم تا وقتی کارت تمام شد به من خبر بدهی تا دنبالت بیایم؟

نمی دانم، با من بیا تا مسائل برایم روشن شوند، بعد به تو خبر می دهم.

به شرکت کاریابی بین المللی وارد شدند و درخواست دیدار با رئیس را کردند، منشی به آنها خبر داد که مدیر_ دکتر جرجس_ بیرون رفته و تقریبا دو ساعت دیگر بر خواهد گشت. پس با او هماهنگی کردند که دو ساعت بعد برای دیدن او بیایند.

ما دو ساعت وقت داریم و نزدیک اهرام هم هستیم، دوست داری در این دو ساعت آن جا را ببینی یا اینکه قرار دیگری داری؟

برای دیدن اهرام می رویم، بعد از آن برخواهیم گشت.

بسیار خوب و ادامه داد: راستی، مدیر شرکت مثل شما مسیحی است، اما او ارتودکس است نه پروتستان.

چطور متوجه شدی؟ او را می شناسی؟

نه نمی شناسم، اما از اسم او، که منشی به ما گفت، متوجه شدم؛ اینجا جرجس فقط یک نام مسیحی است. اما اینکه او ارتدوکس است، چون همه مسیحیان اینجا ارتدوکس هستند و کسی پروتستان نیست و من می دانم که شما یکدیگر را تکفیر می کنید.

آیا در اسلام فرقه هایی پیدا نمی شود که یکدیگر را تکفیر کنند؟!

متاسفانه پیدا می شود.

مثل چه؟

افراد غالی وجود دارند که قرآن را انکار می کنند، به یاران و همسران پاک او بد و بیراه می گویند و کارهای خرافی فراوانی انجام می دهند.

آنها کجا هستند؟

آنها یک اقلیت در جهان اسلام هستند و تمرکز آنها در ایران و عراق و برخی از کشورهای دیگر است.

منظورت شیعه است!

و به طور صحیح تر، منظورم روافض است، کسانی که کتاب و سنت را رها کرده اند و افراد دیگری که به اسلام نسبت دارند؛ مثل بهائیت و قادیانیت و دیگر گروهها.

پس شما هم مثل ما فرقه های مخالف با هم شده اید که یکدیگر را تکفیر می کنید؟

نه، ما مثل شما نیستیم، اکثر مسلمانان قرآن را با سند درست و صحیح می دانند که با نقل و فهم و لفظ آن روایت شده است، اما در نزد هیچ کدام از فرقه های شما، نه ارتدوکس و نه کاتولیک و نه پروتستان، انجیل تحریف نشده ای وجود ندارد و فکر می کنم شما این موضوع را به خوبی می دانید.

فرقه هایی را که گفتی، می دانم، اما من وجه تشابه میان آنها و شما را می بینم، به هر حال، آیا در مصر شیعه وجود دارد؟

تقریبا وجود ندارد، با وجود اینکه آنها مدت زمانی در مصر حکومت کرده اند.

آیا بعد از آن، آنها را کشته اید؟

ما مثل شما نیستیم، حکومت آنها از بین رفت و مردم بر سنت و فطرت پاک بر جای ماندند و بقیه هم به سوی سنت و اسلام بر گشتند.

منظورت چه بود که گفتی: “ما مثل شما نیستیم”؟

امیدوارم درست متوجه منظور من بشوی، برای نمونه، ساکنان اصلی استرالیا کجا هستند؟ ساکنان بومی امریکا کجا هستند؟!

ممکن است بیشتر توضیح بدهی؟!

تو می دانی که چطور بر یک ملت، به طور کامل ستم روا داشته شده! و حتی متاسفانه ملت هایی به طور کامل نابود شده اند، اما اسلام، ستم و ظلم را حرام کرده و به عدل و انصاف دستور داده است.خوب، این هم اهرام که از دور پدیدار شدند.

چقدر بزرگ و با عظمت اند!

عظمت و بزرگی آنها وقتی بهتر آشکار می شود که به آنها نزدیک شوی، اینجا پیاده می شویم و سوار یک اسب گاری می شویم. توصیه می کنم که به خوبی مواظب جیب و وسایل شخصی ات باشی.

منظورت چیست؟!

در بسیاری از کشورهای دنیا مناطق گردشگری محل هایی برای دزدی و چپاول هستند و این فقط مخصوص ما نیست، اگرچه روش های دزدی متنوع شده است.

آیا برای شما مسلمانان واجب نیست که سرقت نکنید، همانطور که اظهار می کنید؟

مسلمان فرشته نیست، او هم مثل دیگران اشتباهات و ضعفها و عیوب خود را دارد، اما دینش او را از این کار نهی می کند، در حالی که شاید دین کسانی دیگر، آنها را به انجام چنین کارهایی تشویق کند.

چطور؟

برخی از ادیان، حتی اگر چه اصل آن صحیح باشد، به ظلم و کشتن و دزدی از دیگران، تشویق می کنند، اما در اسلام اینها به طور قطعی حرام است، اما وقتی مردم از اسلام فاصله می گیرند، از اخلاق و معنویت آن هم دور می شوند، در این موقع بسیاری از صفات و اخلاق بدی که شرع از آن بازداشته است، در میان آنها رواج پیدا می کند؛ کارهایی مثل دزدی، زنا، نوشیدن شراب، دروغگویی، خلاف وعده عمل کردن، و خود پسندی و چیزهای دیگر، بیا، باید پیاده شویم.

انگار گردش لذت بخشی خواهد بود.

جمال دو اسب کرایه کرد و بر آنها سوار شدند تا گردشی در اهرام داشته باشند. دو نفری که مهار اسب ها را در دست داشتند، نمی توانستند به زبان انگلیسی صحبت کنند، جورج از جمال خواست تا به آنها بگوید که سریع تر برانند تا در دو ساعت گردش را تمام کنند و در پایان گردش به سمت ماشین رفتند تا به قرار خود برسند.

جمال، من از شما با تمام وجود تشکر می کنم. واقعا گردش لذت بخشی بود، ممکن است به دفتر همان شرکت برویم؟

بله، اما تو می توانی به او زنگ بزنی که برای دیدن تو به هتل بیاید؛ چرا که الان ساعت یک است.

بسیار خوب تماس می گیرم.

جورج دستش را به سمت جیبش برد تا گوشی همراه خود را بیرون بیاورد، اما ناگهان متوجه شد که مقداری از پولی که در جیبش بوده، گم شده است! خوب گشت اما آن را نیافت.

مثل اینکه چیزی از من دزدیده شده است!

خیر است ان شاء الله، شاید از جیبت افتاده باشد.

نه، فکر می کنم همان شخصی که مهار اسب به دستش بود، وقتی من از اسب پایین آمدم دستش را در جیب من کرده و چیزی از من دزدیده است، اما خوب شد که از جیب دیگرم دزدی نکرده، چرا که کیف و کارت های اعتباری ام در آن هستند.

خدا را شکر، به تو نگفتم مواظب باش!

مبلغ زیادی نبود، به هر حال بگذار با مدیر شرکت کاریابی، جرجس تماس بگیرم.

جورج با مدیر شرکت هماهنگ کرد تا نزدیک ساعت دو، در هتل یکدیگر را ببینند و این توافق را به جمال خبر داد. وقتی به هتل رسیدند از جمال خواست به اتاق او بیاید تا بحث خود را تکمیل کنند.

نمی خواهم مزاحمت شوم، تو یک جلسه کاری با جرجس داری.

فکر نمی کنم این جلسه زیاد طول بکشد؛ این یک مقدمه، برای آماده شدن برای جلسه طولانی فرداست و من می خواهم راجع به مسایل مهمی با تو بحث کنم، مگر اینکه کاری داشته باشی.

نه من کاری ندارم، بفرمایید.

به سمت اتاق بالا رفتند و جورج دو لیوان چای آماده کرد و روی میز اتاق گذاشت و به صحبت مشغول شدند، تا اینکه زنگ تلفن اتاق به صدا در آمد و مسئول پذیرش هتل به جورج خبر داد که مدیر شرکت کاریابی در سالن انتظار منتظر اوست.
جورج تعدادی از اوراق را برداشت و از جمال اجازه گرفت تا برای دیدن دکتر جرجس برود، مردی که جورج دید، فردی میان قد، در دهه پنجم از عمرش بود، به او سلام داد و به او خوش آمد گفت.

به نظرم آمد خوب باشد کمی با هم باشیم و درباره آمادگی دیدار فردا صحبت کنیم.

خیلی خوب است.

همانطور که در ایمیل به شما گفتم، من نیاز دارم تا در شرکت خودمان تعدادی از افراد ماهر را استخدام کنم، محل کار آنها اینجا در قاهره خواهد بود، اما می خواهم کسانی باشند که به خوبی توانایی این کار را داشته باشند و برای انجام آن مهارت داشته باشند.

افرادی را برای دیدار فردا با شما آماده کرده ام، اگر بخواهید می توانید آنها را ملاقات کنید.

شما در زمینه انتخاب افراد، چه کمکی می توانی به من ارائه بدهی؟

افرادی که قرار است شما ببینی، کسانی هستند که ما آنها را برای این کار مناسب می دانیم و آنها را نامزد دریافت شغل کرده ایم و الا افراد زیادی خواستار این کار هستند.

ملاک شما در انتخاب افراد چه بوده؟

البته بر اساس ملاک های شغلی! متوجه منظور شما نشدم؟

آیا یکی از ملاک ها این نبوده که به مثل ما مسیحی باشند؟

خشم در چهره جرجس آشکار شد.

اولا: از کجا متوجه شدی که من مسیحی هستم؟ دوم اینکه: صاحب شرکت مسلمان است و من فقط مدیر آن هستم، سوم: افراد پیشنهادی ده نفر هستند که فقط یک نفر از میان آنها مسیحی است، چهارم اینکه...

ببخشید منظوری نداشتم، فقط می خواستم بدانم رابطه میان شما بحرانی است و با هم درگیر هستید؟ فقط می خواستم وضعیت را بدانم.

وضعیت و روابط میان ما خوب است و آن طور که شما در غرب تصور می کنید یا دوست دارید، نیست، در حقیقت در مصر، فقط حکومت اسلامی، از اقلیت مسیحی حمایت کرده است، به همین خاطر حتی از جهت تاریخی به همراه ارتش و لشکر اسلامی جنگیده اند.

بسیار خوب، فقط می خواستم مطمئن شوم که ملاک انتخاب نژادی نباشد.

مطمئن باش. انتخاب بر اساس ملاک های کاری بوده است، با وجود اینکه نسبت مسیحیان در میان افرادی که نامزد دریافت این شغل بودند، بیشتر است.

چطور؟

یک از ده، یعنی بیشتر از نسبت مسیحیان در مصر، به هر حال شاید فردا موضوع تازه ای را در این زمینه، به اطلاع شما برسانم. البته نمی دانم این موضوع تو را خرسند و خوشحال می کند یا نه؟

خیلی خوب است، من مجبورم به اتاقم بر گردم، یکی از دوستانم آنجا منتظر من است. راستی این دوست من یک مسلمان مصری است، قرار ما فردا ساعت نه صبح است، امیدوارم تعداد زیادی از افراد مناسب را ببینم تا بتوانم از میان آنها انتخاب کنم.

بسیار خوب با شما موافقم، فردا منتظرت هستم، ان شاء الله چیزی خواهی یافت که تو را راضی کند، مصر سرزمینی است که نیروهای ماهر فراوانی دارد.

جورج به اتاق برگشت و از جمال بابت تاخیر عذر خواهی کرد و به او پیشنهاد کرد برای خوردن ناهار به رستوران هتل بروند.

می توانم یک سئوال صریح از شما داشته باشم؟

بفرمایید.

صراحت مرا می بخشید: مصلحت و منفعت تو در اینکه با من هستی و مرا این طرف و آن طرف می رسانی چیست؟

مصلحت و منفعت من بسیار روشن و واضح است.

چه چیزی؟

خدمت به مردم در دین ما ارزش زیادی دارد؛ یکی از بهترین اعمال نزد خدای بلند مرتبه است.

آیا منفعت تو فقط همین است؟!

منفعت دیگری وجود ندارد، مثل خدمت به دوست برادرم، البته چیزی هست که از این مهمتر است و آن دعوت تو به سوی اسلام است.

ببخشید؛ فکر نمی کنم این منفعت محقق شود، اما منفعت مادی تو چیست، در برابر این کارها چقدر می خواهی؟

باور کن در این باره فکر نکرده ام، مبلغی را که می خواهی مشخص کن، اما بعد از سه روز اول، که حق تو به عنوان مهمان است.

امروز روز پر مشغله ای بود، با وجود اینکه هنوز زود است، می خواهم بعضی از کارها را در اتاقم انجام بدهم و زود بخوابم، از شما هم ممنونم. قرار ما فردا ساعت هشت، تا با هم به شرکت برویم، قرار ما با جرجس ساعت نه صبح است.

بسیار خوب، ان شاء الله که مناسب است.

جورج دستش را در جیبش کرد تا کیفش را بیرون بیاورد و حساب را پرداخت کند، اما آن را ندید.

مثل اینکه کیفم را در اتاق جا گذاشته ام، می روم و آن را می آورم، چند دقیقه منتظر من باش.

الان کیف را برای چه می خواهی؟

می خواهم به پیشخدمت مبلغی بدهم، اگرچه کم هم باشد.

بگیر، این صد جنیه، تو پول مصری همراهت نداری، فردا پول را صرف می کنیم و آن را به من بر می گردانی، تا فقط یک بار بالا رفته باشی، الان نزدیک ساعت پنج است و شما می خواهی کارهایت را انجام بدهی.

ممنون جمال.

(4)

جورج به سمت اتاقش بالا رفت، لپ تاپ را روشن کرد تا کارهایش را انجام بدهد، یاد کیفش افتاد، دنبال آن گشت اما آن را نیافت، اتاق را خوب گشت، اما هیچ نشانه ای از آن پیدا نکرد! مطمئن شد که اینجا نیست؛ به شدت ناراحت شد؛ چرا که کارت های اعتباری و مقداری پول در آن بود، فکری کرد و سپس با جمال تماس گرفت.

کیف من کجاست؟

تو گفتی که آن را در اتاق جا گذاشته ای.

لطفا شوخی نکن، من آن را اینجا در اتاق جاگذاشته بودم و تو هم در اتاق بودی و وقتی برگشتم آن را اینجا پیدا نکردم.

منظورت چیست؟

با صد جنیه که به من دادی مرا فریب نده، همین الان کیفم را برگردان.

ببخشید، اما من آن را برنداشته ام.

فقط تو در اتاق بودی و کیف هم هینجا بوده، پس چه کسی آن را برداشته؟

تکرار می کنم، من هرگز آن را برنداشته ام.

و به من می گویی: از خداوند پاداش دریافت می کنم و به دوست برادرم خدمت می کنم، الان همه چیز روشن شد، انگار دین شما دین دزدی است، در یک روز، دو بار مورد سرقت قرار گرفتم!

امیدوارم به اسلام حمله نکنی، من آن را برنداشته ام.

پس کجا رفت؟ پرواز کرد؟!

چرا این طوری صحبت می کنی؟!

اگر قبل از ساعت هفت صبح کیف را به من برنگردانی، به پلیس خبر می دهم، به من می گویی خدمت به مردم جزو دین ماست، مثل اینکه دزدی از مردم جزو دین شماست، صحبت را طولانی نمی کنم، قرار ما ساعت هشت است و کیف باید با تو باشد، این آخرین حرف من است.

جورج مکالمه را تمام کرد و با خشم و حیرت روی تخت دراز کشید.

مثل اینکه کاخ بر او چیره خواهد شد! چرا من به این کشور آمدم، برای شناخت اسلام؟ دین دزدی؟ در یک روز دو مرتبه مورد سرقت واقع شدم. و جمال می آید تا به من بگوید از تو می خواهم مسلمان شوی!! چه آدم پستی است؟؟!

حدود یک ساعت، جورج با افکار پریشان و عصبی به سر برد، مطمئن بود که نگرانی او به خاطر پولی نیست که در کیف بود و یا به خاطر کارت های اعتباری، حتی با وجود اهمیت آن. بیشتر از اینها ناراحتی اش از این بود که احساس می کرد با او مثل یک بچه رفتار شده است و دیگران به اسم دین او را بازیچه خود قرار داده اند، فکر کرد نامه ای بفرستد و کارت های اعتباری اش را باطل کند، اما از این تصمیم منصرف شد و فکر کرد که به آنها نیاز دارد و امید داشت که جمال فردا آنها را برگرداند و این نمایش زشت را پایان دهد. به یاد قرار فردا افتاد، پس با خود زمزمه کرد:

خوب است که فردا قرار من با یک مسیحی است نه با یک مسلمان، این باعث می شود که او بیشتر خیر خواهی مرا بکند. سپس تصمیم گرفت با او تماس بگیرد و او را در جریان موضوع بگذارد، پس همین کار را کرد.

سلام، آیا قرار ما عوض شد؟

نه هرگز، اما دوست مسلمانم که موقع دیدار با شما در اتاقم بود، کیف مرا دزدیده است، می خواستم با تو مشورت کنم که چکار کنم؟

آیا تو مطمئنی که کار اوست؟

متاسفانه بله، او اینجا بود و من هم کیف را همینجا جا گذاشته بودم و وقتی برگشتم کیف را ندیدم.

شاید لازم باشد که اتاق را خوب بگردی، یا شاید در جایی دیگر در هتل افتاده باشد.

من مطمئن هستم، من چقدر احمق بودم که به اسم دین، مرا مورد ریشخند قرار داده بود. او را تهدید کردم که اگر فردا صبح آن را نیاورد، پلیس را خبر خواهم کرد.

امیدوارم آن را بیاورد، اما خبر دادن به پلیس سودی به تو نمی رساند؛ چرا که هیچ دلیلی برای این مدعا وجود ندارد، آن طور که من از صحبت های تو متوجه می شوم.

بله، هیچ دلیلی برای اثبات آن وجود ندارد، اما چاره چیست؟

قرار شما با او فردا ساعت چند است؟

ساعت هشت.

بسیار خوب، امکان دارد شماره تلفن همراهش را به من بدهی تا با او صحبت کنم؟

بفرمایید، این هم شماره اش.

امیدوارم استراحت کنی، فردا بررسی خواهیم کرد که چه کار می توانیم بکنیم، به هر حال امیدوارم که آن را با خود بیاورد.

جورج مکالمه را تمام کرد، مقداری احساس آرامش کرد. ایمیلش را باز کرد و نامه ای از جانولکا را دید:
«جورج عزیز امیدوارم مثل من در لیبی، به شما هم خوش بگذرد، مردم اینجا بسیار مهربان و با اخلاق و متدین هستند، شاید تفاوت اصلی در میان خصلت غربی و خصلت این عربها، این باشد که اخلاق در نزد آنها جزو دین آنهاست و برای یک منفعت شخصی نیست که منتظر نفع آن از مردم باشند، مثل آن چیزی که بین ما در غرب وجود دارد، مرا از اخبار و وضعیتت با خبر کن. جانولکا»
پس به او پاسخ داد:
« جانولکای عزیز از اینکه تو را در لیبی خوشحال و شادمان می بینم، خوشحال شدم، اما امیدوارم احتیاط لازم را نسبت به این مسلمانان داشته باشی، من امروز دو مرتبه مورد سرقت مسلمانان مصری قرار گرفتم، یک بار توسط کسی که مرا به اسلام دعوت می کرد و هیچکس در این غم و غصه به من کمک نکرد مگر یک مسیحی مثل خودم، چقدر دلم می خواهد زودتر اینجا کارم را تمام کنم و به بریتانیا برگردم. جورج»
سپس نامه ای برای لیفی نوشت تا پاسخی به آن نامه اش باشد که او را از مسلمانان بر حذر داشته بود:
« لیفی عزیز متاسفانه آنچه تو مرا از آن برحذر داشته بودی، اتفاق افتاد؛ در مصر مورد سرقت قرار گرفتم، با وجود چیزهایی که قبلا در دفاع از اسلام گفتم، اما الان مطمئن شدم که آن دینی غیر اخلاقی است، شاید یهودیت و مسیحیت تحریف شده باشند و اسلام تحریف نشده باشد، اما بطور یقین دینی غیر اخلاقی است، اخبار دیگر را به زودی برایت خواهم نوشت، یاد هشدار تو و استفاده نکردن از آن افتادم. جورج»
در ایمیلش، پاسخ های دوستانش را به سئوالهای قبلی خود دید، اما میلی برای خواندن آنها نداشت، لپ تاپ را بست و روی تخت دراز کشید تا بخوابد، اما خواب به چشمانش نمی آمد، از تختخواب بلند شد و تلویزیون را روشن کرد و آن را روی شبکه انگلیسی بی بی سی گذاشت، کمی اخبار گوش داد، سپس مدتی از این شبکه به شبکه دیگر رفت تا اینکه یک شبکه اسلامی، به زبان انگلیسی رسید.
برنامه، درباره صفات پسندیده در اسلام بود و اینکه محمد (صلی الله و علیه و سلم) برای تکمیل فضایل اخلاقی مبعوث شده است. با خود گقت:
شاید این ملتهای اسلامی دچار گسست شخصیتی و دوگانگی در آن شده اند. چقدر از این دین بدم می آید، که یک بام و دو هوا برخورد می کند!
از شدت خشم نتوانست برنامه را کامل ببیند، خواست تا بار دیگر بخوابد، آنقدر روی غلت زد تا خواب او را فراگرفت. حدود ساعت سه صبح ناگهان از خواب بیدار شد و به دستشویی رفت، وقتی از دستشویی بیرون آمد چشمش به کیف افتاد که کنار روشویی گذاشته شده بود! یادش آمد که پیش از دیدار با جرجس به دستشویی آمد و به خاطر عجله، تعدادی از اوراق رسمی را با خود برداشت و یادش رفته بود که کیف را آنجا گذاشته، تا اینکه فکر کرد آن را گم کرده است؛ پس شد آنچه که نباید می شد!
مثل کسی که دچار شوک شده باشد روی تخت نشست، احساس سرگیجه به او دست داد. چطور از جمال به خاطر چیزهایی گفته بود عذر خواهی کند؟ به او توهین و اسائه ادب کرد و او را به دزدی متهم کرد قبل از اینکه از انجام آن توسط او مطمئن شود. بدبختی این بود که او را بدون دلیل متهم کرد. آدم خیلی او را از شتابزدگی و عکس العمل فوری بازداشته بود. الان چکار می توانست بکند؟

(5)

ساعت هشت صبح جمال به هتل رسید و از مسئول پذیرش خواست تا با اتاق جورج تماس بگیرد و خبر بدهد که او رسیده است، مسئول پذیرش به او گفت:

منظورت جورج، همان مرد بریتانیایی است؟

بله.

امروز صبح زود به طور اورژانسی به بیمارستان برده شد، چون فشار خون او به شدت پایین آمده بود.

آیا الان برگشته؟

بله، تقریبا دو ساعتی می شود که برگشته است، نمی دانم خواب است یا بیدار؟

اگر امکان دارد با او تماس بگیرید و بگویید که شخصی به نام جمال می خواهد او را ببیند تا از صحت و سلامتی او اطمینان حاصل کند.

مسئول پذیرش با جورج تماس گرفت تا آمدن جمال را خبر بدهد. او گفت که به جمال بگوید به اتاقش بیاید. جمال به اتاق جورج رفت و جورج در را برای او باز کرد، خستگی و فشار در چهره او هویدا بود.

جورج، من از تو عذر می خواهم، باور کن قصد بدی نسبت به شما نداشتم، این کیف طلای همسر من است، پیش شما امانت باشد تا بانک باز شود و من پولت را بیاورم، چرا که من نتوانستم کیفت را بیاورم و نمی دانم در آن چقدر پول بود!

آیا این کار به خاطر ترس از پلیس است؟

من از آنچه رخ داد متاسفم، اما پلیس نمی تواند کاری انجام بدهد.

پس چرا طلاهای همسرت را آورده ای؟

تو مهمان ما هستی و حق تو احترام است و الان در راه مانده هستی و بر ما لازم است که به تو کمک کنیم و همچنین من نمی خواهم چهره اسلام را پیش تو زشت کنم.

هنوز هم اصرار داری که تو آن را برنداشته ای؟!

بدون شک من برنداشته ام، اما الان دوست ندارم درباره این موضوع بحث کنیم، تا باعث خستگی و فشار بر شما نشود.

اگر جای من بودی چکار می کردی؟

واقعا نمی دانم، این به مقدار اهمیت کیف برای من و نیاز من به آن، بستگی دارد و به مقدار استقرار و آرامش روانی من، شاید تخصص من در ریاضیات همه چیز را برایم به عدد تبدیل می کند.

اگر تو مثل من رفتار کرده باشی، انتظار داری من چکار کنم؟ اگر تو جای من بودی.

مرا از پاسخ دادن معذور بدار.

آیا انتظار داری همان کاری را بکنم که تو الان انجام دادی؟

حقیقتا نه، اما تو مستحق و شایسته آن هستی.

و اگر هر کاری که خواستی انجام دادی و بعد از آن کیف را پیدا کردی، به دوستت چه می گفتی؟

آن را پیدا کردی؟!

این فقط یک مثال و فرض است، سعی کن تا در فرضیات عقلی با من همراهی کنی.

باید از دوستم عذر خواهی کنم و فکر می کنم که مسئله برای من خیلی سخت است و نزدیک است که کنترلم را از دست بدهم.

اگر از او عذر خواهی کردی و او آن را نپذیرفت و کار تو را فراموش نکرد؟

او حق دارد، اگر چه شایسته تر این است که انسان گذشت کند و ببخشد؛ خداوند گذشت را دوست دارد.

پس من از شما عذر می خواهم؛ من کیف را پیدا کردم و به همین خاطر فشار خونم پایین آمد و کارم به بیمارستان کشید. نمی دانم چکار کنم؟ من عذر خواهی ام را تکرار می کنم. مرا ببخش، همانطور که تو گفتی خداوند، بخشنده و گذشت کننده است.

جمال اشک هایی را که بر خلاف میلش از چشمانش سرازیر شد، پاک کرد.

تو را بخشیدم، اما نمی توانم به تو نگویم که من از دیشب تا حالا یک لحظه هم نتوانستم بخوابم، نه من و نه همسرم و نه برادرم باسم در بریتانیا و نه آدم.

آیا به آنها خبر دادی؟!

من تحت فشار بودم و دنبال راه حل می گشتم، جرجس با من تماس گرفت و مرا نصیحت کرد و به من اخلاق اسلامی را گوشزد کرد، نمی خواستم وسیله آزمایش تو شوم، خدای بلند مرتبه می فرماید: (پروردگارا ما را دستخوش آزمایش کافران قرار مده)[ سوره ممتحنه آیه 5].

من خیلی متاسفم.

با وجود زخمی که بر جا گذاشته، اما من فکر می کنم که موضوع تمام شده است و شما اینطور فرض کن که چنین حادثه ای اصلا روی نداده. وضعیت سلامتت چطور است؟

من خوب هستم، اما در حق تو اشتباه بزرگی مرتکب شدم.

من تو را بخشیدم، اما به یک شرط.

چه شرطی؟

اینکه، چیزی را که اتفاق افتاد فراموش کنی و به خودت توجه کنی و الا تو را نخواهم بخشید.

با شرط تو موافقم، اما به شرطی که بی ادبی مرا فراموش کنی.

قبول دارم، صبحانه خورده ای؟

نه.

صبحانه را مهمان من هستی، اما عجله کن تا به قرارت با جرجس برسی. من زودتر از تو به رستوران می روم و پایین منتظرت هستم.

پنج دقیقه دقیقه دیگر پیش تو خواهم بود.