face
   

سخن دل

سخن دل

(1)

جورج به سنگینی از تختخواب بلند شد، احساس خستگی و دلزدگی می کرد، دلش می خواست تمام روز را در اتاق می ماند و کسی را نمی دید. اما کاخ او را به چالش کشیده بود و او تصمیم داشت بر او غلبه کند و از این ماموریت دشوار، سربلند بیرون بیاید. باید مسائل شخصی، و آنچه را باعث شک و تردید در او می شود، کنار بگذارد و به خاطر کار و آینده اش به آنها نزدیک نشود.
امروز ساعت ده با جمال قرار دارد، پس هنوز وقت دارد که صبحانه بخورد و ایمیلش را چک کند، میلی برای بیرون رفتن از اتاق نداشت، پس با رستوران هتل تماس گرفت و از آنها خواست صبحانه او را به اتاقش بیاورند. سپس به حمام رفت تا یک دوش سریع بگیرد، تا زمانی که صبحانه را می آوردند.
چند دقیقه بعد پیشخدمت در زد و با چند نوع ظرف غذا وارد اتاق شد و آنها را روی میز گذاشت. جورج در حالی که صبحانه می خورد مشغول چک کردن ایمیلش شد، نامه ای از کاترینا رسیده بود:
« عزیزم جورج نمی دانم چرا با وجود اینکه مدت زیادی نیست که به سفر رفته ای، اما خیلی دلتنگ تو شده ام، حتی به شدت به تو احساس نیاز می کنم و نمی توانم تا یک ماه دیگر منتظر آمدنت بمانم. من یک سری مشکلات دارم و دچار سردرگمی شده ام و واقعا به تو نیاز دارم. برای سردرگمی من همین کافی است که من_کاتولیک متدین_ وقتی ترجمه کتاب مقدس مسلمانان_قرآن_ را شنیدم، به گریه افتادم. من در یک حالت پریشانی شدید بسر می برم. شدیدا به تو نیاز دارم. عاشق تو کاترینا».
جورج پاسخ داد:
« کاترینای عزیزم من فکر می کنم که به زودی باز خواهم گشت، ملاقات دیروز من بسیار بد بود و با یک نمونه بد از مسلمانان مواجه شدم. من نمی دانم که مشکل در مسلمانان است یا در دین آنها؟ اما من از مصطفی، که قرار دیروز با او بود، متنفرم. سعی می کنم در خلال روزهای آینده برگردم، برایم دعا کن. دلم نمی خواهد در چالش با کاخ شکست بخورم. دوستدار تو جورج»
و یک نامه از جانولکا رسیده بود:
« جورج عزیز نامه تو رسید و از اینکه دیدم نظر من درباره سرقت، در میان مسلمانان درست است، شادمان شدم. از اینکه یک بار دیگر با شتاب قضاوت کنی بپرهیز، اما درباره وضع زن، به نظر من هیچ گونه اشکالی ندارد، اشکال اساسی در آزادی در اسلام است! اگر شما نظر یا عقیده ای دارید مرا بی بهره مگذارید. جانولکا»
در پاسخ او نوشت:
« جانولکای عزیز شاید تعجب کنی که در طی مدت کمی نظر من تغییر کرده است!! بله درست است، در اسلام هیچگونه ستمی بر زن نمی شود، اسلام چیزی را آورده که با سرشت و طبیعت او موافق است، اگرچه ما در جوامع اروپایی به این مسئله اعتنایی نمی کنیم. اسلام یک سیستم کاملا متفاوت است. من در این باره بسیار بحث کردم و از آن مطمئن شدم، اما من درباره آزادی چیزی نخوانده ام و در این زمینه بحث نکرده ام، اگر در این زمینه چیزی داری آن را ارسال تا برای همه دوستان بفرستم، سعی می کنم در این زمینه بحث کنم و مطالعه داشته باشم. جورح».
در حالی که نامه های رسیده را پیگیری می کرد، تلفن اتاق به صدا در آمد. مسئول پذیرش به او خبر داد که یک نفر در لابی هتل منتظر اوست. به ساعتش نگاه کرد، دید ساعت نه و نیم است، تعجب کرد. ممکن است جمال نیم ساعت زودتر و پیش از موعد آمده باشد؟

ببخشید چه کسی منتظر من است؟

یک دختر جوان.

اسمش چیست؟

به من گفت که تو او را می شناسی اما اسمش را نگفت.

بسیار خوب الان برای دیدن او پایین می آیم.

جورج به لابی هتل رفت، تا دیانا را در انتظار خود ببیند. او لباس ساده ای پوشیده بود و موهایش را در پشت سر جمع کرده بود و هیچ آرایشی در چهره او دیده نمی شد. میان دیروز و امروز او تفاوت زیادی بود، اما با وجود این، چهره او با وضع طبیعی خود روشن تر و شاداب تر از دیروز به نظر می رسید و چشمان درشتش با نگاههای کنجکاو، نشانه هوش و حس جستجوگر او بود.
به او خوش آمد گفت و از او خواست تا در سالن پذیرایی بشینند.

چه می نوشید؟

هیچی، نمی خواهم زیاد وقت شما را بگیرم، می خواستم موضوعی را با شما در میان بگذارم.

جورج به مسئول اشاره کرد تا دو لیوان آبمیوه بیاورد و رو به دیانا کرد و علت این دیدار را از او پرسید، متوجه شد که او می خواهد اشکی را که در چشمانش جمع شده پنهان کند.

بفرمایید..

من کسی هستم که دیروز به شما گفتم از سوالاتی می گریزم که از درون مرا آزار می دهند و نابود می کنند! من کسی هستم که دیروز به او توهین کردی! من همان ارتودکس فراری هستم! من همان فرد ساکت و با فرهنگ_آنطور که تو می گویی_هستم. من خسته ام..!

تو را خیلی خوب به یاد می آورم، اما از من چه می خواهی؟

آیا من زیبا نیستم؟!

بله، نه تنها زیبا هستی، بلکه دارای زیبایی فریبنده شرقی هستی! اما آیا آمده ای تا به تو بگویم که زیبا و جذاب هستی؟!

پس چرا دیروز به من توهین کردی و مرا تحقیر کردی؟

من به تو توهین نکردم، فقط از تو سوال می کردم و با تو بحث می کردم.

گفتی که سوال هایی مثل سوال های من تو را هم خسته کرده بود! و گفتی که فرار، مشکل سوال ها را حل نمی کند! آیا می توانی پاسخ این سوالات خسته کننده را به من بدهی؟

آیا برای این آمده ای؟

بله!

اگر به تو بگویم که من پاسخی نیافته ام و بلکه حتی نزدیک بود به خاطر این سوالات خودکشی کنم!

اگر چیزی را می گویی درست باشد، این نشانه هوش و ذکاوت تو است.

اینکه من دلیلی نیافته ام نشانه هوش و ذکاوت من است!

نه، منظورم این است که فرار نکردن تو نشانه هوش و ذکاوت است.

پس تو چرا فرار می کنی؟

ما انسان هستیم و دچار حالات ضعف و سستی می شویم.

اما آیا پاسخی حقیقی برای این پرسش ها پیدا نمی شود؟

بدون تردید پیدا می شود.

چقدر دوست دارم به آن برسم و پاسخ را بیابم.

من پاسخ را می دانم، اما از آن می ترسم.

پاسخ را می دانی؟!

بله، اما حقیقت انسان محقق نمی شود و در زندگی خود خوشبخت نمی گردد و نمی تواند چیزی را در خود تغییر بدهد، مگر اینکه نسبت به خودش شهامت داشته باشد.

متوجه منظورت نمی شوم!

گاهی فقیر، فقیر باقی می ماند؛ می ترسد اگر یک کار تجاری را شروع کند، زیان می کند و گاهی همیشه مجرد باقی می ماند، چرا که از ازدواج می ترسد و گاهی نادان، نادان باقی می ماند؛ چون می ترسد که چیزی یاد بگیرد.

درست است، اما متوجه نمی شوم شما درباره چه چیزی صحبت می کنید!

من پاسخ بسیار قانع کننده ای به این سوالات دارم، اما شاید در این مسیر کشته شوم، یا به زندان بیفتم، به همین خاطر من به همین صورت باقی مانده ام.

اما من نمی ترسم!.. به من بگو پاسخ چیست؟

آیا مطمئن هستی که تا این حد شجاعت داری؟

شاید، لطفا بدون فلسفه بافی به من جواب بدهید.

من هم مثل تو فکر می کردم، اما در آخر ترسهایم مرا فراگرفتند و به فکر راههای فرار افتادم.

بگذار من شجاعتم را امتحان کنم، اگر تو به آنچه می گویی قانع هستی! کجا می توانم پاسخ پرسش هایم را بیابم؟

من پیش تو آمدم تا از تو بپرسم که چطور به پرسش هایت پاسخ می دهی، نه اینکه من به تو بگویم که به سوالاتت چگونه پاسخ بدهی!

اما تو اینجا جایگاه خود را تغییر دادی، بفرما بگو.

شاید آنچه من می گویم باعث خشم و عصبانیت تو شود، اما بعد از تفکر طولانی و تحقیق و بررسی چیز دیگری پیدا نکردم، چه چیزی مانع این است که تو مسلمان شوی؟

جورج نگاهش را به آسمان دوخت و تبسمی حیرت زا به حرف دیانا کرد و به فکر فرو رفت و اوضاع و احوال خود را از زمانی که تصمیم گرفت در مسیر یافتن سعادت و خوشبختی حرکت کند مرور کرد، کاترینا، اورمیلا، لیفی، حبیب و جانولکا.. و مطیع الرحمن، کریم الله، آدم، شیخ باسم و جمال و مسیر طولانی که پیموده بود و تجربه های فراوانی که کسب کرده بود. تحقیق و بررسی، خواندن و تامل کردن به نظر تو آیا انتهای این سفر سخت و مشقت بار، به اسلام منتهی می شود؟ آیا اسلام همان راه و مسیر سعادت است؟!
آیا او نبود که می گفت که اگر راه سعادت را بیابم فورا آن را انتخاب خواهم کرد؟ آیا آنچه آدم درباره من می گوید که نیاز به شجاعت دارم درست است؟ آیا این شجاعتی که من ابراز می کنم، فقط یک ادعای تو خالی است.

بخشید، انگار تو را ناراحت کردم، من فکر می کردم پیش تو پاسخ دیگری وجود دارد، تمام آنچه که می خواهم این است که سکوت تو، مثل سکوت من ناشی از ترس و بزدلی نباشد!

ببخشید، فقط فکر می کردم!

به چه فکر می کردی؟

به سوال تو.

من پیش از این پاسخ را می دانستم، تو می ترسی.

از چه می ترسم؟

از اطرافیانت. از خودت می ترسی.

نه من نمی ترسم. اما ممکن است اول به من بگویی که چرا تو این همه از اسلام می ترسی؟

من از اسلام نمی ترسم!

پس از چه چیزی می ترسی؟

از خانواده خودم، پدرم درگذشته است و من به همراه مادرم در خانه دایی ام زندگی می کنم، من می دانم که اگر مسلمان شوم او دیوانه خواهد شد و شاید مرا بکشد!

چرا؟

خانواده من فکر می کنند که مسلمانان ما را فریب می دهند.

شاید این درست باشد!

دایی من خیلی اصرار دارد که من بیشتر از مسیحیان، با مسلمانان منحرف باشم و با آنها ملاقات کنم. من با مسیحیان زیادی گفتگو و بحث کرده ام، آنها می گویند که من دین را در وجود آنها ضعیف کرده ام، به همین خاطر دایی ام علاقه زیادی دارد که من با مسلمانانی که از دینشان منحرف شده اند معاشرت کنم، چرا که آنها بدتر از مسیحیان هستند.

افرادی مثل مصطفی؟

بله، چقدر از او متنفرم.

اما آیا او نمونه ای از مسلمانان نیست؟!

چرا، اما نمونه ای از افراد فاسد و منحرف، درست تر است که آنها را لائیک بنامی و یا لیبرالی یا شیطانی.. اما به من بگو چه چیزی مانع توست تا اسلام بپذیری؟

ببخشید، دلم می خواهد پیش از آن، بحث را تکمیل کنیم، چرا اگر مسلمان شوی دایی ات تو را خواهد کشت؟

تا دیگر ترک مسیحیت تکرار نشود!

این با ساده ترین حقوق آزادی دین در تعارض است!

از کدام آزادی حرف می زنی! من مثل تو مسیحی هستم، آیا تو آزادی داری تا به اسرار کلیسا ایمان نیاوری، اسراری که عقل آنها را رد می کند؟! آیا تو آزادی داری که به این ایمان نیاوری که مسیح اله و معبود است، همانطور که در برخی از کتاب های مقدس آمده است؟!

الان این موضوع را بگذار کنار، من الان یک قرار ملاقات دارم و چند دقیقه ای می شود که دوستم آمده و آنجا نشسته و منتظر من است، اما دوست دارم تا بحث خودمان را بعدا تکمیل کنیم! دلم می خواهد تو را به دوست مسلمانم معرفی کنم، اگر برای تو اشکالی نداشته باشد.

انتظار داشتم تو هم مثل من، از پاسخ این سوال به خاطر ترس و کمبود شهامت فرار کنی، اما اختیار به دست شماست. خوشحال می شوم با دوست شما آشنا شوم.

جورج به سمت جمال رفت و برای تاخیر عذر خواهی کرد و راجع به دیانا برای او توضیح داد و با هم پیش او بازگشتند.

این دیانا است که می خواهد مسلمان شود.

سلام دیانا خوش آمدید، من جمال و از اسکندریه هستم و اسلام آوردن شما واقعا باعث خوشحالی و سرور ما خواهد شد.

من هم از اسکندریه هستم، من ارتدوکس هستم. اما من به جورج نگفته ام که می خواهم مسلمان شوم، بلکه به او گفتم که پاسخ بسیاری از سوالات پیچیده ما در اسلام است.

بسیار خوب. این پاسخ یعنی اینکه تو اسلام را می خواهی، چرا که هیچ کس نگرانی و اضطراب را دوست ندارد و یا اینکه دوست ندارد سوالاتش بی پاسخ بماند.

درست است. به همین خاطر من از جورج پرسیدم که چرا مسلمان نمی شوی؟

و من به او پاسخ ندادم. اما از سنگ دلی مصریان تعجب کردم، دیانا می گوید که اگر مسلمان شود به زندان خواهد افتاد یا اینکه کشته می شود!

دیانا آه سردی کشید. آه آه، امیدوارم مصری ها را متهم نکنید! شما در اروپا و امریکا بیشتر از ما سنگدل و بی رحم هستید، آیا فراموش کرده اید که در عراق چکار کردید؟ در « ابو غریب»، سنگدلی و بی رحمی و سادیسم در بدترین و ظالمانه ترین صورت آن، به ویژه با زنان، در میان شما در غرب رخ داده است. آیا می توانید انکار کنید که زن در نزد شما شش برابر مرد در معرض ضرب و شتم قرار دارد؟ آیا نمی پذیرید که 33% از زنان در امریکا مورد ضرب و شتم قرار می گیرند؟ آیا قبول نداری که در کشور شما، در بریتانیا 77% از زنان توسط همسرانشان بدون دلیل کتک زده می شوند!

می بینم که از حرف من به خشم و غضب افتاده و ناراحت شده ای!

نه، اما من یک مصری هستم و از سرزمینم در برابر هجوم تو دفاع می کنم.

دوستی وطن زیباست. بسیار زیباست! اما دوست داشتن ارزش ها شایسته تر و مقدم تر است، با وجود اینکه من نسبت به سادیسم و بی رحمی در غرب اطمینان دارم، اما از این تعجب کردم که این وضوع در میان شما وجود داشته باشد. ما در زمینه آزادی دینی، از شما وضع بهتری داریم، شما می توانید بدون هیچگونه مشکلی مسیحیت اختیار کنی یا مسلمان شوی، و یا یهودیت یا بودایسم را بپذیری.

جمال خندید و گفت:

هه هه، به همین خاطر نقاب را در فرانسه ممنوع کردند!! و به همین خاطر گفتن اذان و ساخت منبر در سوئیس ممنوع شد!! شما از کدام آزادی صحبت می کنی؟

درست می گویی جمال، اما ما کسی را به خاطر مسلمان شدن نمی کشیم و به زندان نمی اندازیم؟!

ما هم کسی را که بخواهد مسلمان شود، نمی کشیم!

درست می گویی، فکر می کنم که این قسمتی از تعصب مسیحیت در سرزمین های ما باشد، اما آیا اسلام هم با زور شمشیر منتشر نشده است؟

فرمانده ارتش مسلمانان که اندونزی یا نیجریه یا اتیوپی یا تانزانیا و یا دیگر مناطق را فتح کردند، چه کسانی بودند؟ بیشتر کشورهای اسلامی بدون شمشیر و با دعوت به اسلام گرویده اند و تاریخ این موضوع را ثابت می کند، بلکه حتی هیچ کس را برای وارد شدن به اسلام مجبور نکردند. ببخشید، آیا مسیحیان نزدیک 1400 سال در این کشورها زیر سیطره مسلمانان نبودند؟ آیا هندوان بیش از 1000 سال زیر حکومت اسلامی نبودند؟ آیا آنها را به پذیرش اسلام مجبور کردند؟ آیا مسیحیان را در اندلس یا همان اسپانیای کنونی به پذیرش اسلام مجبور کردند؟ یا اینکه این مسیحیان بودند که بعد از آن، مسلمانان را به پذیرش مسیحیت و یا کشته شدن در دادگاههای تفتیش عقاید مجبور کردند؟!

جورج احساس کرد که موضوعات گفتگو متعدد شد و از کنترل خارج شدند، پس خواست او را متوجه کند تا از قرار عقب نمانند:

خیلی دیر شده، می خواستم شما را به هم معرفی کنم. دیانا این کارت من است و لطف کنید و شماره تلفنتان را به من بدهید.

بفرمایید این کارت من است و این هم برای شما جمال.

اگر اشکالی ندارد با شما تماس خواهم گرفت تا بحثمان را تکمیل کنیم، امروز یا شاید هم فردا.

اما دایی من نباید بداند و الا من هم مثل وفاء قسطنطین یا کریستین مصری و یا مثل عادل و دیگران خواهم شد. یادت باشد که هنوز به سوال من پاسخ نداده ای!

امروز یا فردا با تو تماس خواهم گرفت و به تو پاسخ می دهم، با وجود اینکه سئوال سختی است! الان با اجازه شما من مرخص می شوم.

(2)

هنگامی که جورج و جمال سوار ماشین شدند، جورج با تعجب رو به جمال کرد و از او پرسید:

این اسامی که دیانا در آخر گفت، که بودند؟

منظورت وفاء قسطنسین و کریستین و میرنا و بقیه است؟ این ها زنان مسیحی بودند که مسلمان شدند، اما آنها را ربودند، شکنجه و آزار داده شدند و برخی از آنها کشته شدند! می ترسد که مثل آنها شود.

سنگدلی و بی رحمی و خشونت، به هر حال من می خواهم تا فردا کارم را در قاهره تمام کنم تا برای چند روز به بریتانیا بروم و دوباره به قاهره برگردم، برای همسرم وضعیتی پیش آمده که من باید آنجا باشم، چرا که به من نیاز دارد.

بسیار خوب، امروز قرار ملاقاتت با آخرین شرکت است، بعد از آن می توانی تصمیمت را بگیری، حتی به شکل مقدمه ای برای ترتیب دادن آنچه که می خواهی.

بله، این کار را خواهم کرد، اما می خواهم ترتیبی بدهم که بتوانم کار را بعد از این سفر، پیگیری کنم و ادامه بدهم.

بعد از این دیدار شاید مشخص شود که کدام یک از آنها برای این کار شایستگی لازم را دارند. به مقصد نزدیک شدیم، می خواهی چه ساعتی برگردم؟

با هم می رویم و بعد تصمیم می گیریم.

وارد ساختمان شرکت شدند و از منشی خواستند تا با مدیر ملاقات کنند، منشی با مدیر تماس گرفت تا به او خبر بدهد کسانی که با او قرار داشته اند، آمده اند.

بفرمایید، دکتر خالد منتظر شماست.

دکتر خالد به آنها خوش آمد گفت و آنها را به سالن اجتماعات برد.

با توجه به نامه نگاری های صورت گرفته میان ما، انتظار دارم که تعدادی از افراد متخصص اینجا باشند تا امروز با آنها دیدار کنم؟

بله، امروز چهار نفر هستند و اگر بخواهی می توانی بقیه افراد را فردا ملاقات کنی، من بین افراد ماهر و خبره و افراد متخصص در شناخت و فن آوری، تفاوت قایل شده ام.

بسیار خوب، کسانی که در مدیریت یا فن آوری شناخت داشته باشند چه؟

همانطور که گفتم این افرادی که شما آنها را خواهید دید چهار نفر هستند و آنها می توانند به جای شما با افراد ماهر و خبره دیدار کنند، البته اگر شما به آنها اعتماد پیدا کردید. به طور کلی آنها برنامه نویس، تحصیل کرده و ماهر و با تجربه هستند، که اداره عملیات و کارهای فنی و برنامه نویسی را اداره کرده اند.

کی می توانم آنها را ببینم؟

بعد از اینکه چای تان را نوشیدید می توانید آنها را ببینید. می توانی آنها را تک به تک، یا با هم ملاقات کنی.

اگر ممکن باشد می خواهم همه را باهم ببینم.

هر طور میل داری، تا شما چای بنوشید من از آمادگی آنها مطمئن می شوم. بفرمایید، این مشخصات فردی و سابقه کاری آنها است، تا پیش از شروع ملاقات با آنها آشنا شوی، چند لحظه با اجازه شما.

جورج مشخصات و سابقه کاری آنها را به سرعت مطالعه کرد، از آنها بسیار احساس خرسندی کرد، اما دوست نداشت عجله کند تا زمانی که آنها را ببیند، مشخصات آنها را در برگه ای خلاصه کرد:
محمد علی- مسلمان- 38 ساله -پروژه های الکترونیکی دولتی را اداره کرده است، اما تکمیل نشده است.
امیر اسحاق- 37 ساله- مسیحی_ پروژه های فنی متعلق به سازمان ملل با دولت مصر را اداره کرده است و همچنین برای مرکز اطلاعات مصر کار کرده است.
سلوی حسن-39 ساله-مسلمان_ پروژه های فنی یک شرکت پیرامون سیستم های هوشمند را اداره کرده است.
مازن کمال-39 ساله-مسلمان- دو شرکت برنامه ریزی و طراحی وب سایت را اداره کرده است.
با تمام شدن نوشتن این خلاصه، دکتر خالد وارد شد.

اگر شما آماده هستید، آنها را برای آمدن به سالن اجتماعات دعوت می کنم.

من آماده هستم.

بسیار خوب جورج، من می روم، چه وقت بیایم؟

متشکرم جمال، فکر نمی کنم که بیش از یک ساعت طول بکشد، من منتظرت می مانم؛ می خواهم با هم به جایی برویم.

بسیار خوب به امید دیدار.

دکتر خالد از افرادی که مشخصات آنها را به جورج داده بود خواست تا به سالن اجتماعات بیایند، جایی که جورج به انتظار آنها نشسته بود.

نمی خواهم زیاد وقت شما و مهندس جورج را بگیرم، من برای شما چیزی را که او می خواهد، شرح دادم و مهندس هم مشخصات شما را مطالعه کرده است. برای صرفه جویی در وقت، ملاقات شما دسته جمعی خواهد بود، جورج بفرمایید.

من از مجموعه کارهایی که تا به حال انجام داده اید خوشم آمد، گزارش کارهایی را که تا به حال انجام داده اید و تجربیاتی را که دارید خوانده ام و الان همراه من است، لطفا هر یک از شما بفرمایید که برای شرکت ما چه کاری می توانید انجام بدهید و چرا همکاری با شرکت را پذیرفته اید؟

صحبت های همه را گوش داد و با آنها بحث کرد، از همگی خوشش آمد و آنچه را که می خواست به آنها عرضه کرد. تصمیم گرفت سه نفر از آنها را انتخاب کند: « امیر، سلوی و مازن»، چرا که تخصص محمد زیاد با کار آنها مرتبط نبود، از آنها خواست تا یک مدیر برای خود پیشنهاد بدهند، همه توافق کردند که امیر برای این کار مناسب تراست.

آیا برای شما ایرادی ندارد که مدیر شما یک فرد مسیحی باشد؟

چه ایرادی دارد؟ تو هم مسیحی هستی.

امیر دوست من در دبیرستان بوده و جلوی خودش می گویم که برای مدیریت مناسب تر است. من اسلام را برای او آرزو دارم، اما اگر اسلام را نپذیرد او همچنان دوست من است.

ایرادات شما غربی ها به مسلمانان، در میان ما وجود ندارد، من بر این باور بودم که مازن، در مدیریت از من تواناتر است.

من چند دقیقه دیگر باید برای یک قرار ملاقات بروم، از شما می خواهم تا جلسه تان را تکمیل کنید و برنامه های اساسی و کامل را برای آغاز کار و مدیریت آن در سال نخست، بنویسید و طراحی کنید. فردا صبح برای بازبینی و تصویب گام های اولیه و شروع کار، با هم دیداری خواهیم داشت و به شما مژده می دهم که من یک مجموعه بسیار خوب از کارمندان ماهر و خبره را در دفتر کاریابی جهانی ملاقات کرده ام.

دفتری که دکتر جرجس آن را اداره می کند؟

بله، امیر او را می شناسی؟

دکتر جرجس دوست من و مازن است. پیش او کادر کاری عالی ای وجود دارد.

همانطور که یک برنامه نویس بسیار خوب را هم در دفتری دیگر ملاقات کردم که اسم او دیانا سامح بود.

ههه، برنامه نویس دیانا سامح؟

آیا او را می شناسی؟

خواهر زاده من است.

تو دایی او هستی؟

بله.

این غیر ممکن است!

چه چیز غیر ممکن است؟!

من حتما باید امروز عصر تو را ببینم، آیا می پذیری که تو را ساعت هفت برای شام دعوت کنم؟

همه ما؟

نه، شما را برای کاری خاص می خواهم که ربطی به کار ندارد.

بسیار خوب، کجا؟

در هتلی که من ساکن هستم. بفرمایید، این آدرس آن است.

(3)

می خواهم مرا به جایی ببری و اعتراض هم نکنی؟

اشکالی ندارد، کجا؟

می خواهم تا با فقرا و افراد ساده دل و مردم عادی این کشور بشینم و با آنها صحبت کنم.

درخواست عجیبی است، اعتراض نمی کنم اما ممکن است علت آن را بدانم؟

دوست دارم از آنها بعضی چیزها را بشنوم و بدانم که آنها به زندگی چگونه نگاه می کنند.

دلیل موجهی است.

راستی، من دایی دایانا را که می گفت اگر مسلمان شوم مرا خواهد کشت، شناختم، من یک فکری دارم.

کجا او را شناختید؟

او کسی است که برای مدیریت شرکت نامزد شده است!

بدون تردید فردی مثل او برای این کار مناسب نخواهد بود، جورج چرا تعصب به خرج می دهی؟

من نمی دانستم که دایی اوست، تا زمانی که تصمیم گرفتم و با او قرار گذاشتم که مدیر باشد.

او یک عیب و ایراد اخلاقی دارد، می توانی نظرت را عوض کنی.

درست می گویی، همین کار را خواهم کرد، اما بعد از یک تجربه، تجربه ای که امشب آن را خواهی دید؛ تو امشب برای شام به هتل دعوت هستی.

چکار می خواهی بکنی؟

امشب خواهی دید.

بسیار خوب، ما الان به یک محله مسکونی فقیر نشین رسیدیم.

می خواهم با یک نفر در خانه اش دیدار کنم.

می خواهی با یک نفر در خانه اش دیدار داشته باشی! اشکالی ندارد، من یک نفر را می شناسم، اما در طرف دیگر خیابان است، بگذار با او تماس بگیرم تا مطمئن شوم که خانه است و می پذیرد او را ببینیم.

بسیار خوب، من هم با دیانا تماس می گیرم.

جورج با دیانا تماس گرفت و با او قرار گذاشت تا ساعت هفت به دیدن او در هتل بیاید و جمال با عمو سعید تماس گرفت و به او گفت که همراه جورج به دیدن او می آیند.

باید ناهار بخریم و با خودمان ببریم.

چرا؟

چون درست نیست که موقع ناهار برویم و عمو سعید ما را مهمان نکند و من می دانم که او نمی تواند ما را مهمان کند، پس چرا او را به سختی بیندازیم؟

بسیار خوب، ناهار بسیار خوبی همراه شیرینی و هرچه مناسب است، می خریم.

به خانه عمو سعید رسیدند، خانه ای بسیار قدیمی بود و در یک خیابان تنگ که رنگ تمیزی و نظافت را به خود ندیده بود. جمال در زد و عمو سعید با شادی و خوش آمد گویی در را باز کرد، آنها وارد شدند، در حالی که با خود ناهار و میوه و شیرینی همراه داشتند. آنها را به اتاقی قدیمی، اما بسیار تمیز برد، در آنجا یک زیلوی کهنه پهن شده بود و در وسط آن یک سفره که بر روی آن چهار گرده نان و مقداری سبزی و یک ظرف برنج گذاشته شده بود، وجود داشت.

بفرمایید.

بفرمایید این ناهار را با خودمان آورده ایم.

از شما ممنونم، اما نیازی به این کار نبود؛ من برای پذیرایی از شما آمادگی گرفته ام، یک دقیقه آن را به داخل می برم تا برایمان آماده کنند.

عمو سعید داخل رفت، جورج از جمال خواست تا به او بگوید که میان او و عمو سعید دقیقا چه گذشته است و از او خواست تا سخنان عمو سعید را یک به یک برای او ترجمه کند و هیچ حرفی را بدون ترجمه نگذارد. چند دقیقه بعد عمو سعید آمد، به همراه یک ظرف بزرگ که ظروف غذا روی آن گذاشته شده بود، غذایی که جورج و جمال با خود آورده بودند.

بفرمایید، به ما افتخار دادید.

جمال، از او بپرس که در این دنیا چه آرزویی دارد؟

محفوظ ماندن و سلامتی فرزندم.

آیا او در زندگیش سعادتمند و خوشبخت است؟

فرزندم، فضل خداوند بر ما بسیار زیاد است، من در یک خانه زندگی می کنم و فرزندانم دور و بر من هستند و هر روز لقمه غذایی پیدا می شود، بیش از این چه می خواهی.

آیا آرزوی مال و ثروت ندارد؟

ای پروردگار به ما روزی بده و رزق ما را اضافه کن، اما نه فقط مال را، خداوند مال و سلامتی و آرامش ما را بیفزاید.

از او بپرس که منظورش از آرامش چیست؟

ای جمال از دوستت بپرس که او چطور زندگی می کند؟ کسی که معنی آرامش را نداند زندگی او در بدبختی و رنج است.

لطفا سوال مرا دوباره بپرس، چطور و چه موقع احساس آرامش می کند؟

احساس آرامش می کنم، وقتی که عصرها به همراه فرزندانم چای می نوشم و شب ها وقتی که سرم را روی بستر می گذارم در حالی که نافرمانی پروردگارم را نکرده ام و وظایفی را که بر عهده من بوده، انجام داده ام و به کسی آزار نرسانده ام. فرزندم به او بگو آیا بعد از نماز خواندن احساس آرامش نمی کند؟

وقتی که جمال حرفهای او را برای جورج ترجمه کرد، جورج مدتی طولانی سکوت کرد و سرش را پایین انداخت.

ببخشید، من عذر می خواهم. شاید در صحبت هایم از حد لازم تجاوز کردم، در حالی که شما مهمان من هستید و حق شما این است که من به شما احترام بگذارم.

عذر خواهی لازم نیست، بلکه من از پاسخ دادن عذر می خواهم، اگر اجازه بدهید من پاسخ این پرسش شما را ندهم و دوست دارم یک سوال دیگر هم بکنم، از او بپرس چرا زندگی می کند؟

پرسش های شما خیلی عجیب است! آیا کسی هست که نداند چرا زندگی می کند؟! فرزندم، خداوند ما را برای عبادت آفریده است و اوست که به ما روزی می دهد و تمام خوبی ها و بزرگواری ها به دست اوست، اما من نمی دانم علت اینکه شما به من افتخار دیدار دادید، چیست؟

به او بگو، تا او را بشناسیم و از او استفاده کنیم.

خداوند به شما برکت بدهد.

جورج ملاحظه کرد که عمو سعید بیشتر از غذایی می خورد که خودشان تهیه کرده اند و کمتر از غذایی می خورد که آنها آورده اند.

جمال، از او بپرس چرا از غذایی که ما آورده ایم نمی خورد؟

تا آن را برای مهمانانم بگذارم. با وجود اینکه آن را خود شما آورده اید، واقعیت این است که من همان لذتی را که شما در آن غذا می یابید، در همین غذای ساده می یابم. وقتی که انسان خوشحال و سالم باشد هر غذایی که بخورد لذیذ است و تمام زندگی خوشبختی است. خدا را شکر.

ناهارشان را تمام کردند، پس با عمو سعید خداحافظی کردند و از مهمان نوازی او قدردانی کردند و از خانه او خارج شدند.

مثل اینکه تو را خسته کردم، اما من دوست دارم یک کلیسا، یا یک شهروند ساده مسیحی را هم ببینم!

پس بیا پیاده شویم، چرا که همسایه عمو سعید مسیحی است، آیا می خواهی به او بگویم تا از همسایه اش برای دیدن او اجازه بگیرد؟

بسیار خوب.

جمال با عمو سعید تماس گرفت و موضوع را با او در جریان گذاشت و چند دقیقه نگذشته بود که عمو سعید با لبخند بیرون آمد.

بفرمایید:

کجا؟

پیش همسایه من، با او صحبت کردم و به او گفتم که شما دم در هستید، و او هم استقبال کرد.

عمو سعید در زد، پیرزنی که سرش را با دستمالی پوشانده بود و فقط صورت او ظاهر بود، بیرون آمد.

بفرمایید: صابر دارد صورتش را می شوید، او را از خواب بیدار کردم، الان می آید.

یک دقیقه صبر کنید، به خانه می روم تا چیزی بیاورم.

جمال، تو مطمئن هستی که اینها مسیحی هستند؟

طبق سخنان خودشان، بله.

پس چرا زن سرش را پوشانده است؟

با وجود اینکه من پاسخ را می دانم اما بهتر است از خودشان بشنوی.

عمو سعید بازگشت، در حالی که قهوه و مقداری خوردنی به همراه داشت. آنها را پیش مهمانان گذاشت.

به همسایه ام گفتم چیزی آماده نکند چرا که پیش ما همه چیز آماده بود و دیدار ما هم ناگهانی بود و مهمانان من مهمانان او هستند.

بابت این خوردنی ها و قهوه و همچنین آوردن مهمانان، از شما تشکر می کنم.

جمال، از آنها بپرس که چند سال است همسایه هم هستند؟

سعید از وقتی که من دوازده سال داشتم همسایه ماست، آن موقع پدر من با پدر او همسایه بودند.

اما شما به یک دین معتقد نیستید!

درست است، اما ما همسایه و با هم دوست هستیم. سعید هر روز مرا به پذیرفتن اسلام نصیحت می کند.

از او بپرس نظرش درباره اسلام و مسیحیت و رابطه میان آن دو چیست؟

فرزندم، مسیح و محمد پیامبرانی از جانب خداوند هستند، من و پدر و مادرم مسیحی هستیم و سعید و پدرش مسلمان هستند و رابطه میان ما هم بسیار خوب و شیرین است.

از او بپرس چرا مسلمان نمی شود؟ با توجه به اینکه او به این اعتقاد دارد که محمد رسولی از طرف خداوند است؟

هه هه، سعید هم به این ایمان دارد که عیسی رسولی از طرف خداوند است، پس چرا او مسیحی نمی شود؟!

چون مسلمان ایمان دارد که عیسی رسول خداست، اما مسیحی به رسالت محمد ایمان ندارد.

این همان حرف سعید است، فرزندم واقعیت را می خواهی؟ من از اینکه چیزی را که پدر و جدم به آن اعتقاد داشته اند رها کنم، می ترسم. و الا من به آنچه سعید می گوید قانع هستم و من او را بیشتر از پسر عموهای خودم دوست دارم، اما من یک سوال دارم، تو مسیحی هستی یا مسلمان؟

اجازه بدهید الان به این سوال پاسخ ندهم، یک سوال دیگر هم دارم، چرا پوشش همسر تو مثل پوشش مسلمانان است؟

پوشش همسر من مثل پوشش همه زنان مصری است، اعم از مسلمان و مسیحی!!

در میان ما، در اروپا، زنان مسیحی سر خود را نمی پوشانند.

چیزی که من می دانم این است که زنان در اروپا پیش از این سرهای خود را می پوشاندند و حتی احیانا چهره شان را هم می پوشاندند و این تغییرات فقط در همین قرن اخیر بوجود آمده است و الا شما به مادر بزرگ یا مادرانشان نگاه کنید! ما هم همینطور هستیم، اما دختران کوچک و به ویژه دختران مسیحی دوست دارند از شما تقلید کنند، کاش که این تقلید در چیز خوبی بود.

چرا به ویژه دختران و زنان مسیحی؟

چون دین در بین مسلمانان تمام زندگی را تحت پوشش قرار می دهد و آن را تغییر می دهد و معصیت و گناه، جز با توبه از بین نمی روند، در حالی که در میان مسیحیان، زندگی انسان زمانی عوض می شود که او در کلیسا باشد و برای ما همین کافی است که مسیح همه ما را از گناهان نجات می دهد، موضوع بسیار ساده است.

از آنها تشکر کن، باید برویم تا قرار هتل دیر نشود.

با عمو سعید و عمو صابر خداحافظی کردند و به سمت ماشین رفتند.

آیا چیزی که می خواستی محقق شد؟

بله، ذهن من الان نزدیک است که منفجر شود، نمی دانم، احساس می کنم که در درونم آتشفشانی روشن است که می خواهد فوران کند، اگر قرارم با دیانا و دایی او نمی بود، دلم می خواست تا با این افراد ساده دل بیشتر از این گفتگو کنم؛ آنها زندگی را به شکلی بسیار ساده و عمیق بیان می کنند، جمال به من اجازه بده، احساس می کنم که میل ندارم صحبت کنم.

بسیار خوب.

جورج فقط از یک سئوال تحت فشار شدید بود « چه چیزی میان تو و راه سعادت و خوشبختی حایل و مانع است»، آیا تو ترسو هستی؟ یا راه، برای تو هنوز مشخص نشده است؟! یا اینکه تو چیزی را که نمی خواهی، می دانی؛ اما چیزی را که می خواهی نمی دانی! آرزو داشت کاش فشار سوال بر ذهن نگران او از جهت مقدار و نوع اطلاعاتی که به او داده شده است، کاهش می یافت

(4)

به هتل نزدیک شده ایم، من دیانا و دایی او را برای شام دعوت کرده ام.

می خواهی چکار کنی؟

کاری می کنم که این زن به اسلام وارد شود و مشکل دایی او حل شود.

بسیار خوب، یک دعوت گر مسلمان شدی، اما خودت کی مسلمان می شوی؟

همانطور که به عمو صابر گفتم. پاسخ را برای خودم نگه می دارم، ذهن من از این سوال تحت فشار شدید است، یا شاید می خواهم از آن فرار کنم، نمی دانم.

چطور او را به اسلام دعوت می کنی مرد دعوتگر؟!

از تمسخر تو ممنونم! او می خواهد به اسلام وارد شود، اما از دایی اش می ترسد، پس من این ترس را از بین می برم.

چطور؟

خواهی دید، رسیدیم.

مهم این است که برای دیانا با دایی اش مشکلی ایجاد نکنی.

به موقع رسیدیم، من کیف دستی را بالا می گذارم و فورا رستوران برمی گردم.

جمال وارد رستوران شد، دید که دیانا و دایی ایش پشت یک میز به انتظار جورج نشسته اند، پس به سمت آنها رفت.

جورج رفت بالا تا کیف دستی اش را بگذارد و الان می آید.

من نمی دانم او چه می خواهد، به محض اینکه فهمید من دایی دیانا هستم اصرار کرد که شام را با او بخورم، تو می دانی او چه می خواهد؟

شاید دیانا بداند!

من چیزی نمی دانم، صبح به من گفت که با من تماس خواهد گرفت تا پاسخ سوال مرا بدهد، مبنی بر اینکه چرا مسلمان نمی شود؟ و ناگهان دیدم که مرا برای شام دعوت کرد!

جورج به رستوران هتل رسید، دیانا او را دید و به او اشاره کرد، پس به سمت میزی که آنها نشسته بودند رفت.

شما را با هم معرفی کنم. امیر مدیر منطقه ای شرکت ما در مصر، این دیاناست، برنامه نویس ماهر شرکت ما و این هم دوست مسلمان من، او برنامه نویس نیست، اما تخصص او پدر برنامه نویسی یعنی ریاضیات است.

دایی من مدیر شرکت شماست؟!

او با شایستگی تمام، مدیر شرکت است و به شهادت و گواهی دوستان و هم کلاسی هایش. با وجود اینکه آنها مسلمان بودند.

از حسن ظن شما ممنونم.

اما من هنوز هم تعجب می کنم که دوستان مسلمان او، او را نامزد کردند!

دیانا تبسم کرد و گفت:

چه چیز این عجیب است؟!

عجیب این است که برخی از مسیحیان به مردم اجازه نمی دهند تا به اسلام وارد شوند.

امیر با تعجب:

چون آنها اسلام را به خوبی نفهمیده اند!

امیر، منظور تو این است که اشکالی در مسلمان شدن یک مسیحی نمی بینی؟!

من چیزی به شما می گویم که به آن قانع هستم، شاید دوست نداشته باشی آن را بشنوی، من هیچ اشکالی نمی بینم که یک مسیحی مسلمان شود و شاید چیزی که تو درباره من نمی دانی این است که من سه هفته است که برای شناخت اسلام به یک مرکز اسلامی می روم، چه کسی می داند، شاید بزودی مسلمان شدم!

دایی تو امکان دارد مسلمان شود، پس چه کسی مانع توست؟

هه ههه، الان متوجه شدم، هه ههه.

چه چیز را متوجه شدی؟ تو را چه شده؟

دایی من امیر، غیر از آن دایی ام است که درباره او با تو صحبت کردم.

چطور؟ پس او برادر همان دایی توست که درباره او با من حرف زدی؟

نه، شاید از چیزی که می گویم تعجب کنی، پدر بزرگ من بیش از یک همسر داشته است.

مسیحی بوده و بیش از یک همسر داشته است؟! من نشنیده ام که مسیحیان به چند همسری معتقد باشند!

چه کسی این را گفته؟ در میان ما کسانی هستند که می گویند انجیل چند همسری را حرام نکرده است، حتی پاپ مرقس پنجم زندانی شد؛ چون او چند همسری را رد کرد، در حالی که مردم خواهان آن بودند و برخی از اسقف ها از آنها حمایت می کردند، فرقی نمی کند که این به خاطر تاثیر مسلمانان باشد، همانطور که برخی از دشمنان می گویند و یا از عهد جدید باشد، آن حرام نیست، همانگونه که برخی از اسقف ها که آن را تایید می کنند، اظهار می دارند و یا اینکه چند همسری از داشتن چند معشوقه بهتر است، آنگونه که برخی از زنان می گویند. به هر حال همسر پدر بزرگ من وفات کرد و او همسر دیگری اختیار کرد. امیر، دایی من است اما برادر دایی من مرقص، که درباره او با تو صحبت کردم نیست، آنها از طرف پدر، برادر هستند.

عجیب است! مردم چند همسری می خواهند؟!

الان فهمیدم که چرا فقط مرا دعوت کردی، تو گمان کرده بودی که من مانع اسلام آوردن دیانا هستم.

بله.

دیانا با احتیاط دهان خود را باز کرد و گفت:

اما من فکر می کردم که این دعوت برای این است که به من خبر بدهی چرا تو اسلام نمی آوری؟

جمال با تعجب:

اجازه بدهید من مداخله کنم، درست است، راستی اگر تو این همه علاقه داری که دیانا به اسلام داخل شود؛ پس چرا خودت اسلام را نمی پذیری؟

من هم این را از او پرسیدم اما او از پاسخ دادن فرار می کند و الان فکر کردم که این دعوت برای همین است، امکان دارد که الان به ما پاسخ بدهید؟

مجبورم به زودی پاسخ بدهم، اگر به من اجازه بدهید از شما ممنون خواهم شد.

امیر با تبسم گفت:

پس جواب نمی دهی، ما جواب شما را می خواهیم، اما زمانی که این جواب برای شما بدون اشکال باشد.

دیانا به بالا نگاه کرد:

من جواب او را می دانم اما تا زمانی که او نمی خواهد بگوید، من آن را برای خود نگه می دارم.

از همگی شما ممنونم، اما گمان نکنم کسی بداند در دل من چه می گذرد!

تو انسان هستی و انسان هم سعادت و خوشبختی را می خواهد، من و دایی ام امیر هم همینطور هستیم، آنچه مانع ماست، همان چیزی است که مانع توست، کافی است که ما شجاع باشیم و آن را اظهار کنیم، یا اینکه ترسو باشیم و از پاسخ دادن به خودمان هم طفره برویم. برای مثال من به خودم دروغ می گویم و موقعیت را بهانه می کنم وقتی که می گویم علت نپذیرفتن آن، دایی من مرقص است! اگر من شجاعت و آزادی داشتم تصمیم می گرفتم.

مرا به حیرت انداختی! پس چه چیزی مانع تو است؟

دیانا دستی بر موی های خود کشید و گفت:

چیزی مانع من است که مانع تو و مانع امیر است. همانطور که به تو اجازه دادیم تا به ما پاسخ ندهی تا تناقضات درونی تو آشکار نشود، پس چرا تو به ما اجازه نمی دهی؟ هر شخصی در درون خود تناقضات و خواسته ها و امیالی دارد، بسیاری از مواقع، صادق بودن با خود بسیار سخت است، مخصوصا اگر درباره معنای اصل حیات انسان، و فلسفه وجود و زندگی او باشد، به همین خاطر انسانها از آن، با شراب و سرگرمی فرار می کنند. همانطور که من به خاطر ترس و بزدلی همین کار را کرده ام!!

تعجب از سخنان دیانا بر چهره امیر آشکار شد و تحت تاثیر کلام او قرار گرفت و به پایین نگاه کرد و گفت:

خوب می فهمم چه می گویی، انسان باید با سعادت و خوشبختی زندگی کند و نفس و درون خود را بازیابد و کشف کند تا خدایش را بشناسد و از زندگی خود لذت ببرد؛ اما این تصمیمی است که نیاز به آزادی و شجاعت زیادی دارد و تو دیانا، از همه ما شهامت بیشتری داری، به همین خاطر توانستی این موضوع را مطرح کنی.

جمال به آنها نگاه می کرد و چیزی متوجه نمی شد.

من متوجه نمی شوم، منظورتان چه شجاعتی است؟!

دیانا با وجود صدایی که از ته دل بر می آمد، با احتیاط گفت:

شجاعت رها کردن خود از امراض درون و چیره شدن بر موقعیت های زندگی و بر امیال و شبهات و ناگواری های آن، آزادی ای که با داشتن آن بتوانی تصمیمی را بگیری که از آنچه به آن عادت کرده ای عبور کنی و از همه شبهاتی که برانگیخته و مطرح می شوند و از فریب و مکری که در جریان است عبور کنی، شجاعتی که با آن بتوانی آنچه را زبانت انکار می کند و قلبت آن را به خوبی می شناسد، تصدیق کنی.

سعی می کنم بفهمم!

شاید فهم این مساله برای تو مشکل باشد، چرا که تو مسلمان به دنیا آمده ای، اما من به خوبی منظور دیانا را فهمیدم و فکر می کنم جورج هم متوجه شده است.

دیانا در حالی که اشک از چشمانش سرازیر شده بود گفت:

مگر اینکه خودش بخواهد که نفهمد، در ابتدا می خواهد وانمود کند که می فهمد، بسیاری از مردم از خودشان فرار می کنند چون خیال می کند که احساس سعادت و خوشبختی می کنند.

تمام مراحل بحث و تحقیق، جلوی چشمان جورج مثل فیلمی سریع رد می شدند، تمام آیاتی را که در قرآن خوانده بود به یاد آورد و تمام موقعیت هایی را که پشت سر گذرانده بود به یاد او آمد و به یاد تمام تناقضاتی افتاد که سعی می کرد تا پاسخی برای آنها بیابد. نگاههای سرگردان جورج از آتشفشان درونی او حکایت می کردند که درون او فعال شده بود، سعی می کرد تا به هر راه ممکن آن را پنهان کند، اما نتوانست، پس تصمیم گرفت تا سخن بگوید:

بله فهمیدم.

و من چنین متوجه شدم که شما معما تعریف می کنید، چیزی که من برای شما می خواهم این است که اسلام بپذیرید تا به سعادت دنیا و آخرت دست یابید و به تمام خوبی هایی که در تمام ادیان وجود دارند نایل شوید و چه راست گفت خداوندی که می فرماید: (امروز دین شما را برایتان تکمیل کردم و نعمت خود را برای شما به پایان رساندم و اسلام را به عنوان دین برای شما پسندیدم)[ سوره مائده، آیه 3]، نعمت تکمیل شده و با اسلام دین کامل شده است.

فکر می کنم به خوبی متوجه شده ام که در این مدت طولانی دنبال چه می گشته ام.

شما دنبال چه می گشته ای؟

من دنبال وجود خود می گشتم و به دنبال معنای زندگی و معنی وجود خود بودم. دنبال نور توحید و یکتا پرستی و زیبایی چهره زندگی، دنبال لذت درون و عقل و روح می گشتم.

دیانا اشکش را پاک کرد و گفت:

عین همان چیزی که من دنبال آن بوده ام!

من آن نخ و ریسمان با ارزش و بلند مرتبه ای را که مهره های زندگی مرا منظم می کند تا تبدیل به یک گردنبند زیبا شوند یافتم، الان به خوبی می دانم که چرا آفریده شده ام؟! و چرا زندگی می کنم؟!

اما من چیزی نفهمیدم؟ ممکن است به من بگویی که متوجه چه شدی؟!

چهره دیانا با لبخندی که تمام آن را فراگرفته بود، روشن شد و گفت:

من هم احساس شما را دارم! تو بیش از همه ما شجاعت و آزادی داری، واقعا لحظات راستی با نفس چقدر زیبا هستند.

متوجه شدم چه می خواستم و متوجه آدم و مطیع الرحمن شدم و لیفی را درک کردم و تام، کاترینا، حبیب، اورمیلا، مایکل، جانولکا و کاخ را درک کردم و مهمتر از همه جورج را درک کردم. معنی زندگی را فهمیدم!

من چیزی نفهمیدم!! این اسامی که می گویی، که هستند؟

چشمان امیر پر از اشک شدند و گفت:

جورج، من الان متوجه شدم که تو چه اندیشه زیبایی داری و چقدر عالی فکر می کنی!

و متوجه سخن آن پیرمرد در راه سعادت و خوشبختی شدم.

پیرمرد؟! آیا امکان دارد ما را به راه سعادت و خوشبختی راهنمایی کنی؟!

وجودم به من پاسخ داد، الان سخن او را فهمیدم، چقدر من وامدار همگی شما هستم!

وجودت به تو پاسخ داد؟!

بله، من از روح و وجود خود گسسته بودم، عقل و دانش من راه را یافته بود اما روح و وجود من دور افتاده بود.

امیر چشمانش را با تعجب گشود و گفت:

انگار داری مرا توصیف می کنی، وجود و روحت به تو چه گفت؟

به من گفت: چگونه دنیا با آخرت هم راستا می شود و چطور وجود، با توحیدی که معنی زندگی را به ما می بخشد، راه می یابد.

دیانا که به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بود اشکش را پاک کرد:

دنیا و آخرت هم راستا می شود و در امتداد هم قرار می گیرند؟!

و روح، با دانش و عقل و روان هم آغوش می شوند، به جای اینکه با هم درگیر شوند، چقدر درگیری آنها مرا رنج می داد!

بسیار عالی، واقعا اوقات با صفا چقدر زیبا هستند! الان وجودت را چطور می بینی؟

چهره جورج می درخشید در حالی که می گفت:

وجود من به لذت جسم و روح رسید، به سادگی ژرف دست یافت، دنیا و آخرت را با هم پیدا کرد، ارزش ها و مصالح را یافت.

بسیار عالی. بسیار عالی.

من فردا عصر به لندن بر می گردم تا خوش خبری بدهم که راه سعادت و خوشبختی را یافته ام، من چقدر به خود ستم کردم و عمرم را تلف کرده ام.

به چه کسی خبر می دهی؟

به آن پیرمردی که مرا مطمئن کرد راه سعادت را خواهم یافت.

خب، پس شرکتی که اینجا تاسیس می کنی چه؟

کارهای آن را فردا انجام می دهیم، پرواز من ساعت هشت شب است و پس فردا هم جمعه است و من می خواهم به آن پیرمرد بگویم که صدای وجود و زندگی خود را شنیدم و شناختم؛ پس زندگی و وجودم را منظم کردم، چقدر دوست دارم تا با بقیه دوستانم تماس بگیرم. من الان خوشبخت هستم، من الان خوشبخت هستم! راه را پیدا کردم.

تبریک می گویم جورج

با اجازه شما، ببخشید می خواهم الان به اتاقم بروم.

جورج به اتاقش رفت و این نامه را به همه دوستانش فرستاد:
«دوستان من، ای کسانی که با من در مسیر یافتن راه سعادت و خوشبختی حرکت کردید، من آن را یافتم.. من آن را یافتم، من آن را یافتم، چقدر خوشحالم، من پاسخ پرسش های پیچیده و گنگ خود را یافتم. همگی شما شایسته شرح صدر و نور قلب هستید. همگی شما شایسته راحتی وجود و نور توحید هستید. همگی شما شایسته لذت روح و شادی آن هستید. همگی شما شایسته استقامت دنیا و زیبایی زندگی هستید. همگی شما شایسته سعادت دنیا و آخرت هستید. من برای شما خیر و خوبی و راه سعادت را خواستارم، من آن را یافته ام، روح من در آن، با عقل و جانم به هم رسیدند، دنیا و آخرت به هم رسیدند، و لذت جسم و روح به هم رسیدند و با وجود خودم بعد از جدایی، به هم رسیدیم، او به تمام پرسش های من پاسخ داد. همانا آن راه سعادت و خوشبختی است. تو را شکر و سپاس ای پروردگار مهربان و بزرگوار دوستدار شما/ جورج نیسون»