face
   

تناقضات

تناقضات

(1)

الان ساعت هشت و نیم است، آیا سر وقت به قرار با جرجس خواهیم رسید؟

باید زود صبحانه بخوریم و حرکت کنیم، در راه با او تماس بگیر و بگو شاید کمی دیر برسیم، او متوجه موضوع خواهد شد. جرجس مرد محترمی است، البته اگر برخورد تند دیروز او با من نمی بود.

برخورد تند؟!

دیروز با من تماس گرفت و هر چه می خواست، به خاطر تو به من گفت.

من باز هم تاسفم را از اتفاقی که افتاد تکرار می کنم.

مثل اینکه تو می خواهی پیمان را بشکنی!

نه، جمال از تو ممنونم، من خیلی بدهکار تو هستم.

جورج و جمال به شرکت کاریابی بین المللی رسیدند، جورج سراغ جرجس را گرفت، منشی گفت: او منتظر شماست، پس وارد دفترش شدند و او به آنها خوش آمد گفت:

خوش خبر باشی، آیا دوستت کیف را آورد؟!

بگذار اول بنشینیم و بعد اینکه از تاخیر عذر می خواهم.

دیروز با دوست تو جمال، خیلی صحبت کردم، حقیقت این است که او را مرد محترمی یافتم و من گمان نمی کنم که او کیف را دزدیده باشد، اما من خیلی او را تحت فشار گذاشتم.

من واقعا متاسفم، شما را به زحمت انداختم، از شما عذر می خواهم، امیدوارم مرا ببخشید، کیف را در دستشویی اتاقم در هتل پیدا کردم!

آه، خدایا به من رحم کن، خدا من و تو را ببخشد، من با جمال خیلی تند رفتار کردم!

دوستم جمال را به شما معرفی می کنم.

برادر، به خاطر آنچه دیروز از من سر زد از تو عذر می خواهم.

خداوند تو را ببخشد، اشکالی ندارد، موضوع تمام شد و ما با هم قرار گذاشته ایم آن را تمام شده تلقی کنیم و درباره اش صحبت نکنیم.

کی با خبر شدی که جورج کیفش را یافته است؟

ساعت هشت، وقتی طلاهای همسرم را در مقابل کیفش به او تقدیم کردم.

خدایا ما را ببخش، باز هم عذرخواهی ام را تکرار می کنم، راست گفت پروردگار: (اگر فاسقی خبری برایتان بیاورد بررسی کنید تا مبادا آنکه از روی نادانی به گروهی زیان رسانید، آنگاه بر آنچه مرتکب شده اید، پشیمان شوید) [سوره حجرات، آیه 6]

این نص چیست؟

نصی از قرآن کریم است.

شما مسیحیان هم قرآن را حفظ می کنید؟

آیا دیروز به تو نگفتم که فردا برایت یک خبر غافلگیر کننده دارم؟ و البته نمی دانم از آن خرسند می شوی یا نه! من شش ماه است مسلمان شده ام.

مسلمان شده ای و مسیحیت را رها کرده ای؟!

بله، کجای این موضوع عجیب است؟ خیلی ها مسلمان می شوند، اسلام سریع تر از همه ادیان دنیا در حال گسترش است.

عجیب نیست، اما من برای اولین بار است که فردی غیر مسلمان را می بینم که اسلام آورده است.

جمال دست خود را روی سرش گذاشت و با تعجب گفت:

من از اینکه مرا با لفظ «برادرم» خطاب می کردی تعجب می کردم و با خودم می گفتم شاید منظورت برادری در انسانیت است، برادر عزیز، سعادت و خوشبختی دنیا و آخرت بر تو فرخنده و مبارک باد.

سعادت و خوشبختی دنیا و آخرت! سعادت آخرت را نمی دانم، اما سعادت دنیا پیش ما در غرب است.

اگر منظورت وسایل راحتی و رفاه است، درست می گویی، اما اگر منظورت سعادت روحی و معنوی است، پس بدان که حالات شقاوت و بدبختی، در بین شما رو به افزایش است؛ به همین خاطر خودکشی، دیوانگی، سقوط و بیماری های روانی، در غرب به شدت رو به افزایش است.

جمال با من هستی؟

متوجه نمی شوم! صحبت های من چه ربطی به تو دارد.

من جزیی از غربی هستم که تو درباره آن صحبت کردی.

موضوع درباره معنای سعادت و خوشبختی بود، که آیا به معنی رفاه است، یا اینکه یک احساس درونی است، فکر می کنم که زندگی مادی بدون روح، باعث در هم آمیزش این معانی شده است و همین هم باعث سیه روزی و مصیبت شده است.

خدا را شکر که تو کیف را پیدا کردی و موضوع ما سعادت و خوشبختی نیست، بلکه موضوع این است که مردم منتظر شما هستند و ما کار داریم.

درست می گویی. ببخشید، من الان شما را تنها می گذارم. جورج من چه وقت برگردم؟

فکر می کنم این کار تا دیر وقت طول خواهد کشید، من پیشنهاد می کنم که تو امروز استراحت کنی، وقتی کار تمام شد، من خودم او را به هتل می رسانم.

از شما متشکرم. جمال، ممکن است فردا ساعت هشت صبح، به من افتخار ملاقات بدهی؟

قبول است، با اجازه شما، السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

جمال مرد جالبی است، چطور با او آشنا شدی؟

به وسیله برادرش در بریتانیا، بد نیست چیزی را به شما بگویم که آن را نمی دانید و آن اینکه، قبل از اینکه پیش شما بیاییم، جمال درباره تو گفت که مردی بسیار محترم هستید، با وجود اینکه خیلی با او تندی کرده اید، در همان حال که او تو را مسیحی تصور می کرد.

در اسلام از ما خواسته شده که با همه، حتی دشمنانمان، با عدل و انصاف رفتار کنیم، خدای تعالی می فرماید: (و دشمنی با قومی شما را بر آن ندارد که به عدالت رفتار نکنید، به عدالت رفتار کنید که آن به تقوا نزدیکتر است)[سوره مائده، آیه 8]، الان این بحث را کنار بگذاریم، لازم است ابتدا قراردادها را مورد بررسی قرار بدهیم، سپس دیدارها را شروع کنیم، آن طور که من فهمیدم وقت تو تنگ و کم است.

بله، اما دوست دارم بعدا موضوع اسلام آوردن تو را مورد بحث قرار بدهیم.

وقت ناهار، یا موقع بازگشت به هتل.

ساعت شیش عصر، جورج و جرجس شرکت کاریابی را ترک کردند و به سمت هتل رفتند، بعد از یک روز پر از ملاقات و بستن قرارداد و پیمان نامه، جورج سوار ماشین جرجس شد.

یک روزه کار خیلی زیادی انجام دادی و همه افراد را دیدی و آنها را چک کردی، آنها چطور بودند؟

در حقیقت بهتر از آنچه انتظار داشتم و جدای از مسائل مربوط به کار، از طبیعت اجتماعی آنها خیلی خوشم آمد؛ در بریتانیا چنین رفتاری پیدا نمی شود، مثل اینکه ماموریت من به لطف تلاش شما آسان تر خواهد شد.

گام بعدی چیست؟

دوست ندارم عجله کنم، دو نفر باقی ماند تا آنها را فردا ببینم و پس فردا در دو دفتر دیگر هم قرار است افرادی را ببینم و سپس تصمیم درست و مناسب را بگیرم.

بسیار خوب؛ عجله کار خوبی نیست، اینطور نیست؟

مرا به یاد مشکلم انداختی. من چقدر به جمال بدهکارم، این مرد محترم، با توجه به اینکه می گویی عجله خوب نیست، پس چرا عجله کردی و اسلام آوردی؟!

هه هه، در حکم و داوری عجله نکن! چه کسی به تو گفت که من عجله کرده ام؟ بلکه برعکس، خیلی هم دیر کرده ام.

چطور؟

قناعت به اسلام، خیلی وقت مرا گرفت، صاحب شرکت مرا قانع کرد، با وجود اینکه او مرا برای اسلام آوردن تحت فشار نگذاشت، حتی در این مرحله هم تاخیری وجود ندارد، اما بعد از اینکه قانع شدم شش ماه درنگ کردم. قبل از اینکه مسلمان شوم، تاخیر اینجا بود.

شش ماه برای چنین تصمیم مهمی خیلی کم است!

اگر در همان حال می مردم چه می شد؟ در دنیا و آخرت رسوا می شدم.

ایجاد رابطه میان دنیا و آخرت در دین شما عجیب است، می شود رسوایی دنیا و آخرت را برای من توضیح بدهی؟

رسوایی دنیا این است که من احساس آرامش و خوشبختی و سعادت نمی کردم، تا زمانی که اسلام آوردم! شاید تعجب کنی، اما این حقیقت دارد، معانی توحید باری تعالی و عبودیت برای او و تنها به او پناه بردن، دل و سینه را فراخ می گرداند و روح و روان آدمی را شادمان می کند، حتی اگر مشکلات فراوان باشد. برخی از خویشانم با من قطع رابطه کردند و سعی کردند مرا آزار بدهند.

توحید و عبودیت باعث فراخی دل می شود؟!

بله، همانطور که دوگانه پرستی و شرک و تثلیث، نفرت و انزجار را در دل بر می انگیزد، اما رسوایی و سیه روزی آخرت، من دوست ندارم در حالی پیش خدا بروم که برای او شریک قایل شده ام. خداوند با وجود لطف و کرم و رحمتش شرک را نمی بخشد و هر چیزی کمتر از آن را ممکن است ببخشد، اما پروردگارم به من لطف کرد و نمردم تا اسلام آوردم.

حرف تو خیلی عجیب است!

کجایش عجیب است؟

با توجه به اینکه به مقصد رسیده ایم، بقیه بحث را در رستوران هتل تکمیل می کنیم.

امیدوارم مرا معاف کنی. برای من خیلی دیر شده و باید به خانه بروم، بعدا این موضوع را مورد بحث قرار می دهیم.

یعنی قرار است من تنها غذا بخورم!

اگر این باعث ناراحتی تو نمی شود.

اشکالی ندارد، صاحب اجازه هستید.

(2)

جورج
به سمت اتاقش بالا رفت و کیف و وسایل خود را گذاشت و فورا به رستوران هتل بازگشت، خیلی احساس گرسنگی می کرد. وقتی داشت شام می خورد مردی با لباسهای عجیب کنار او ایستاد.

من رامی هستم، آیا اجازه می دهید با شما صحبت کنم؟

بفرمایید.

کسی که دیروز اورژانس او را به بیمارستان برد، تو بودی؟

بله.

مواظب باش که در این کشور دزد خیلی زیاد است.

بله، دیروز مورد سرقت قرار گرفتم.

می دانم و به همین خاطر به تو هشدار دادم.

از کجا می دانی؟

من همه چیز را از طریق ارواح می دانم.

کدام ارواح؟

این راز کار من است.

می دانی که فردا برای من چه اتفاقاتی خواهد افتاد؟

بله.

آیا این با عقل و دین در تعارض نیست؟

آیا تو دین ما را بیشتر از من می دانی؟ تو مسلمان هستی؟

نه، اما در قرآن شما آمده است: (غیب را جز الله کسی نمی داند).

این یک دانش است، ادیان را بگذار کنار.

من مسلمان نیستم، اما فکر می کنم که این خرافات است و دانش نیست، پیش ما مسیحیان این طور است، اما این موضوع را در میان شما مسلمانان نمی دانم.

هه هه، ایتالیا کشوری مسیحی است، آیا می دانی که تعداد فالگیران آن از تعداد علمای دین بیشتر است!؟

می دانم که در غرب، خرافات دارد به سرعت منتشر می شود، چون جامعه ما به دنبال معنویت از دست رفته می گردد، اما من فکر می کنم که آن خرافات است، آیا می توانی مرا به این دانش قانع کنی؟

بله.

دیروز من دو بار مورد سرقت قرار گرفتم، آیا می دانی چه کسی از من سرقت کرده است؟

ممکن است دستت را به من بدهی تا در آن نگاه کنم؟

بفرما.

کسی که دو بار از تو سرقت کرده، شخص بسیار نزدیکی به توست.

بسیار عالی، انگار تو واقعا غیب می دانی، از من چه چیزی دزدیده شده است؟

چیزهای بسیار مهمی از تو به سرقت رفته است.

آنها را کجا گذاشته است؟

در جایی نزدیک یا دور، باید ده دلار بدهی تا به آن روح بدهم تا مرا از جای آن با خبر کند.

اگر به من خبر دادی کیفی که از من به سرقت رفته، کجاست، آن را برمی دارم و صد دلار از آن به تو خواهم داد.

اول ده دلار بده.

من الان پولی همراه ندارم.

روح پاک به من خبر می دهد که اگر الان آن پول را به من ندهی با مشکلات بزرگی مواجه خواهی شد.

هه ههه، من شامم را تمام کردم، به روح پاک خبر بده که داری دروغ می گویی و کیف همراهم است و از من سرقت نشده، من فقط می خواستم با تو شوخی کنم.

جورج به سمت اتاقش بالا رفت و در دل به سادگی فالگیر می خندید و او را به تمسخر گرفته بود و واقعا دچار حیرت شده بود از اینکه چرا باید تعداد فالگیران در رم، از تعداد علمای دین بیشتر باشد؟ آیا دین، مفلس و ورشکسته شده و بیشتر از فال بینان وپیشگویان به مخالفت با منطق و عقل و دانش پرداخته است؟، لپ تاپ خود را باز کرد تا ایمیلش را که از دیروز چک نکرده بود ببیند. نامه ای از جانولکا یافت:
«جورج عزیز نامه تو را خواندم، از آنچه برای تو رخ داده بسیار ناراحت شدم، اما باید دو موضوع را خدمت شما عرض کنم؛ اول: لازم است میان هر دین، فکر یا مذهب، با رفتار و برخورد افراد پیرو آن، تفاوت قایل شویم، تا زمانی که دین آنها به این رفتار تشویق نمی کند، دوم: من اینجا با مسلمانان زندگی می کنم، آنها با وجود فقر و ضعف سیستم حکومتی و با وجود اختلافات قبیله ای، دورترین جوامع از دزدی هستند، انگیزه قوی آنها در پرهیز از دزدی، دین است و نه ترس از حکومت، زیرا دین از این عمل منع کرده است، اما بین ما، این سیستم حکومتی است که جلوی ما را گرفته است و نه اخلاق یا دین، اگر سیستم حکومتی از هم بپاشد همه امور از هم گسسته می شود، و تو نسبت به تجربه های غربی، از من آگاه تری. در آخر می خواهم مطلبی را عرض کنم و آن اینکه، با وجود سرسختی من، نزدیک است که مسلمان شوم، اگر برخی از مسائل و ترس ها نباشد. جانولکا»
به او اینطور پاسخ داد:
« جانولکای عزیز، از همدردی با خودم تشکر می کنم، حقیقت این است که نمی دانم به تو چه بگویم، من فکر می کردم که مورد سرقت قرار گرفته ام و دوست مسلمانم را متهم کردم و به او ستم کردم، اما بعدا ذات نفیس و اصیل او برای من آشکار شد، و با مردانگی و شهامت و اخلاقش مرا شرمنده کرد. نمی دانم چطور به خاطر حماقتم از او عذر خواهی کنم! اما درباره اسلام، من نمی دانم چرا، اما احساس می کنم دست کم در این زمان برای من ممکن نیست، من هنوز اشکالات زیادی در آن دارم؛ مسائلی مثل وضع زن و حقوق بشر و سطح تمدنی این دین، امیدوارم آنچه را درباره این موضوعات پیدا می کنی، به من خبر بدهی. جورج»
و سپس نامه ای را که از لیفی رسیده بود باز کرد:
«جورج عزیز از آن چه برای تو اتفاق افتاده، دردمند شدم و من پیش از این به تو هشدار داده بودم، شاید آنچه رخ داده، برایت بد نباشد تا مقداری دفاع تو و نامزدم را از اسلام، کندتر کند، آیا کاری هست که ما بتوانیم برای شما انجام بدهیم؟ می توانی به تل ابیب بیایی و این اوج خوشبختی همه ما و نجات تو از دست مسلمانان تروریست خواهد بود، بی صبرانه منتظر آمدنت هستم. لیفی»
به او پاسخ داد:
« لیفی عزیز خیلی دلم برایت تنگ شده است، من همیشه به نصیحت های تو نیازمندم، اما درباره این مورد خاص واقعا نمی دانم به شما چه بگویم، من گمان می کردم که توسط دوست مسلمانم مورد سرقت قرار گرفته ام و در نتیجه او را متهم کردم و بر او ظلم کردم. اما بعدا ذات نفیس و اصیل او برایم آشکار شد و او با مردانگی و شهامت و اخلاقش مرا در مضیقه گذاشت، من خدمت شما تکرار می کنم که من از اسلام دفاع نمی کنم، اگر چه تا حالا از بسیاری از احکام و باورهای آن خوشم آمده، اما در برخی دیگر از قضایا هنوز به خوبی بررسی نکرده ام. نامزدی شما با حبیب مبارک باشد، باور کن کسی را مثل او در فکر و اندیشه و دانش و فهم نخواهی یافت، با او صحبت کن، آنگاه متوجه خواهی شد که در او چیزی هست که در هیچ کس دیگری پیدا نمی شود. چقدر دوست دارم پیش شما به تل ابیب بیایم، اگرچه می خواهم شما را مطمئن کنم که من در اینجا، همان مهر و محبتی را که در شما بود، یافته ام. شاید ممکن شد و توانستم شما را به همین زودی ببینم. جورج»
و در میان نامه های رسیده، نامه ای از کاترینا را دید:
«جورج عزیزم آدم به من از دزدی برادر باسم از تو، خبر داد، وقتی دیروز به دیدن او رفته بودم. این مطلب مرا خیلی ناراحت کرد، امیدوارم ثابت قدم و محکم باقی بمانی، شناختی که در خلال این دو روز از باسم درباره اسلام پیدا کردم، این را به من می گوید که اگر برادرش هم مثل او باشد، امکان ندارد که این کار را بکند، مطمئن باش».
به او پاسخ داد:
« عزیزم کاترینا با دلیل قاطع و محکم به من ثابت شد که او از من دزدی نکرده است. شما مطمئن باشید، آنچه اتفاق افتاد یک سوء برداشت از سوی من بود، از طرف من از باسم عذر خواهی کن. راستی، آیا منطقی است که کاترینای متدین کاتولیک مذهب بخواهد اسلام را بشناسد؟! یا ممکن است که قرآن و یا کتاب» محبت زیاد من به مسیح، مرا به اسلام کشاند»_ همان که از خواندن آن می ترسیدی_ در تو تاثیر گذاشته باشد؟! خیلی دلم برایت تنگ شده است عزیزم. دوستدار تو جورج»
نامه های دیگر را که از طرف دوستانش در پاسخ به نامه او رسیده بودند، مطالعه کرد و آنها را خلاصه کرد و به خود آنها باز فرستاد..
« درباره تروریسم: حبیب: تروریسم قطعا چیزی به نام دین ندارد. لیفی: اگر مسلمانانی که پدر مرا کشته اند تروریست نباشند؛ پس من معنی تروریسم را نمی فهمم! کاترینا: در اسلام چیزی به نام تروریسم وجود ندارد. آدم: تروریست کسی است که سرزمین دیگران را برای غارت و چپاول منافع آن، اشغال می کند. تام: تروریسم یک پوشش مورد استفاده تروریست ها است، تا دیگران را از آنچه دوست ندارند بترسانند. جانولکا: خطرناکترین شکل تروریسم، تروریسم فکری است. و آن ترساندن از تفکر است، اما اسلام به تفکر و اندیشه دعوت می دهد. جورج: من تا حال هیچ گونه رابطه ای میان اسلام و تروریسم نیافته ام، مگر از خلال وسایل ارتباط جمعی خودمان. اما درباره موضوع زن: کاترینا: زن در اسلام بسیار مورد احترام است، اگر چه من تا حالا معنی حجاب را درک نکرده ام. لیفی: از یهودیت و مسیحیت در این زمینه بدتر نیست. تام: من نیاز دارم تا بیشتر در این موضوع کار کنم، در قرآن آمده است: (مرد مانند زن نیست)[ سوره آل عمران، آیه 36] حبیب: اسلام بر زن ظلم نکرده است. جانولکا: در فرهنگ خودمان، ما خواستار برابری میان مرد و زن هستیم، با وجود اختلافات ظاهری و مصیبت مساوات و بلکه محال بودن آن، اما اسلام با او به عدالت برخورد کرده و حقش را به او داده است. آدم: هیچ دینی مانند اسلام به زن احترام نگذاشه است، می توانید وضع زن در اسلام را، با هر دین زمینی یا آسمانی مقایسه کنید. جورج: هنوز در ذهن من شبهاتی پیرامون حجاب و دست دادن زن با مرد و قضیه میراث زن و مواردی دیگر وجود دارد، سعی می کنم آنها را بفهمم». با توجه به اینکه اکثر پاسخ های شما درباره اسلام مثبت بود، پس سئوال صریح من از شما این است: چه چیزی مانع شما در پذیرش اسلام است؟ در خلال دو روز و با ژرف اندیشی و واقع نگری به من پاسخ بدهید؟ دوستدار شما جورج».
وارد صفحه فیس بوک تام شد؛ چیز قابل توجهی ندید، به صفحه فیس بوک آدم سر زد؛ قسمت جدیدی از:» درسهایی از دوست من، پژوهشگر خوشبختی، شماره 5»: را یافت:
« چندین بار تکرار کرده ام که دوست من در مراحل پایانی است و من بر این باورم که او تا حد زیادی به این قانع شده است که اسلام راه خوشبختی است و فقط اسلام می تواند به پرسش های بزرگ او پاسخ بدهد، اما هدایت، تنها به دست خداست. همسر او دیروز تحت تاثیر اسلام و علاقه به آن بسیار گریست، اما نمی دانم آیا اسلام آورده است یا نه؛ در حالت گریه به خانه بازگشت، امیدوارم خداوند او را به سعادت دنیا و آخرت برساند. اما دوست من، همان اندازه که به عقل و فهم او مطمئن هستم، به همان اندازه به خاطر مسلمانان، برای او می ترسم. او الان برای شناخت اسلام به مصر رفته است، اما متاسفانه اظهار می کند که آنجا مورد سرقت واقع شده و متوجه این موضوع نشده که: میان اشتباه و خلل در اسلام، با خطاهای مسلمانان،تفاوت وجود دارد. اگرچه من فکر می کنم که او به کمک صدق و راستی اش از این مرحله عبور خواهد کرد و به اسلام وارد خواهد شد. این درس را در موارد زیر خلاصه می کنم: 1. اسلام، فراگیر و کامل و بدون عیب است، بر خلاف مسلمانان که متاسفانه پر از عیب هستند. 2.تصمیم وارد شدن به اسلام، نیاز به شجاعت زیاد و فهم عمیق دارد، که دوست من شدیدا به آنها نیازمند است. 3.شایسته است تا در وارد کردن مردم به اسلام و راهنمایی کردن آنها به سوی راه سعادت و خوشبختی شتاب نکنیم؛ تا این کار با قناعت کامل صورت پذیرد. 4. در مسیر راه سعادت، ما چیزی برای مخفی کردن نداریم؛ آن از هر جهت کامل و قانع کننده است. 5.کسی را خداوند به شناخت راه سعادت و خوشبختی مفتخر کرده است، لازم است آن را به خوبی و نیکی برای مردم بیان کند، اما هدایت فقط به دست خداوند است. برای دوستم دعای خیر و خوبی دارم، اگر چه من واقعا نمی دانم که آیا خداوند قلب او را می گشاید یا نه؟! منتظر درس ششم باشید.. آدم»
سخن آدم درباره کاترینا بسیار ناراحت کننده بود، از خود می پرسید: آیا معقول است که کاترینا مسلمان شده باشد؟ محال است. شاید با آدم تعارف کرده و او به اشتباه متوجه شده است، شاید آدم دروغ می گوید و می خواهد به خوانندگان خود چنین وانمود کند که او توانسته است یک کاتولیک را به دینش وارد کند، نامه دیروز کاترینا چنین چیزی را نمی گفت، که او اسلام را خواهد پذیرفت. نوشته های آدم را بررسی کرد، دید که دو ساعت پیش نوشته شده است، در حالی که نامه کاترینا صبح دیروز نوشته شده بود، آیا ممکن است که او دیشب مسلمان شده باشد؟ پس چرا به او خبر نداده است؟
همه نامه های اخیر کاترینا، نظر مثبتش نسبت به اسلام را در بر داشت، حتی در قضیه سرقت از او، میان اسلام و مسلمانان تفاوت قایل شده بود، آیا این دلیل مسلمان شدن او نیست؟ اما کاترینا همیشه نسبت به مذهب کاتولیک خیلی تعصب داشت و خیلی به مسیح عشق می ورزید، و به خاطر او خود را برای خدمت به کلیسا وقف کرده بود، آیا ممکن است که او همه این چیزها را رها کند؟
جورج، شب را در یک درگیری درونی سخت گذراند، گاهی این را حق همسرش می دید که آیین مورد علاقه خود را بپذیرد و گاهی در درون خود نسبت به او عصبانی می شد، و گاهی خبر اسلام آوردن او را دروغ می شمرد، از خود می پرسید: آیا اگر بخواهد اسلام را بپذیرد باید به او خبر بدهد؟ یا اینکه این یک نوع تبعیض میان مرد و زن است! چندین بار خواست با او تماس بگیرد، اما خود را کنترل کرد، خود کاترینا می توانست تماس بگیرد و به او اطلاع بدهد، یا دست کم برای او ایمیلی بفرستد، اما انگار کاترینا هنوز چنین تصمیم سرنوشت سازی را نگرفته است.

(3)

جورج، ساعت هفت صبح، خسته و سنگین بیدار شد، به سرعت دوشی گرفت و به سمت رستوران هتل رفت تا صبحانه بخورد، و در سالن انتظار منتظر آمدن جمال شد تا با هم به شرکت کاریابی بروند.
به شرکت رسیدند و از منشی خواستند تا مدیر را ببینند.

چند دقیقه صبر کنید، بعد شما می توانید پیش استاد مصطفی بروید.

جمال، اسم مدیر مصطفی است، این چه معنی می دهد؟

این یکی از اسم های رسول خدا، محمد(صلی الله علیه و سلم) است، یعنی اینکه خداوند او را برگزیده و انتخاب کرده است و مسلمانان بعد از او این اسم را برای خود انتخاب می کنند.

یعنی او مسلمان است!

بله، این که حتمی است.

دو دقیقه ای سپری شد تا منشی به آنها خبر داد که استاد مصطفی منتظر آنهاست.

خوش آمدید. صفا آوردید.

من از شما اجازه رفتن می خواهم، جورج، من ساعت دوازده بر می گردم.

من نمی دانم با استاد مصطفی چقدر وقت نیاز خواهد بود.

طبق ایمیل شما و آنچه ما آماده کرده ایم، انتظار داریم ساعت دو کار تمام شود و یا اینکه فردا هم بار دیگر تشریف بیاورید.

پس جمال، اگر امکان دارد من ساعت دو منتظر شما هستم.

اما من پیشنهاد می کنم ناهار را با هم بخوریم؛ تو امروز مهمان ما هستی.

مادرم از من خواسته تا امروز جورج را برای ناهار به خانه ببرم.

پس شام را با من صرف کنید.

قبول است، جمال من ساعت دو منتظر تو هستم.

و ساعت هفت من به هتل شما خواهم آمد تا برای صرف شام بیرون برویم.

قبول است، با اجازه شما.

جمال خارج شد، مصطفی رو به جورج کرد.

به نظر می رسد شما دوستان خیلی صمیمی هستید.

بله، با وجود اینکه زمان زیادی نیست که من او را می شناسم، اما به معنای واقعی کلمه، یک مرد است.

با توجه به اینکه مدت زیادی نیست که او را می شناسی، من تو را نسبت به این اسلام گرایان متدین هشدار می دهم.

تو از کجا می دانی که او اسلام گرایی متدین است؟!

از ظاهرش معلوم است.

از چه چیزی به من هشدار می دهی؟

از اینکه تو را بکشد، یا مورد سرقت قرار دهد و یا چیزی مثل این. آنها تو را کافر تلقی می کنند و نفرت از تو را واجب می دانند، حتی کشتن تو را واجب می دانند.

از این نصیحت شما ممنونم، تو از چه دسته ای از مسلمانان هستی؟

من مسلمان، اما روشنفکر هستم، مدتی از زندگی ام را در امریکا گذرانده ام و بسیاری از مسائل تمدنی را که اسلام گرایان فاقد آن هستند، آموخته ام.

مثلا چه؟

دمکراسی و تعدد نظریات وپذیرش مردم با ادیان مختلف و چیزهای دیگر، مسائلی که توی بریتانیایی بیشتر از من می دانی.

این از فروتنی و تواضع توست، اما از حرف تو خیلی تعجب کردم؛ چون ما مسیحیان هم شما را افرادی کافر و عقب مانده به شمار می آوریم!

مصطفی دست پاچه شد و گفت: اما ما واقعا عقب مانده هستیم، نظر شما از این جهت درباره ما درست است.

شاید، به هر حال کار خودمان را شروع کنیم.

بسیار خوب، کار را شروع می کنیم، اما من می خواهم به شما تاکید کنم افرادی که رفتار آزادمنشانه ای با فرهنگ های دیگر دارند، بیشتر باعث موفقیت شما خواهند شد و بیشتر تو را از چیزهایی که نمی خواهی، دور نگه می دارند.

بدون تردید، به ویژه اگر وطن و جامعه خود را دوست داشته باشند!

متشکرم، من تعدادی از افرادی را که با ویژگی های درخواستی شما هماهنگ بودند، جمع کرده ام.

بسیار خوب، تو آنها را چطور می بینی؟

هشت نفر از آنها در درجه اول هستند، بیشتر آنها با فرهنگ های دیگر دنیا رابطه ای آزاد منشانه دارند.

بسیار عالی، وضعیت شغلی و تخصص و حرفه ای بودن آنها چطور است؟

خوب است، خودت آنها را ببین، می خواهی دیدار با آنها را شروع کنیم؟

بله، ممکن است مشخصات فردی و مهارت های شغلی آنها را به شکل مرتب شده، پیش از شروع دیدار با آنها، به من بدهید.

بفرمایید، به منشی می گویم تا آنها را بر طبق ترتیب اوراق، پیش شما، به سالن اجتماعات صدا بزند. بفرمایید به سالن اجتماعات، شما را به آنجا می رسانم و خودم برمی گردم. منتظر تمام شدن کارت خواهم ماند.

جورج با هشت نفری که مصطفی نامزد کرده بود دیدار کرد، و ربع ساعت مانده به دو کارش را تمام کرد.

از شما متشکرم؛ مصاحبه تمام شد.

آنها را چطور دیدید؟

خوب، تصمیم را بعد از آن می گیرم که دیدار فردا را در شرکتی دیگر تمام کنم، نظرت چیست که بحثمان را امشب موقع شام تکمیل کنیم، مخصوصا که جمال چند دقیقه دیگر خواهد رسید.

بسیار خوب، تا آمدن جمال خدمت شما عرض کنم که برای شما چیزهایی آماده کرده ام که باعث شادی و خوشحالی تو می شود، آیا در میان این هشت نفر چیزی نظر تو را جلب نکرد؟ یا از چیزی خوشت آمد؟

خیلی چیزها نظرم را جلب کرد و از خیلی چیزها تعجب کردم.

امروز متوجه چیزهایی خواهی شد که تو را خوشحال کند.

چطور؟

بعد از شام بحثمان را ادامه می دهیم.

جورج از شرکت خارج شد، جمال را منتظر خود دید و با او به طرف خانه جمال رفتند.

ملاقات امروز چطور بود؟

خوب بود.

مثل اینکه از آن راضی نیستی!

درست است، راضی نیستم!

چرا؟

مجموعه ای خدمتکار گرد آورده تا برای من کار کنند، در حالی که من افرادی حرفه ای و برنامه نویس می خواهم.

شاید متوجه منظور شما نشده که چه می خواهید؟

نه، بلکه خیلی هم خوب فهمیده است، اما فکر کرده من فقط می خواهم میل و شهوتم را سیر کنم، تصور کن من هشت نفر را ملاقات کردم، پنج نفر زن بودند که از آنها فقط دو نفر برنامه نویس بودند، و سه نفر مرد که دو نفر از آنها تخصص کامپیوتر داشتند.

پس با چه معیاری افراد را انتخاب کرده بود؟

اکثرا بر اساس زیبایی و شیک بودن و دورویی!

متوجه منظور تو شدم، من از شما عذر می خواهم، اما ما مصری ها این طور نیستیم!

شاید، دلم نمی خواهد دوباره او را ببینم، اگر چه از میان کسانی که آنجا دیدم، دو نفر، یک مرد و یک زن بسیار ماهر بودند.

با توجه به اینکه به او وعده داده ای، شام را با او صرف کن و از او بخواه تا ملاقاتی با آن دو نفر که مورد نظرت هستند، ترتیب بدهد.

این زمانی ممکن است که آخرین دیدارها را هم انجام بدهم.

همیشه همه مسائل به سادگی انجام نمی شوند.کمی مانده که به خانه برسیم، الان وارد محله ما می شویم، من عذر خواهی می کنم از اینکه ما در یک محله مردمی زندگی می کنیم و در هتل پنج ستاره یا چهار ستاره ساکن نیستیم.

من این را بیشتر دوست دارم، باز هم از شما و مادرت تشکر و قدردانی می کنم.

بیشتر از این نمی توانیم با ماشین وارد شویم، همانطور که می بینی خیابان ها خیلی تنگ هستند، تا خانه پیاده می رویم، نزدیک است.

به آپارتمان جمال که در طبقه سوم یک ساختمان مسکونی قرار داشت رسیدند، قدمتش از ظاهرش پیدا بود. جمال در خانه خود به جورج خوش آمد گفت و او را به اتاق کوچک و مرتبی که برای مهمانان آماده شده بود راهنمایی کرد.

بفرمایید، با اجازه، چند دقیقه دیگر بر می گردم.

جورج به وسایل ساده خانه دقت کرد، با وجود اینکه سادگی را دوست داشت اما از وقتی که به این محله شلوغ وارد شد، تا به آپارتمان جمال رسیدند، احساس ترسی او را فرا گرفت، آیا اینجا واقعا خانه اوست؟ یا اینکه مرا برای هدف خاصی به اینجا آورده است؟ به یاد سخن مصطفی افتاد که: این اسلام گرایان قاتل و دزد هستند و از حس انتقام جویی بالایی برخوردارند. از افکار عجیب و غریب خود به خنده افتاد و یاد برخورد جوانمردانه او افتاد، وقتی که او را به دزدی کیفش متهم کرده بود، در حالی که در همین وضع انتظار بسر می برد، جمال با یک سینی بزرگ آمد. در سینی مجموعه ای از ظروف غذاهای مختلف چیده شده بود، سینی را جلوی جورج گذاشت.

از اینکه دیر کردم معذرت می خواهم، بفرمایید.

در حالی که به غذا نگاه می کرد گفت: از شما ممنونم، خودت را به زحمت انداخته ای.

به زحمت نیفتادم، این غذا را ما درست نکرده ایم، بلکه از پیش مادرم است، او شما را پیش ما دعوت کرده و چند دقیقه دیگر برای عرض سلام خواهد آمد.

عجیب است که در هنگام رسیدن مهمان، میزبان حضور نداشته باشد.

زن در اسلام بیش از آنچه شما تصور می کنید مورد احترام است؛ او مثل یک ملکه است که به او خدمت می کنند، من آماده هستم تا هر چه مادرم از من بخواهد برایش انجام دهم، هر چه که می خواهد باشد.

هر چه که می خواهد باشد؟!

بله در حد توان خودم، خداوند اطاعت از خودش را با اطاعت از والدین، به ویژه اطاعت مادر، کنار هم قرار داده است.

مادر باسم آمد و کنار در ایستاد، آرام در زد و با لهجه متداول مصری با آنها حرف زد.

السلام علیکم فرزندم، با حضورت به ما افتخار وشرف و عزت دادی و خانه ما را روشن کردی، باسم به شما سلام رسانده و نسبت به شما سفارش کرده است.

جورج، مادرم به تو سلام می کند و خوش آمد می گوید. فرزندم، با آمدنت به ما افتخار و شرافت و عزت دادی و خانه ما را روشن کردی، و باسم برای شما سلام فرستاده و نسبت به شما سفارش کرده است.

از او متشکرم، من نمی دانم چه بگویم، چرا نمی نشیند و همراه ما غذا نمی خورد. بفرمایید همراه ما غذا میل کنید.

مادر آمده تا به شما خوش آمد بگوید. و بگوید که همه ما در خدمت تو هستیم و تو مهمان ما هستی.

شما با احترام و کرمی که اظهار می دارید مرا شرمنده کرده اید، ببخشید. اما چرا با ما نمی نشیند؟ چرا با ما دست نمی دهد؟

در میان ما زنان بدون نیاز، با مردان نمی نشینند و با آنها دست نمی دهند، مگر اینکه از محارم آنها باشند.

امروز همانطور که به تو گفتم با پنج زن دیدار داشتم. چهار نفر از آنها با من دست دادند و یکی دست نداد، که باعث تعجب من شد و البته همه آنها با من نشستند.

آنکه با شما دست نداد، علت را چه عنوان کرد؟

عذر خواهی کرد و گفت دست دادن با مردان را دوست ندارد.

نظر تو درباره او چیست؟

من به خواسته او احترام گذاشتم، مخصوصا اینکه دو نفر دیگری که با من دست دادند، دست دادنشان و نگاه و حرکاتشان خیلی دور از ادب بود.

آیا من می توانم برای دست دادن با ملکه، به بریتانیا سفر کنم؟

چه ربطی دارد! قانون فقط به هفت دسته از مردم اجازه می دهد با ملکه دست بدهند.

آیا به تو نگفتم که زن در دین ما ملکه است؟ و اسلام اجازه نمی دهد کسی با او دست بدهد، مگر ده گروه دقیقا مشخص، پدر، پدر بزرگ، همسر، پدر همسر، پسر، برادر، عمو، دائی، برادرزاده، خواهرزاده و نوه. همانطور که شما آن کار را به خاطر احترام و بزرگداشت ملکه انجام می دهید، ما هم برای احترام ملکه خود و دور نگه داشتن او از جایگاه فساد، این کار را انجام می دهیم.

هه هه، ملکه محترمه! پس چرا زنان در ملاقات امروز در شرکت، با من دست دادند؟

متاسفانه بسیاری از مسلمانان در امور دینشان کوتاهی می کنند، اما دین از کار آنها بری است.

آدم برای یک بار هم با کاترینا دست نداد! ناراحت نمی شوی راجع به زن در اسلام صحبت کنیم؟

چرا فکر می کنی من از اینکه تو درباره ملکه صحبت کنی ناراحت می شوم!

بگذار بدون پرده یک سئوال از تو داشته باشم، چرا به آنها نصف میراث مرد را می دهید و بعد هم ادعا می کنید که او ملکه است، او را فقط با مرد برابر کنید، او را ملکه نکنید.

آیا تو به همه کارمندانی که استخدام می کنی به یک اندازه حقوق می دهی؟

مثل اینکه تو می خواهی از موضوع خارج شوی!

هرگز، من در اصل موضوع هستم.

البته که نه، آیا انتظار داری به مدیر، به اندازه آبدارچی حقوق بدهم؟!

آیا به آبدارچی ظلم کرده ای، وقتی که به اندازه یک مدیر به او حقوق نمی دهی؟

نه، من با انصاف با آنها رفتار می کنم.

اسلام هم به انصاف، میان مردان و زنان و میان همه مردم امر کرده است، به همین خاطر مشاهده می کنی که ارث زن، نصف ارث مرد است و شاید اینطور به نظر برسد که قضیه برعکس است، نفقه زن بر عهده مرد است و زن هیچ گونه تعهد مالی ندارد و همه اینها عدل و انصاف کامل است.

چرا، همسر تو نصف هزینه های زندگی و احتیاجات خانه را تهیه نمی کند؟

تهیه هزینه های خانواده از وظایف و کارهای مردان به شمار می رود و ملکه باقی می ماند تا به او خدمت شود.

ببخشید، لازمه این وضع آن است که زن درس نخواند و کار نکند؟

چه کسی این را گفته؟! بر او لازم است تا مثل مردان بیاموزد و کار کردن هم می تواند حق او باشد.

و حقوقی که می گیرد چه خواه شد؟

حق خود اوست، هزینه خانواده بر او لازم نیست.

هه هه، پس از جهت اقتصادی، زنان بیش از مردان سود می کنند.

بیشتر از مردان نه، بلکه با عدل، همانطور که آفرینش او با مردان متفاوت است و تا جایی که امکان داشت قوانین را با طبیعت و وظیفه او هماهنگ کرده است.

توصیف زیبایی برای عدل است؛ آیا به نظر تو حجاب، یک ستم اجتماعی بر زن نیست؟!

نه، بلکه احترام و عزت به اوست.

چطور، در حالی که او در این لباسها پیچیده شده و زیبایی و زن بودن او پنهان است؟!

ملکه ها و شاهزاده خانم های شما 50 سال پیش و نه دورتر، چطور بودند؟!

منظورت چیست؟!

شما پاسخ مرا بدهید.

آنها تمام حقوق خود را داشتند.

پوشش آنها چطور بود؟

منظورت این است که آنها همین لباس امروزی زنان مسلمان را می پوشیدند؟

بله و در این هیچ گونه تردیدی نیست، بعد هم، آیا این لباس راهبه ها و زنان قدیس نیست؟

اما ما پیشرفت کردیم و به همراه ما، لباس زن هم پیشرفت کرد.

اولا: لباس زنان راهبه و قدیس در نزد شما پیشرفت نکرده است، اگر چه متاسفانه وضع آنها در کلیسا بدتر شده است، لباس زن در نزد شما پیشرفت نکرده، بلکه متاسفانه بدتر و زشت تر و پست تر شده است، شما می توانید نسبت تعرض جنسی و زنا و سقط جنین و موارد دیگر را بخوانید.

بین شما هم همینطور است!

ما بشریم و اشتباهات بشری را داریم، اما چیزی که در جوامع ما هست، حتی درصد کمی هم از آنچه که بین شما رخ می دهد را هم تشکیل نمی دهد و متاسفانه اکثر آنها تقلید از شماست.

چطور؟

به من اجازه می دهید از آمار و ارقام و تحقیقات استفاده کنم؟ چرا که من عاشق آمار و تحقیقات هستم.

آمار و ارقام زبانی بسیار مشخص دارد و من به آن قانع هستم، بفرمایید.

تحقیقات نشان می دهد که نود درصد از زنان مجرد در اروپا و امریکا، با آزادی کامل، هر چند وقت یک بار تن به زنا می دهند، حتی در امریکا نسبت دانش آموزانی که با زنا حامله شده اند در یکی از دبیرستان ها به 48% رسیده است. تحقیقات و فرم های رسمی در آمریکا نشانگر این است که 8/87% از مجموع دانش آموزان دبیرستانی، در طول زندگی خود رابطه جنسی داشته اند، 22% از آنان پیش از سیزده سالگی. 60% از نوزادان جدید در سوئد، فرزندان زنا هستند و پدر و مادران آنها با هم رابطه ازدواج نداشته اند!!

کافیست، من این موضوعات را می دانم و بدبختی ها و مصیبت های فراوانی هم که در جوامع ما در غرب هست را هم همینطور، اما این مربوط به همه دنیاست! آیا شما مثل ما نیستید؟!

همانطور که گفتم متاسفانه بسیاری از ما وارد همین مسیر می شوند و وقتی انسان از مسیر دین فاصله می گیرد به این وضع نزدیک می شود، اما تفاوت ارقام و آمار در میان ما و شما بسیار زیاد است.

آیا می خواهی بگویی که رجال دین شما ازدواج نمی کنند و مثل کشیش ها و پاپ ها رهبانیت اختیار می کنند؟

چند بار به تو گفتم که ما چیزی به نام رجال دین نداریم، حتی پیامبر ما هم ازدواج کرد.

بله و خیلی تعجب کردم از اینکه پیامبر شما ازدواج کرده است! پس همسر تو کجاست؟! آیا تو ازدواج نکرده ای؟!

مدرسه است؛ او معلم فیزیک دبیرستان است و نوبت تدریس او از ساعت دوازده تا شش بعد ظهر است، شاید تا چند دقیقه دیگر برسد.

واقعا تو او را به داشتن حجاب مجبور نکرده ای؟!

نه، هرگز

چرا شما زنان مردم را به داشتن حجاب امر می کنید و زنان خودتان را امر نمی کنید؟ استفاده از دین در امور شخصی چقدر بد است!

من او را مجبور نکرده ام؛ چون خودش حجاب را رعایت می کند، اما با تو در سوء استفاده از دین در مسائل شخصی، موافقم، حتی رسول خدا(صلی الله علیه و سلم) ما را از این کار باز داشته است.

منظورت این است که او بدون اجبار و امر تو محجبه شده است؟

البته که چنین است.

چه چیزی باعث شده که او حجاب را انتخاب کند؟!

دین و دستور پروردگارش و بعد هم حفظ و صیانت از خودش.

خودش را از چه چیزی حفظ می کند؟

تا شکاری برای آن آماری که خدمت شما عرض کردم نباشد! هه هه، اگر آمار و ارقام جدیدی می خواهی، من این نوع را خیلی دارم.

نه، کافی است، من هم از این نوع آمار خیلی زیاد دارم. ببخشید، اما ما در بریتانیا خیلی از خوانندگان و رقاصه های مصری می شنویم!

بله به شما گفتم که وقتی ما از دین دور می شویم متاسفانه بیشتر از شما تقلید می کنیم.

چرا می گویی متاسفانه؟

ببخشید، منظورم توهین و اسائه ادب به شما نیست، اما فکر می کنم که وضع زن در جامعه شما چنان سقوط کرده که بیشتر عقلای شما به اهمیت بازبینی این مصیبتی که جامعه به آن گرفتار شده، دعوت می کنند.

مصیبت ها زیادند! منظورت چه مصیبتی است؟!

مرد چرا باید ازدواج کند وقتی که می تواند بدون ازدواج به چیزی که می خواهد برسد؟ چیزی که نظام خانواده را از بین می برد و کاملا ملغی می کند و قوی ترین جوامع دنیا را نابود می کند.

بیشتر توضیح بده.

رک می گویم، آیا تربیت یک سگ، از تربیت یک فرزند برای بسیاری از شما بهتر و کم هزینه تر نیست؟ آیا دوست دختر هزینه کمتر و تنوعی بیشتر از همسر ندارد؟

فقط برای کسانی که فطرت آنها فاسد شده است.

درست می گویی و این وضعی است که برخی از جوامع به آن رسیده اند، آیا می دانی که در بعضی از جوامع، نسبت باروری زنان، کمتر از یک بچه برای هر زن شده است؟ این جوامع دیر یا زود از بین می روند و نابود می شوند.

هه هه، به همین خاطر است که از جهت تعداد، شما از اروپا پیشی گرفته اید.

رسول خدا صلی الله علیه و سلم می فرماید:» با زن با محبت و پر ثمر ازدواج کنید»

اسلام حتی در این جزئیات هم وارد می شود!

اسلام دینی کامل و فراگیر است که تمام جزئیات زندگی را در بر می گیرد؛ به همین خاطر نفس و روان با آن آرامش می گیرد و راحت می شود و قسمتی بر قسمت دیگر چیره نمی شود که باعث خستگی شود.

پس جزئیات اسلام باید خیلی زیاد باشد! اما آیا این یک عیب نیست، این یک امتیاز برای اسلام نیست؟!

چطور؟!

این جزئیات انسان را به خستگی می اندازند، این ها قید و بند هایی اضافی در زندگی هستند!

کدام بهتر است: کشوری مثل بریتانیا که قانون دارد، یا کشوری که هرج و مرج در آن حاکم است؟

متوجه منظورت شدم، اما قانون خوب، امکان زیادی برای نوع آوری و ابداع و اجتهاد می دهد.

انگار داری اسلام را توصیف می کنی! اسلام برای ما آفاق بسیاری را برای ابداع و تصور و تفکر گشوده است، به همین خاطر قرآن خیلی زیاد به تفکر و نگاه در هستی و در تاریخ و زندگی انسانها و چیزی های دیگر فرا می خواند.

آیا از این نمی ترسید که مردم با تفکر، متوجه عیب و ایراد های دینتان بشوند؟

این فقط در مورد ادیان زمینی و تحریف شده است، اما مسلمانان هرچه بیشتر فکر می کنند، ایمان و یقین و تدین آنها افزایش می یابد و متاسفانه همین که تفکر کاهش می یابد دین داری هم کم می شود.

از اعتماد شما نسبت به دینتان تعجب می کنم.

ممکن است پرسشی از شما داشته باشم؟

بفرمایید!

چه چیزی مانع شما می شود که شما اسلام را بپذیرید؟! من احساس می کنم که شما به اسلام قانع هستید!

جورج از سئوال جمال دست پاچه شد و انگشتانش را گره کرد. به یاد نوشته آدم افتاد که درباره گریه کاترینا نوشته بود و از نیاز او به شجاعت تا بتواند تصمیم بگیرد و به یاد نوشته اخیر جانولکا افتاد و سپس آه عمیقی کشید و به یاد آورد که این همان پرسش او از دوستانش بود، پس چرا او از پاسخ دادن می ترسد، آیا دلیل آن ضعف است، یا تردید، یا نادانی و جهل و یا درنگ و عجله نکردن؟! دلیلش هر چه که باشد، پیش از اینکه به جمال پاسخ بدهد باید به خودش پاسخ بدهد، پس رو به جمال کرد:

اجازه می دهی که الان پاسخ این سئوال را ندهم؟

اختیار با شماست، من فقط این سوال را برای این پرسیدم که خوبی شما را می خواهم.

از شما متشکرم. دو یا سه روز دیگر به شما پاسخ خواهم داد.

این که به من پاسخ بدهی مهم نیست، مهم این است که به خودت و به پرسش های خودت پاسخ بدهی، متاسفانه زندگی مادی ما را به ابزارهایی تبدیل کرده است که اگر فکر کنیم، خسته می شویم و به همین خاطر بشریت در بدبختی بسر می برد.

جورج وقتی جمله «به خودت پاسخ می دهی» را شنید، آهی کشید و به یاد پیرمردی افتاد که او را دیده بود و گفت:

انگار داری مرا توصیف می کنی.

ببخشید، قصد بی ادبی نداشتم، اما این وضعیت بشر است وقتی که از خدای خود روی بر گرداند. خدای بلند مرتبه در وصف آنها می گوید: (و هر کس از یاد من روی گردان شود، زندگانی تنگی خواهد داشت و روز قیامت او را نابینا بر انگیزیم)[سوره طه:آیه 124]. و همچنین می فرماید: (پس هر کس را خداوند بخواهد هدایتش کند، دلش را برای پذیرش اسلام می گشاید. و هر کس را که بخواهد در بیراهی واگذارد، دلش را سخت تنگ کند که گویی در آسمان بالا می رود)[ سوره انعام: آیه 125]

چقدر سخت و سنگدلانه است!

ببخشید. منظورم این نبود. من فقط توصیف می کنم، دوری از خداوند سخت است. ببخشید، این فقط در وضع و حالات نیست، بلکه تمام طول زندگی است!

منظورت چیست؟

مردم به سبک های مختلف از زندگی خود می گریزند؛ بعضی از مردم خود را مشغول بازی و سرگرمی می کنند و بعضی از مردم خود را مشغول مدهای دینی می کنند که در نتیجه آن مقداری از خلاء روحی آنها پر می شود و بعضی دیگر با فلسفه تو خالی می گریزند و برخی دیگر به سوی یک مجهول می گریزند تا درباره موضوع فکر نکنند. یک بار دیگر با تمام محبت به شما عرض می کنم: چه چیزی مانع شما در رسیدن به سعادت دنیا و آخرت است؟

به شما گفتم که در خلال دو یا سه روز پاسخ خواهم داد.

در حالی که مشغول گفتگو بودند صدای در را شنیدند که باز شد، جمال لحظه ای از جورج اجازه گرفت:

لطفا یک لحظه صبر کنید، همسرم عایشه رسید.

اشکالی ندارد کمی با او صحبت کنم؟

بگذار با او مشورت کنم و نظرش را بپرسم.

در چه چیز؟

می دانم که او دوست ندارد با مردان صحبت کند، و من نمی خواهم او را به چیزی که دوست ندارد، مجبور کنم. چند لحظه مرا ببخشید.

جمال از اتاق خارج شد و جورج را در حالت حیرت تنها گذاشت، آنچه امروز اتفاق افتاد او را به شدت تکان داد، احساس می کرد که خود را گم کرده و نمی داند چکار کند. در طول روز از خود می پرسید، چه چیز مرا به مصر آورد؟ حتی سوالات من هم بازگشته اند و دارند مرا پریشان می کنند: چه می خواهم؟ چرا زندگی می کنم؟ این همه خستگی برای چه..آآآه..
در حالی که غرق سوالاتش بود جمال به همراه همسرش وارد شد، به او نگاه کرد، دید که او محجبه است و فقط قسمت کمی از صورتش پیداست.

این همسر من است، بفرمایید چه می خواهید؟

جمال به من گفت که شما می خواهید اسلام بپذیرید و سوالاتی درباره وضع زن در اسلام دارید.

من هرگز نگفته ام که می خواهم اسلام بپذیرم، اگرچه دوست دارم تا با وضعیت زن در اسلام آشنا شوم.

اگر نمی خواهی مسلمان شوی پس چرا می خواهی از وضعیت زن در اسلام آگاه شوی؟!!

فقط می خواهم بدانم.

دانستنی که سودی برای انسان نداشته باشد ارزشی ندارد، دانشی که جایگاه صاحبش را بالا نبرد بیهوده است، دانش انسان را به سوی ترس و خشیت خداوند می برد؛ به همین خاطر خدای متعال می فرماید: (جز این نیست که از خداوند، بندگان عالمش بیم دارند)[ سوره فاطر: آیه 28].

فقط می خواهم آشنا شوم، آیا دانش و معرفت به تنهایی، در میان شما عیب دارد و اشتباه است؟!

در میان ما هر دانشی که به عمل و کار وا ندارد، بی ارزش است و من فکر می کنم که بیهوده گرایی و از بین رفتن اهداف و مقاصد، یک بیماری در عقل و دین است، شما آن را به خوبی می دانید.

منظورت از «میان ما» چیست؟!

منظورم پیش ما مسلمانان است، بگذار به چیزی که تو می خواهی بپردازیم، من مطمئنم که اگر تو نمی خواستی مسلمان شوی، نمی پرسیدی.

از کجا مطمئن شدی؟!

امیدوارم این کلام خدای متعال شما را ناراحت نکند که گفت: (چه بسا کافران دوست دارند ای کاش مسلمان می بودند)[سوره حجر آیه 2]، هیچ انسان باهوش و زیرکی پیدا نمی شود که به یکتا بودن خداوند باور نداشته باشد و مسلمان نگردد و در دل او از اینهمه تعارضات امیال و ادیان تحریف شده، یک غم و غصه بزرگ نباشد.

منظورت از زیرک و باهوش چیست؟!

فردی که فکر و اندیشه ی ضعیفی دارد، می توند ورای تناقضات زندگی و دین و پرسش های درونی خود، به سوی امور حاشیه ای برود و خود را با آنها مشغول کند، اما..

اما چه؟!

اما جمال به من گفت که تو فرد باهوش و زیرکی هستی، بر اساس خبر برادرش باسم و ملاحظات خودش.

متشکرم.

وارد موضوع خودمان بشویم: « زن در اسلام»، می خواهی از کجا شروع کنیم؟

از هر کجا که دوست داری و من هر طور که بخواهم می پرسم.

اسلام زمانی آمد که عرب ها دختران را زنده به گور می کردند و آنها را زنده زنده دفن می کردند.

اوج عقب ماندگی و وحشی گری!

درست است، اما این وضع اسفناک فقط مخصوص عرب نبود، مجالس فلاسفه برای این تشکیل می شد که موضوع مهمی را بررسی کنند! که آیا زن، روحی به مانند مرد دارد؟ آیا او روحی انسانی دارد یا روحی حیوانی؟! و بحث آنها با این نتیجه پایان گرفت که زن روح دارد، اما با درجاتی بسیار پایین تر از روح مرد، در بین رومیان، مرد این قدرت را داشت تا همسرش را بفروشد، یا او را طلاق دهد و فرزند او را بپذیرد یا نه و زن در یونان هرگز ارث نمی برد.

متاسفانه درست می گویید، تاریخی زشت و ناروا است!

تمام ادیان آسمانی به عدالت با زنان دعوت داده اند، اما متاسفانه یهودیت تحریف شد و کتاب تحریف شده آنها پر از خیالات جنسی و ستم های ناگوار و تلخ بر زنان شد.

لیفی در این باره خیلی با من حرف زده و خودم هم خیلی مطالعه کرده ام.

لیفی کیست؟!

یک زن یهودی و بسیار محترم.

خیلی دوست دارم که او با پذیرش اسلام سعادتمند شود و با مشرف شدن به اسلام، گرامی شود.

گمان نکنم، به هر حال بحث را ادامه بده.

کلید دل ها به دست خداست. خوب ادامه بدهیم: و مسیحیت هم تحریف شد و متاسفانه پر از توهین و تحقیر نسبت به زن شد.

سریالی خیلی خوبی است.

بعد از آن اسلام آمد و به زن چنان احترامی داد که هیچ دینی پیش از آن چنین احترامی نگذاشته بود و چیزی هم از دین تحریف نشد؛ خداوند حفظ و حراست از آن را به عهده گرفته است.

من به عدم تحریف اسلام کاملا قانع هستم، من سئوالی دارم، اما دوست دارم اول شما بحث را تکمیل کنید.

زن در تمام دنیا هرگز آن احساس عزت و کرامتی را که اسلام به او داده، ننموده است. اروپایان هنگام داد و ستد با مسلمانان متوجه احترام زن در اسلام شدند و از آن عدالت و دانش آموزی را فراگرفتند، اما این با تحریف های کتاب مقدس و آموزه های کلیسا در تضاد بود، پس ضد کلیسا شورش کردند، اما متاسفانه مسلمان نشدند و به دنبال نظامی گشتند تا به زن عزت و احترام بدهند و عقل بشری آنها را به سوی مساوات برد.

پس عقل بشری یک درجه از ادیان بالاتر رفت؟

و البته نتوانستند آفرینش و طبیعت و نقش او را تغییر بدهند تا با مساوات خیالی آنها هماهنگ شود، پس تصمیم گرفتند او را مجبور کنند تا کارهایی مثل مردان انجام بدهد! عجیب اینکه او همان کار مردان را انجام می داد اما با نصف یا ربع دستمزد مردان! کاش مردان به همین حقوق کم و مجبور کردن او به انجام کارهای بالاتر از توانش اکتفا می کردند، اما آنها از او بهره کشی کردند و آنچه را می خواستند، از او بدون ازدواج گرفتند، پس از همسری محترم و پاکدامن به یک معشوقه هرزه بدل شد. آن وقت بود که موسسات خواهان برابری و حقوق بشر به کار افتادند و سعی کردند تا این وضع اسفناک را تغییر بدهند؛ پس خواستار برابری حقوق و دستمزد برای او شدند و در ظاهر توانستند این حق را برای او بدست بیاورند اما در حقیقت چنین چیزی حاصل نشد. سپس برای اینکه همسرش دستمزد او را تصاحب نکند یک سری شروط و ضوابط گذاشتند، بعد کشف کردند آن کسی که دستمزد او را تصاحب می کند دوست پسر اوست، یعنی بدون هیچ گونه التزام قانونی به جای ازدواج.

چیزی که شما می گویید بر تمام غرب و اوضاع و احوال آن تطبیق نمی کند.

درست است، این فقط بر قسمت بزرگی از آن تطبیق می کند و هنوز هم هستند کسانی که اخلاقشان آنها را از این کار باز می دارد، اما مصیبت این است که زن را به یک باره، به اسم برابری و به اسم لذت و آزادی از سیطره مرد، به جلو بردند تا بیش از پیش فاسد شده و دچار از هم پاشیدگی شود. تا جایی که به سطحی رسید که حیوانات هم از آن شرم دارند و آن وضع را برای خود نمی خواهند.

منظورت چیست؟!

اگر صحبت های من توهین آمیزند یا اینکه سنگددلانه جلوه می کنند، معذرت می خواهم، اما منظورم این است که متاسفانه زن به نام برابری و گرفتن حقش، بیشتر به یک اسباب بازی برای فریب و گمراهی و فساد تبدیل شده است و الا شما این همه شبکه های جنسی و فیلم ها و تجارت جنسی را چگونه تفسیر می کنید؟

می توان آنها را به این شکل تفسیر کرد که این یک نوع اظهار شگفتی از این موجود زیباست!

پس تو اعتراف می کنی که آن یک موجود زیباست و با مرد متفاوت است و برابری میان آنها ظلم به او و به مرد است، اما من آن را چنین تفسیر می کنم که در این جوامع، مرد بعد از اینکه حقوق مادی او را به تاراج برد و با به کار گرفتن او خود را راحت کرد تا کار او را انجام بدهد، بعد از آن حتی حق بشر بودن را هم از او سلب کرد و او را صرفا به یک کالا تبدیل که با او بازی می کند و خوش می گذراند و الا چطور می توان این موضوع را توجیه کرد که زن را عریان یا شبه عریان، در بسیاری از کشورها در ویترین فروشگاهها به نمایش می بگذارند، درست مثل به نمایش گذاشتن هر کالا یا دستگاه، یا ماشین دیگری!

این ها کارهای بسیار بد و ناشایستی هستند، اما هرگز نشانگر وضع جامعه ما نیستند.

دست کم اینها کارهایی شایع و برابر با قانون هستند، در حالی که حجاب برای کسی که به آن باور دارد، به شکل قانونی ممنوع است، اگرچه رواج دارد. سیستم حاکم، به زن اجازه می دهد تا کالایی برای خرید و فروش باشد، اما به زن مسلمان اجازه نمی دهد حجاب داشته باشد.

من با این اعمال سرکوب گرانه برخی از دولت های اروپایی هم مخالفم.

پس طبق معیارهای خودتان تو یک تروریست هستی! ببخشید که بحث طولانی شد، شاید اگر همسرم از من نمی خواست خدمت شما برسم تا شاید مسبب اسلام پذیرفتن تو بشوم، من نمی آمدم.

من یک مجموعه پرسش مختصر دارم، پاسخ آنها را از دیگران شنیده ام، اما برایم مهم است که جواب آنها را از زبان یک زن بشنوم.

بفرمایید.

رشته تو فیزیک است، یعنی یک دانش مهم از دانش های این عصر که از پیش ما به میان شما آمده و سطح شما را بالا برده است، با وجود این، شما حجاب می پوشید، آیا مجبور هستی؟! یا اینکه این، چیزی مثل حجاب زنان راهبه و قدیس ماست که به معنی عفت و پاک دامنی نیست، بلکه لباس سنتی آنهاست؟! یا اینکه شما در یک جامعه شهوانی زندگی می کنید که اگر این لباس را نپوشید در معرض تجاوز و آزار و اذیت قرار می گیرید؟! و یا چیز دیگری است؟!

ههه، اولا: دانش میراث بشر است؛ پیش از اینکه این دانش های معاصر از پیش شما به نزد ما بیاید، از میان ما به نزد شما آمده بود، زمانی که شما در تاریکی مطلق به سر می بردید، اما در مورد تجاوز و آزار و اذیت، تو می دانی که آن با لختی و عریانی مرتبط است، اگر آمار و ارقام را می خواهی که در این باره سخن می گویند، می توانیم خدمت شما ارایه بدهیم و اما درباره من، من به خاطر دین داری و بر این اساس که این رفتار بیشتر باعث سعادت در دنیا و آخرت می شود این کار را انجام می دهم، در دنیا باعث راحتی و آرامش می شود و آخرت هم فضل و کرمی از جانب پروردگار بزرگ است.

شما همیشه می گویید خوشبختی و سعادت دنیا و آخرت.

بله، سعادت و خوشبختی است، و فقط کسی آن را درک می کند که آن را امتحان کرده باشد.

شاید، اما به صراحت بگویید، آیا دوست داری جمال همسر دیگری اختیار کند؟ همانگونه که پیامبر شما کرده است؟!

عایشه نگاهی به جمال انداخت که با خاموشی در کنار او ایستاده بود و ادامه داد:

گمان نکنم که جمال چنین کاری بکند و دوست ندارم ازدواج دیگری داشته باشد.

اما پیامبر شما همسران زیادی اختیار کرد؟

بله، همسران پیامبر خدا(صلی الله علیه و سلم) متعدد بودند و اسم یکی از همسران او، مثل من عایشه بود.

پس چرا می خواهی جمال به او اقتدا نکند و همسر دیگری جز شما اختیار نکند؟!

اسلام از من نخواسته که زن نباشم، حق من است که حسود باشم. اسلام از من نخواسته که ذلیل و خوار باشم و نتوانم میل و خواسته قلبی ام و چیزی را که دوست دارم اظهار کنم، اما من مطمئنم که تعدد همسران بهتر از تعدد دوست دختر است.

و حتما عدم تعدد، به طور کلی بهتر است.

من بر این اعتقاد هستم که این قسمتی از طبیعت بشری است که برخی از مردان به چند همسر نیاز دارند و به همین خاطر چند همسری خاص اسلام نیست، بلکه تقریبا در همه ادیان وجود دارد، اما تفاوت اساسی این بود که در ادیان پیشین، بدون محدودیت بود، سلیمان نبی با هزار زن ازدواج کرد، آدم با سیزده زن و داوود پیامبر با شصت و نه زن ازدواج کرد و در اسلام چند همسری فقط به چهار تا محدود شد.

اما ما الان چند همسری را باور نداریم و بیشتر نظام ها آن را ممنوع کرده اند.

کتاب مقدس شما پر از نمونه های متعدد چند همسری است و رجال دین از تفسیر آن به سختی افتاده اند، برخی اظهار کرده اند که اینها اشتباهات بشری بوده و بر علیه پیامبران سخن گفته اند و برخی دیگر گفته اند این مربوط به یک دوره از تاریخ است که در آن جنگ های وحشتناک رواج داشته است و زنان بیش از مردان بوده اند و با واقعیت کنونی مخالفت کرده اند، چرا که جنگ ها هم اکنون بسیار سخت تر و وحشتناک تر هستند و دسته دیگری هم گفته اند: خداوند از این مطلب رجوع کرده است، پناه بر خدا، خداوند را ناقص و نادان می نمایند، خداوند از آنچه می گویند بسیار به دور و پاک است.

به هر حال ما دینمان را توسعه دادیم و سیستم ها و قوانین خود را بهبود داده ایم تا از چند همسری جلوگیری کنیم.

بسیار خوب» دین مان را توسعه دادیم» اصل این است که دین حق برای همه زمان ها و مکان ها شایستگی داشته باشد و نیازی به توسعه نداشته باشد، مگر اینکه ناقص باشد؛ به همین خاطر خدای تعالی درباره اسلام می گوید: (امروز دین شما را برایتان تکمیل کردم و نعمت خود را برای شما به پایان رساندم و اسلام را به عنوان دین برای شما پسندیدم)[ سوره مائده، آیه 3]، ما دین خود را توسعه نمی دهیم، چرا که آن کامل و تمام است.

به هر حال ما سیستم ها و قوانین خود را توسعه دادیم تا از چند همسری ظالمانه جلوگیری کنیم.

بله، در اکثر کشورهای اروپایی و امریکا، چند همسری را به شکل کلی و قطعی منع کردید و داشتن دوست دختر و معشوقه را به شکل واضح و صریح اجازه دادید.

مهم این است که ما اجازه چند همسری نمی دهیم.

و برای اینکه زندگی و طبیعت بشری و اجتماعی به شکل طبیعی جاری باشد و نیاز برخی از مردان به بیش از یک زن حل شود، به وجود چندین معشوقه و دوست دختر اجازه دادید. و خطرناک تر از آن اینکه: در برخی از کشورها وجود چند شوهر، به جای چند زن پذیرفته شده است، و ازدواج گروهی را به رسمیت می شناسند، اما چند همسری را ممنوع می کنند. بدون تردید برای زن بهتر است که شوهر او چند همسر داشته باشد تا اینکه چندین معشوقه داشته باشد و یا ازدواج زشت و قبیح گروهی انجام بدهند. از زشتی حرفم عذر می خواهم.

بسیار خوب، اما دانشی که شما آموخته اید و آموزش می دهید، در بسیاری از مواقع با دین شما مخالفت دارد!

دانش و علم با دین ما مخالف است! تو یا از دین ما خبر نداری یا اینکه از دانش و علم چیزی نمی دانی! به هر حال جمال از رابطه علم با دین آگاه تر است و او از من خواست تا پیرامون قضیه زن با شما بحث بکنم و من این را نمی خواستم اگر درخواست جمال نمی بود و این حرفش که گفت: این خدمت به دین است. اگر به من اجازه بدهید از شما ممنون خواهم بود، چون می خواهم به درس و مشق پسرم رسیدگی کنم.

عایشه بیرون رفت. جورج با تبسمی حیرت آمیز رو به جمال کرد.

من داشتن چنین همسری را به شما تبریک می گویم، او شایستگی مرد بودن را دارد و نه زن بودن.

هه هه.

چه شده؟ به چه می خندی؟!

پس تو می دانی که مرد به مثل زن نیست، پس چرا داد برابری می دهی؟! باور کن از او لطیف تر و کسی که بیشتر شوهرش را دوست داشته باشد، پیدا نمی شود؛ او زنی متدین است و پیامبر خدا (صلی الله علیه و سلم) به او سفارش کرده تا از من پیروی کند.

به تبعیض برگشتیم، و چرا پیامبرت به تو سفارش نکرده که با او به خوبی رفتار کنی؟

چرا، سفارش کرده و فرموده است:(بهترین شما کسی است که به خانواده خود بیشتر خوبی کند و من از همه شما بیشتر به خانواده خود نیکی می کنم)، او گفت که او بیش از همه به خانواده خود نیکی می کند. من از بحث با تو لذت می برم، اما به من اجازه می دهی برای ادای نماز عصر بروم.

الان ساعت چهار و نیم است، اگر مناسب باشد با هم برویم بیرون، شما نماز بخوانید و من یک ساعتی گشتی در قاهره می زنم و بعد مرا پیش مصطفی می بری. او مرا برای شام دعوت کرده و البته نمی دانم چرا؟

(4)

جورج در ماشین منتظر تمام شدن نماز جمال ماند و بعد از تمام شدن آن، به چهره کسانی که از مسجد بیرون می آمدند دقت کرد، فردی را که چهره ای شبیه اروپایان داشت دید، به او اشاره کرد و با خوش آمد گویی و سلام به سمت او رفت. او با انگلیسی شکسته بسته ای به جورج پاسخ داد:

سلام من ولیم پیتر هستم، تو اهل کجا هستی؟

من جورج و از بریتانیا هستم.

و من از آلمان هستم.

اما تو با مسلمانان نماز می خواندی!

بله من یک مسلمان از آلمان هستم.

از آلمان هستی یا اینکه مصری هستی که در آلمان زندگی می کنی؟

نصف مسلمانان در اروپا، از ساکنان اصلی هستند و من یکی از آنها هستم، تعداد مسلمانان در آلمان بیش از چهار میلیون نفر است و حدود پنج درصد جمعیت آن را تشکیل می دهند.

می دانم، مسلمانان در بریتانیا بیش از دو میلیون نفر هستند که حدود سه درصد جمعیت را تشکیل می دهند، اما اگر اجازه بدهی پرسش من این است که آیا تو مسیحی بودی؟

پدر و مادر من مسیحی بودند، اما من ملحد و بی دین بودم و خدا را شکر که مسلمان شدم و از این بابت خوشبختم. و الان فقط برای آموختن اسلام اینجا آمده ام.

چه چیزی تو را به اسلام کشاند؟!

این سوالی است که زیاد با آن مواجه می شوم، من می توانم انگیزه هایم را برای مسلمان شدن در سه کلمه خلاصه کنم، من به دنبال سه چیز می گشتم: حقیقت، سعادت و عدالت.

و آیا آنها را در اسلام یافتی؟! و چطور؟

بله یافتم، اگر توضیحات بیشتری می خواهی می توانی بعدا مرا ببینی، من از شما عذر خواهی می کنم چرا که قراری با یکی از دوستانم دارم، این کارت من است که همه مشخصات من در آن نوشته شده است.

از شما متشکرم و از اینکه وقتتان را گرفتم پوزش می خواهم.

جورج به ماشین بازگشت، دید که جمال منتظر اوست:

کی برگشتی؟

دیدم با کسی صحبت می کنی، نخواستم حرفتان را قطع کنم، به هر حال الان ساعت پنج و نیم است، برای دیدار با مصطفی چقدر مانده؟

تقریبا یک ساعت، واقعیت این است که من خسته هستم و دلم می خواهد به هتل بروم و استراحت کنم، اما مصطفی خیلی اصرار داشت و البته دلیل آن را نمی دانم. به او یک قول دادم و نمی خواهم بر خلاف آن عمل کنم.

بسیار خوب، قرآن کریم و نبی خدا (صلی الله و علیه و سلم) بر وفای به عهد و پیمان تشویق کرده اند، شاید خیری در آن باشد. پیشنهاد می کنم در یک ساعت باقی مانده با قایق سواری بر روی نیل، مقداری استراحت کنی، مکان قرار شما نزدیک نیل است.

فکر خوبی است.

به سمت نیل رفتند و قایقی را به مدت یک ساعت اجاره کردند و به آرامی بر روی نیل حرکت کردند و جورج از آن احساس راحتی و آرامش کرد و به نظرش رسید اطلاعات فراوانی که در ذهنش پراکنده بودند، کم کم ترتیب و جایگاه خود را پیدا می کنند، سپس به مکان قرار مصطفی رفتند.

از شما متشکرم، گردش زیبا و به موقعی بود.

ان شاء الله که مقداری استراحت کرده باشید.

بله اما فشار و خستگی سوالات همچنان بر من هست، اگر چه استراحت کرده باشم.

چه سئوالاتی؟

ممکن است سوالاتی از شما داشته باشم؟

بفرمایید.

آیا از خودت نپرسیده ای که چرا آفریده شده ای؟

چرا، خیلی زیاد.

چطور به خودت پاسخ می دهی؟ یا اینکه چطور از این سوال فرار می کنی؟

چرا فرار کنم در حالی که پاسخ به شکل واضح در کنار من است!

پاسخ آن چیست؟

خدای متعال می فرماید: (جن و انسان را جز برای عبادت نیافریده ام)[ سوره ذاریات: آیه 56].

آیا منظورت این است که من آفریده شده ام تا فقط نماز بخوانم و روزه بگیرم!

نه، تو برای عبادت آفریده شده ای، عبادت به مفهوم شامل و فراگیر آن، و نماز و روزه فقط اجزای مهمی از عبادت هستند.

چطور؟

عبادت شامل همه چیز در زندگی ماست؛ عبادت مخصوص روز خاص یا مکان خاص و یا سن خاصی نیست، تا جایی که رسول خدا(صلی الله علیه و سلم) به ما می آموزد که حتی نزدیکی یکی از شما با همسرش که از او لذت می برد، پاداش و اجر دارد.

چطور؟

پیامبر ما (صلی الله علیه و سلم) این موضوع را توضیح داده است: (آیا غیر از این است که این رابطه در غیر جای خود، یعنی در حرام، باعث گناه می شود؟ پس همین طور هم اگر در حلال باشد، به او پاداش می رسد. به همراه اخلاص نیت برای خدا) و به این طریق تمام زندگی برای خدا می شود: نماز، قربانی و بلکه همه زندگی و مرگ همانطور که خدای باری تعالی می فرماید: (بگو: بی گمان نمازم، عبادتم، زندگی ام و مرگم همه در راه خداوند، پروردگار جهانیان است)[ سوره انعام، آیه 162].

و برای چه زندگی می کنی؟

می توانم همان پاسخ قبلی را به شما بدهم و صادق باشم، می توانم بگویم: برای آبادانی زمین و زندگی و توسعه آن، و این هم درست است و حقیقت این است که آبادی زمین و زندگی و توسعه آن، از جمله مهمترین عبادات تلقی می شوند، خدای متعال می فرماید: (او شما را از زمین پدید آورد و شما را در آن به آباد کردن گمارد)[ سوره هود، آیه 61].

متاسفانه رسیدیم. اما فردا بحثمان را تکمیل خواهیم کرد، فردا ساعت ده صبح منتظرت هستم؛ دلم می خواهد کمی استراحت کنم، قرار من با آخرین شرکت، ساعت یازده صبح است.

بسیار خوب.

جورج به سراغ مصطفی رفت، به او خوش آمد گفت.

همه چیز آماده است، شام در یک رستوران مناسب، در یکی از هتل های همین اطراف خواهد بود، آنجا همه منتظر ما هستند.

بسیار عالی.

مثل اینکه خسته هستی. ما همه چیزهایی را که تو را به نشاط می آورد و سرزندگی ات را باز می گرداند، آماده کرده ایم. متاسفانه ما مصری ها وقتی یک دوست و عزیز از اروپا به دیدن ما می آید، فراموش می کنیم که زندگی مصری برای اروپاییان مناسب نیست.

چطور؟

من تحصیلات دانشگاهی ام را در آمریکا گذرانده ام و سبک زندگی شما را خوب می دانم. امروز هرچه که تو را شادمان می کند، خواهی دید.

در نزدیکی یک هتل، مصطفی خودرو اش را پارک کرد و پیاده به سمت یک ورودی جانبی رفتند که با نورهای رنگارنگ و پوستر درخشان بود، موسیقی پرسر و صدا همه جا را فرا گرفته بود، مصطفی دستش را روی شانه جورج گذاشت و به او نزدیک شد تا چیزی بگوید:

ما یک جایگاه ویژه داریم که گنجایش همه ما را دارد.

وقتی به جایگاه رسیدند، با چهار زنی که صبح آنها را دیده بود و منتظر او بودند، مواجه شد.

به گمانم شما صبح با آنها آشنا شده اید، آنها را اینجا آوردم تا از نزدیک، بیشتر با آنها آشنا شوید. این سمیره است و این منال، عایشه و دیانا.

سمیره با لبخند دستش را دراز کرد و جورج هم با تبسم با او دست داد و سپس با بقیه افراد مجلس دست داد.

خودم را معرفی می کنم، من منال علی هستم، بیست و چهار سال سن دارم و برای خدمت به شما آماده ام.

بسیار خوب. ممکن است همگی مثل منال خودتان را معرفی کنید.

من سمیره نظمی هستم، بیست و سه سال سن دارم و برای این آمده ام که تو را خوشبخت کنم.

من عایشه خالد هستم، بیست و پنج ساله هستم و به خاطر تو آمده ام.

و من دیانا سامح هستم و بیست و پنج سال دارم.

خوش آمدید و من هم جورج هستم و سنم حدود چهل سال است.

مصطفی از صندلی خود بلند شد.

با اجازه شما، چند دقیقه دیگر برمی گردم. جورج، تو می توانی از وقت لذت ببری.

این دیدار برای من غافلگیر کننده است، من نمی دانستم که اینجا همدیگر را خواهیم دید.

مصطفی به ما گفت که ما را به عنوان هدیه به شما تقدیم خواهد کرد.

متوجه نمی شوم؟

تو اینجا تنهایی و ما به خاطر تو آمده ایم.

آها.. متوجه شدم، تا چه حد شما برای خدمت و سعادت من آمادگی دارید؟

هه هه، تا بیشترین حد ممکن.

هرچه می خواهی درخواست کن، آن وقت میزان خدمت ما را خواهی دید.

جورج در سکوت به چهره چهار دختر نگاه کرد، واقعا زیبا بودند، لبخند دلنشین آنها فریبنده بود. اما از آنها و تفکر پست شان احساس تنفر کرد، تصمیم گرفت سکوتش را بشکند و با آنها حرف بزند.

از شما درخواست هایی دارم و از عایشه شروع می کنم.

من منتظر اشاره تو هستم.

یک سئوال دارم: آیا شما با همسر پیامبرتان هم اسم نیستید؟

بله، اما چرا می پرسید؟

پس شما در همه کارهایت به او اقتدا می کنی؟!

چرا این سئوال را می پرسی؟ هرچه می خواهی درخواست کن، من خواسته ات را بر آورده می کنم.

درخواست من این است که به من پاسخ بدهی.

به من توجه کن. من سمیره و مسیحی هستم، از این سئوال هایی که دوست مرا دچار مشکل می کند چه منظوری داری؟

از او دفاع می کنی؟!

بله، او دوست من است و حق من است که در این وضع سخت به او کمک کنم.

از او دفاع می کنی تا فشار را از روی او برداری، در حالی که به نظر تو او کافر و دوزخی است، چرا که مسیح او را از گناهانش نجات نمی دهد!

من در ظاهر مسیحی هستم اما در حقیقت یک لائیک ام و به جز به دانش و نتایج آن، به چیز دیگری اعتنا ندارم.

تو به ادعای خودت دانش را دوست داری؛ در حالی که دبیرستان را تمام نکرده ای، دانشگاه جای خود دارد و امتیاز تو فقط زیبایی توست!

اما نمی خواهی این زیبایی را بیازمایی؟ یا آن را بچشی و از آن لذت ببری؟!

شاید، اما من یک خواسته دارم، آیا آنچه تو انجام می دهی با مسیحیت در تناقض نیست؟

به تو گفتم که من لائیک هستم.

منظورت این است که تو ملحد و بی دین هستید؟

بله، من تفاوتی میان آن دو نمی بینم.

آیا چشیدن زیبایی تو با اخلاق و قانون مخالف نیست؟

ما با قانون اینجا بیشتر از شما آشنا هستیم و اخلاق هم موضوعی نسبی است.

چطور؟

چیزی که در نظر فردی مخالف اخلاق است، شاید برای دیگری اوج اخلاق مداری باشد.

یعنی هیچ اصول و اساسی وجود ندارد؟

اصول و مبادی من فقط مصلحت خود من است.

اصول اکثر بی دینان و ملحدان، مصلحت و عمل گرا بودن است!

خوب حالا می خواهی سعادت چشیدن زیبایی را بدانی؟

الان از منال می پرسم.

نیازی به سوال شما ندارم، کاری که من انجام می دهم یک ننگ و عار است که نیاز و این مرد پلید، _مصطفی_ ما را به آن وادار کرده است، عایشه بلند شو، برویم.

خوب چرا شما حاضرید کاری را انجام بدهید که ننگ و عار است؟

عایشه و منال بیرون رفتند و سکوتی بر جایگاه حاکم شد، در حالی که صدای موسیقی گوش خراش در همه جا پخش بود، و این سکوت ادامه داشت تا اینکه پیش خدمت آمد.

مصطفی مقداری نوشیدنی روحی برای شما درخواست کرده، اما به ما گفته که حق انتخاب را به شما بدهیم، کدام را انتخاب می کنید؟

ببخشید. من چیزی نمی نوشم.

نمی نوشی! پس چرا همراه این دختران زیبا با اینجا آمده آمده ای؟ به هر حال مجلس رقص نیم ساعت دیگر شروع می شود. مصطفی گفت که او شما را تنها گذاشته تا از وقتت لذت ببری و ساعت هشت و نیم خواهد آمد تا مهارت تو را در رقص ببیند، اگر نظرت عوض شد و خواستی با نوشیدن مشروب به خودت شادی و آرامش بدهی، اشاره کن تا آن را برایت بیاورم.

نمی نوشی! تو مسیحی نیستی و اروپایی هم نیستی! انتظار داشتم بعد از نوشیدن، بیشتر با زیبایی کنار بیایی!

چرا؟ آیا از لوازم مسیحیت، نوشیدن است؟!

تا حدی بله، حتی کشیش ها هم شراب می نوشند و آن را عبادت می دانند و به آن شراب مقدس می گویند.

آیا از ضروریات اروپایی بودن این است که باید شراب بنوشم؟

در اکثر مواقع بله، اروپاییان مسلمانانی سختگیر نیستند. مصطفی از قانع کردن عایشه و منال برای برگشتن، خسته و درمانده شد، چرا که این شکل رد کردن تو امکان دارد آنها را به دو مسلمان متشدد و سخت گیر تبدیل کند.

اوه، پس من به یک دعوتگر اسلامی متشدد و سخت گیر تبدیل شده ام!!

دیانا در تمام مدت جلسه ساکت بود و یک کلمه هم حرف نزده بود، جورج با تعجب متوجه او شد و با خود گفت: من صبح از او خوشم آمد، چرا که تنها کسی بود که پیرامون کامپیوتر تخصص داشت و در این زمینه از مهارت حرفه ای برخوردار بود.

از تو چه خبر؟ تو که در میان اینها ناهمگون هستی!

چرا من بین آنها ناهمگون هستم؟

آموزش دیده، بافرهنگ و ساکت!

اما من هم مثل آنها یک کالا هستم که به شما هدیه داده شده است.

چرا پذیرفتی یک کالا باشی؟

تا از خودم فرار کنم.

چطور؟

من از زندگی خسته و بیمار شدم؛ پس سفارش دایی من به مصطفی این بود که با شادی و سرور مرا از این مشکلات روحی بیرون بیاورد.

نظر خودت چیست؟

اگر من برای زندگی معنی و مفهومی می یافتم، صاحب نظر بودم! اما من مثل پری در مسیر باد هستم که زندگی، مرا بدون هیچ معنا و مفهومی می گرداند، شاید عقیده دایی من، یعنی شاد بودن همراه با مصطفی، برای من بهتر باشد!

برای تو بهتر این است که از زندگی خودت فرار کنی و عمرت را تلف کنی و به یک کالا تبدیل شوی؟!!

شاید تو معنای بی هدفی و ضایع شدن را ندانی و الا این حرف را به من نمی زدی، خودکشی از این وضعی که من در آن هستم بسیار بهتر است.

اما شما در دینتان می دانید که چرا زندگی می کنید و چرا آفریده شده اید؟

من نمی دانم و خیلی از شما ممنون خواهم بود اگر به من خبر بدهی.

دوست مسلمانم به من گفت که شما برای عبادت خداوند آفریده شده اید و معنای عبادت یک فلسفه زیبا را در بر دارد.

اما من مذهب ارتودکس دارم و مسلمان نیستم.

مسلمان همان دو نفر بودند که منصرف شدند و رفتند و حالا شما می توانید بیشتر لذت ببرید؛ زمان شروع شدن جشن نزدیک است.

با توجه به اینکه شما دو نفر مثل من مسیحی هستید، من موافقم که امشب لذت ببرم، اما به شرطی که دایانا مرا قانع کند.

تو را به چه چیزی قانع کنم؟

مرا به این قانع کن که خوشبختی در این است که من از زیبایی دلفریب شما لذت ببرم و در این است که شراب بنوشم و دنیا را فراموش کنم و از بدبختی زندگی فرار کنم و به بهشت فراموشی برسم.

سمیره بهتر از من می تواند تو را قانع کند.

شرط من این است که تو مرا قانع کنی دیانا.

سمیره یکی از زیباترین دختران مصری است و او رقاصه ای ماهر است که همه دنیا را از یاد تو می برد، مخصوصا اگر همراه او جام شرابی هم بنوشی، آیا قانع شدی؟!

دارم قانع می شوم، اما چرا می گویی سمیره؟ چه می شود که اگر من از تو بخواهم اول تو بنوشی و من اول با تو برقصم؟

با وجود اینکه من در طول زندگی ام هرگز ننوشیده ام اما با این وجود موافقم، من الان خیلی احساس تنگی و سختی می کنم و دلم می خواهد از این سئوالاتی که زندگی مرا نابود کرده، نجات پیدا کنم.

چه سوالاتی؟!

مدت زمانی طولانی است که سوالاتی همیشگی برای من مطرح می شود مبنی بر اینکه علت وجود و آفرینش و معنای زندگی و چیزهایی مثل این چیست.

آیا فکر می کنی که نوشیدن شراب و رقصیدن، یا داشتن رابطه جنسی، می تواند این سوالات را از یاد تو ببرد؟

دست کم به طور موقت، من آماده ام تا خواسته های تو را انجام بدهم؛ دیگر بیشتر این پرسش های خسته کننده مطرح نکن.

من هم مثل تو بودم و این سوالات مرا هم خسته کرده بود، اما من به این مطمئن هستم که فرار از آنها، شیوه و روش افراد کودن و نفهم است و درسترین کار، روبرو شدن و پاسخ دادن به آنهاست.

من هم همینطور هستم! اما خسته شدم.

ادبیات و فرهنگ و عقل و دانش تو زیباست، تمام این زیبایی ها را به خاطر زیبایی جسم از بین نبر.

من الان می خواهم بروم، از تمام نصایح و توهین هایی که به من کردی متشکرم. سپس بلند شد و رفت.

فقط من و تو مانده ایم و من آماده هستم، دوست داری اینجا با هم برقصیم و لذت ببریم، یا در هتل خودت؟

مصطفی کجاست؟

مصطفی ما را تنها گذاشت تا بیشتر از همدیگر لذت ببریم، یالا بجنب.

باشه برویم.

جورج به همراه سمیره به راه افتاد، سمیره به طرف جایگاه رقص رفت، در حالی که جورج دور زد و به طرف در رفت تا خارج شود. وقتی می خواست خارج شود مصطفی را دید که ایستاده و دست دختری را گرفته است. به تندی نگاهی به او انداخت و از او روی برگرداند و خواست تا خارج شود.

جورج صبر کن. دوست من چه شده؟

هیچ چیز نشده، خسته هستم و دلم می خواهد در هتل استراحت کنم.

بیا سوار شو تا تو را برسانم.

بسیار خوب، لطفا سریع تر.

به نظرت دخترها چطور بودند؟!

همگی بسیار زیبا بودند.

من شما را تنها گذاشتم تا راحت باشی و از آنها لذت ببری.

به اندازه کافی از آنها لذت بردم.

از کدام یک بیشتر خوشت آمد؟

همگی. راستی، آیا تو مسلمان هستی؟

بله، من هم نام رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) هستم.

ای وای، این چه ننگی است که از تو به مسلمانان می رسد!

چه می گویی؟

هیچی، تو مثل دوست من جمال، مسلمان هستی، اما تو با او خیلی تفاوت داری.

به تو گفتم که او سخت گیر و تندرو است و من در خارج از کشور درس خوانده ام و دنیا را دیده ام.

امیدوارم عجله کنی، چون من خسته هستم و می خواهم زودتر به هتل برسم.

قرار ما فردا ساعت چند است؟

فردا با هم قراری نداریم؛ اما با هم تماس خواهیم داشت.

جورج به هتل رسید، در حالی که از حیرت و شگفتی دو دستش را به هم می زد، روز بسیار طولانی داشت، روزی پر از تناقضات و چیزهای غافلگیر کننده. احساس سنگینی می کرد؛ به محض رسیدن به هتل، روی تخت دراز کشید و احساس کرد که سوالاتش دارند با شدت و سختی خود را مطرح می کنند و به یاد دیانای درس خوانده و با فرهنگ افتاد که شک، او را مثل خودش مورد حمله قرار داده و از هم دریده است و از این وضع به سوی لذت جویی و تفریح گریخته است و به یاد سئوالی افتاد که برای دوستانش مطرح کرده بود و جمال هم از او پرسید:» چه چیزی مانع توست که به اسلام وارد شوی»..
جورج همچنان فکر می کرد تا اینکه به خواب فرو رفت و تا ساعت هشت و نیم صبح متوجه خود نبود. وقتی بیدار شد متوجه شد که با لباس بیرون و در حالتی نزار به خواب رفته است.