face
   

افتادن ماسک ها

افتادن ماسک ها

(1)

بعد از بازگشت از رم، جورج احساس کرد، بیش از پیش احساس نشاط، سر حالی و شادابی می کند، احساس کرد بسیاری از فشارها و لواپسی ها از دوش او افتاده است، تا جایی که از خود می پرسید: آیا این احساس به سبب کارهای زیاد و مطالعات است که بیشتر وقت او را گرفته است و یا اینکه به سبب حیرت و افکار منفی او نسبت به انجیل و خدا و بلکه تمام مسیحیت با تمام فرقه های آن است؟ و یا آنچه الان احساس می کنم، فقط به مانند شادی بچه ای است که اسباب بازی خود را شکسته است، پس بعد از اینکه کلیسا و سیستم پاپی و انجیل آن، در وجود تو شکسته شود، چه خواهد شد؟ و اسباب بازی جدید را در کجا خواهد یافت؟ و یا اینکه ملحد و بی دین باقی خواهد ماند و خوشی روحی و زندگی و سعادت را از دست خواهد داد؟ پس با صدای که تمام وجودش را تکان داد، فریاد زد، یا الله یا الله...
کاترینا نیز از این سفر راضی بود و با روحیه ای متفاوت بازگشته بود. آیا خوشحالی همسر و فرزندانش، او را شادمان کرده بود؟! یا این سعادت نتیجه کنار رفتن ماسک هایی بود، که از دیدن آنها متعجب بود و به زندگی به شکلی دیگر می نگریست؟ یاد آورد صدمه روحی خود از برخورد کشیش و ضعف او را و به یاد ضعف خود افتاد، در برابر آن مصری و کتابی که به او داد، و به یاد سکوت خودش در برابر جانولکا و دلایل او افتاد، با خود گفت: اما من یقینی دارم که از شک بهتر است و باز به خود باز می گشت و از خود می پرسید:چرا من الان بیشتر احساس خوشبختی می کنم؟!
بعد از اینکه به خانه برگشتند و امور خود را مرتب کردند، جورج ایمیل خود را گشود؛ تا ببیند آیا پاسخ دوستانش رسیده است یا نه؟ دید که همه پاسخ داده اند، پس به مانند گذشته پاسخ ها را خلاصه و برای همه ارسال کرد.
لیفی: بله، با وجود اینکه من از مسلمانان خوشم نمی آید، زیرا آنها پدرم را کشته اند، اما به خاطر شناخت شر و بدی آنان و چگونگی نجات یافتن از آنها، اسلام را باید شناخت. حبیب: بله آن یک دین آسمانی است، که اطلاعات ما از آن بسیار ناقص و کم است. تام: بله، شاید در آن چیزی بیابم که در بقیه نیافتم. آدم: قطعا بله، لازمه چنین تحقیق و پژوهشی، شناخت تمام ادیان آسمانی است. جانولکا: بله من دوست دارم همه چیز را بشناسم و از آن سر در بیاورم.
در میان پاسخ هایی که رسیده بود، جواب کاترینا را ندید، او از وقتی که به رم رفته بودند، ایمیل خود را باز نکرده بود. جورج حلقه پنجم را نوشت و آن را برای همه فرستاد.
« حلقه پنجم: از اینکه پاسخ همگی شما مثبت بود غافلگیر شدم، اگر چه انگیزه های متفاوتی برای این کار ذکر شده بود و پرسش امروز این چنین است: دوست دارم تا به اختصار هر شخص میان کتابهای آسمانی سه گانه( عهد عتیق، عهد جدید و قرآن ) یک مقایسه ای انجام دهد جورج، لندن»
دقایقی بعد از ارسال نامه تلفن همراهش به صدا در آمد، تام بود، صدایش از پریشانی و نگرانی حکایت می کرد.

چه شده؟

هیچی، فقط خواستم از رسیدن شما مطمئن شوم، دوست دارم شما را ببینم، کی می شود یکدیگر را ببینیم؟

45 دقیقه می شود که ما رسیده ایم و الان هم دیر وقت است، آیا فردا صبح خوب است و الا الان بیا؟

ببخشید من متوجه وقت نبودم، عذر می خواهم، فردا ساعت ده صبح، به خانه شما خواهم آمد.

منتظر تو هستم، به اذن خدا خیر خواهد بود.

- ممنونم جورج، باز هم عذرخواهی را تکرار می کنم.

تماس تام جورج را نگران و دلواپس کرد، فورا به یاد نامه تام و حک شدن حسابش در فیس بوک افتاد، به صفحه تام در فیس بوک رفت و غافلگیر شد. عکس هایی از کاترینا را با لباسهایی ناشایست با تام دید! خواست تا در آن دقت کند، دید که براءت و پاکی در عکس ها بر صورت او نقش بسته است، عکس ها شوک شدیدی بر او وارد کرد، صدمه ای که خوشی سفر رم و لذت آن را از یادش برد، با خود گفت:

گویی تمام چیز حتی پاکی نیز یک خدعه و فریب است!

خواست تا دوباره با تام تماس بگیرد، اما ترجیح داد تا فردا ساعت ده صبح، صبر کند تا ببیند چه خواهد شد. خواست بخوابد اما نتوانست، خیال کاترینا با تام از ذهن او خارج نمی شد، نمی دانست چگونه دروغی را که تام با کاترینا به آن اتفاق کرده بودند، باور کرده است؟ لعنت بر این زندگی. لعنت بر اصول با ارزش که مردم ادعا می کنند به آنها پای بند هستند، در حالی که دروغ می گویند. زمان بی حرکت چقدر طولانی می شود! حتی زمان هم آرایش قلابی و فیلم بازی کردن را وارد است، گاهی خود را دراز و طولانی جلوه می دهد و گاهی خود را کوتاه نشان می دهد، در حالی که در هر دو حال یکسان است.
کاترینا ساعت نه صبح بیدار شد، جورج خود را به خواب زد. به او نزدیک شد و او را بوسید و به آرامی گفت:

عزیزم من برای خرید برخی چیزهای مورد نیاز می روم، با اجازه شما، برای خرید برخی وسایل خانه بیرون می روم.

به محض بیرون رفتن کاترینا جورج از تختخواب پایین آمد و خود را برای آمدن تام مهیا کرد، سر ساعت ده تام رسید و جورج با ناراحتی از او استقبال کرد.

از اینکه بی موقع مزاحم شما شدم معذرت می خواهم، موضوع بسیار ساده، اما بسیار نگران کننده است.

بفرما

آن را نداشتی؟

چرا، اما چه هست.

درگیری با براد به شدت آغاز شده است.

آیا انتظار به یک درگیری زشت تبدیل شده است.

آیا از براد چیز دیگری انتظار داری؟

نه،لطفا اجازه بدهید تا حرفم را تکمیل کنم، او به من پیشنهاد داد تا با گروه آنها در خرید و فروش مواد مخدر همکاری کنم و الا مرا رسوا خواهند کرد، من همکاری را نپذیرفتم پس تهدید کرد و این تهدید را چند بار تکرار کرد اما من نپذیرفتم، چند روز پیش از این دیدم، صفحه ام در فیس بوک باز نمی شود غافلگیر شدم، با خود گفتم شاید یک اشکال فنی باشد، سپس وقتی دیدم برخی عکس های غیر اخلاقی پیشین بر آن ظاهر شده است، خیلی تعجب کردم و از این رویداد غافلگیر شدم.

و این 100% احتمال داشت، اینطور نیست؟

لطفا اجازه بده حرف خود را تکمیل کنم، بعد از اینکه عکس ها را بر صفحه من گذاشت درخواست همکاری را تکرار کرد، من هم پاسخ رد را تکرار کردم، بعد از این کاری زشتر از آن را شروع کرد، شروع به تلفیق عکس های من با عکس های غیر واقعی نمود و آنها را در صفحه گذاشت.

خوب از من چه می خواهی؟

نمی دانم چه بگویم، اما او عکس کاترینا را به شکل عریان با من فتوشاپ کرده است، در حالی که ما در کلیسا بوده ایم.

می خواهی بگویی عکس هایی که از خیانت شما گواهی می دهند و بر صفحه تو در فیس بوک است واقعی نیست؟

این ها واقعا غیر واقعی هستند.

فکر می کنم، همسرم باید در این باره حرف بزند، من مطمئنم که آن عکس اوست.

بله عکس اوست، اما یک عکس فتوشاپ است و عکس واقعی نیست.

تام کافی است، بازی با من بس است!

شما در عکس دقت کن، فتوشاپ بودن آن مشخص می شود.

از خانه من برو بیرون، برو بیرون!

جورج بر من و کاترینا ظلم نکن.

برو بیرون، برو بیرون.

جورج بر مبل سالن دراز کشید نمی دانست چکار کند، در یک حالت عصبی بسیار سخت بود. تلفنش به صدا در آمد به شماره نگاه کرد دید شماره آدم است،گفت: مثل اینکه همه برای من برنامه دارند فقط فرد نادان در صحنه تئاتر من هستم. این دیگه الان چه می خواهد؟!

الو بله آدم!

سلام،دلم برات تنگ شده است.

چه می خواهی؟

هیچ چی، فقط خواستم عرض سلامی بکنم!

ممنون، خداحافظ.

جورج تلفن را گذاشت در حالی که فکر می کرد به کاترینا که چند دقیقه دیگر خواهد رسید چه بگوید، احساس می کرد به او توهین شده است، توهین خیانت، کلاه گذاشتن بر او و سوء استفاده از او، وقتی دید کاترینا با لبخند وارد می شود خود را کمی کنترل کرد.

صبحانه آماده به مانند هتل رم پیدا نمی شود، صبحانه خوردی یا می خواهی چیزی برایت آماده کنم؟

چیزی نمی خواهم.

یک استکان شیر یا چای می نوشی؟

ممنون.

با من در خوردن چیزی، اگرچه کم همراهی کن.

به تو گفتم چیزی نمی خواهم نمی فهمی؟

جورج چه شده است؟

کاترینا ماسک ها از چهره افتاده است.

چه ماسکی؟

صفحه تام را جلویش باز کرد و با خشم و عصبانیت به اتاق خواب رفت.

نگاه کن، ای زن عابد و پرهیزکار، تو یک حیوان وحشی کوچک هستی و اگر راهبه می شدی به مانند کشیشان و راهبان کلیسا به یک حیوان وحشی بزرگ بدل می شدی، نگاه کن..

کاترینا عکس ها را نگاه کرد و با گریه خود را به جورج رساند.

تام مردی دروغگو و پلید است، این من نیستم.

آیا یک هنر پیشه ماهر نیاز داری تا نمایش را تکمیل کند؟ تا فردا با هم بخوابید.

باور کن این من نیستم که این کار را کرده ام، این یک کار زشت و دروغ از تام است، آیا تو بارها به من نگفتی که او فردی غیر اخلاقی و ملحد است؟

آیا تو نبودی که به من اصرار می کردی تا دقیقا پیش او بروم؟ آیا تو نبودی که دین را به او آموختی؟ آیا تو نبودی که ادعا می کردی او تغییر کرده است!

هرگز انتظار نداشتم به من شک کنی.

کاترینا شروع به گریه و آه و ناله کرد و خود را کنترل کرد و بار دیگر به کنار سیستم رفت و شروع به نگاه کردن به عکس ها کرد، در حالی که به تام بد و بیراه می گفت و او را نفرین می کرد، در این حین چشمش به عکسی افتاد که فتوشاپ بودن آن واضح بود، پس به سرعت سیستم را پیش جورج برد.

نگاه کن، عکس فتوشاپ است و این کاملا واضح است، آیا این سینه با این سر مطابق است؟!

دقیقا همان سخن تام است، عکس های فتو شاپ، این یک فصل تازه از این نمایش است؟

خوب نگاه کن.

شاید، اما من دوست ندارم تا بار دیگر ابله باشم و فیلم بازی کردنتان را باور کنم!

چطور تام ادعا می کند که آنها فتوشاپ هستند در حالی که خود او آنها را گذاشته است؟!

تام لحظاتی پیش آمد و گفت که براد حساب او در فیس بوک را حک کرده است و او به خاطر انتقام، این عکس ها را ساخته است.

براد! چرا می خواهد از او انتقام بگیرد؟

این هم در راستای تکمیل کردن سناریو است، تام نپذیرفته است که با او در فروش مواد مخدر همکاری کند.

من نمی دانم تو چه می گویی، اما من مطمئنم این عکس ها فتو شاپ هستند و این مسئله واضح است.

شاید فتو شاپ باشند و شاید هم واقعی باشند، آیا تام برای تو نامه ای نفرستاد که حساب او در فیس بوک حک شده است؟! یا اینکه ما فصل جدیدی را در نمایش شروع کرده ایم؟!

من ایمیل خود را از زمان رفتن به رم چک نکرده ام، سیستم را به من بده تا آن را چک کنم، شاید متوجه شوم.

کاترینا ایمیل خود را باز کرد؛ دو نامه از تام دید. نامه اول به او خبر می داد که حسابش حک شده است، در حالی که نامه دوم شامل عکس های زشتی بود، دقیقا همان عکس های تام در صفحه فیس بوک و بر آنها نوشته شده بود» این هم دلیل پاکی و صدق»، دقت کرد دید شخصی که در کنار تام ایستاده است جورج است و نه او!

نه خیر این تو هستی که به من خیانت می کنی، به عکس نگاه کن.

با کی به تو خیانت می کنم؟!

با تام، آیا این یک انحراف جنسی نیست، ای پروتستانی؟!

جورج به عکس نگاه کرد و در آن دقت کرد، واضح بود که همان عکس است پس آن یک عکس فتوشاپ است. جورج لحظاتی سرش را پایین انداخت، سپس سرش را بلند کرد و با نگرانی آهی کشید.

من تام را از خانه بیرون کردم.

جورج آیا به من شک داری؟!

گفتگو با آدم را قطع کردم گمان کردم او می خواهد به همراه تام فصل جدیدی از نمایشنامه را بر من اجرا کند!

چرا این طور فکر می کنی جورج؟!

بارها آدم مرا نصیحت کرد که در حالت عصبانیت و ضعف تصمیم نگیرم، نمی دانم الان چکار کنم؟! کاترینا من از شما عذر می خواهم، من در حق تو اشتباه کردم.

بعد از این همه تهمتها فقط عذر خواهی می کنی!!

می خواهی چکار کنم؟

نمی دانم، اما عذر خواهی باید به اندازه اشتباه باشد.

لطفا مرا ببخشید، نگاه می کنم ببینم با تام و آدم چکار می توانم بکنم.

با وجود اینکه تو مرا عمیقا زخمی و مجروح کردی به طوری که انتظار نداشتم، اما تو را بخشیدم، اما بشرطی که به سفارش آدم که آن را ذکر کردی، عمل کنی.

کاترینا از تو متشکرم، تو خیلی خوش قلبی، نمی دانم چطور از تو تشکر کنم و این اشتباه بزرگ را در حق تو از یاد تو ببرم.. پس بلند شد و او را در آغوش گرفت و گفت: رابطه ام را با تام و آدم مدیریت خواهم کرد، آیا به من اجازه می دهی کمی با خود خلوت کنم؟

بفرما، با وجود مجروح بودن احساسات من اما از خداوند می خواهم تا تو را یاری دهد.

جورج روبروی لپ تاپ نشست و ایمیل خود را باز کرد و این نامه را نوشت:
«تام عزیز بعد از اینکه میان من و تو این حادثه روی داد و بدون هیچ گونه مقدمه ایی، من متوجه اشتباه خود در حق تو شدم و از تو عذر خواهی می کنم. تو به خانه من آمدی و عذر خواهی کردی و از من انتظار گذشت داشتی، تو هم می توانی با من به همین شکل برخورد کنی. اگر دوست داری من به دیدار تو می آیم تا تو مرا طرد کنی من آماده این کار هستم. باز هم عذر خواهی خود را تکرار می کنم جورج»
بعد از آن فورا با آدم تماس گرفت تا از او عذر خواهی کند.

آدم

من آن کیف بسیار فاخر و بسیار ارزان را برای تو آورده ام.

آیا آن را یافتی؟ با همین ویژگی ها؟

بله، کی به دیدن من می آیی تا آن راببری؟

هه هه، وقتی که برای تو مناسب باشد تا به مثل امروز با من حرف نزنی.

چه وقتی مناسب تو است، من را ببخش من در حالت ضعف و پریشانی بودم، شاید وقتی به دیدن من آمدی علت آن را به تو خبر بدهم.

در قهوه خانه به دیدن من بیا؛ مدت مدیدی است که آنجا به دیدن من نیامده ای.

بسیار خوب، امروز و یا فردا به دیدن تو خواهم آمد.

مکالمه را پایان داد و ایمیل خود را نگاه کرد منتظر پاسخ تام بود، دید که عین همان نامه را که به کاترینا فرستاده شده است برای او هم آمده است، در حالی که آن را بررسی می کرد پاسخ تام بر نامه اش رسید:
« گوش کن و به توضیحات من عمل کن شاید من تو را ببخشم: 1- فردا ساعت یک بعد ظهر به مطب من بیا، تا آن موقع من تصمیم می گیرم تو را طرد کنم یا نه. 2-این چنین رفتار های سبکسرانه را تکرار مکن. 3-اجرای این آموزه ها را طی یک نامه که بعد از خواندن ارسال می کنی اعلام کن. د. تام»
پس چنین پاسخ داد:
« تام عزیز من موافقم حتی اگر مرا طرد کنی من اشتباه کرده ام. جورج».
به محض اینکه پاسخ نامه او را داد، تام تماس گرفت.
سلام. سلام، من عذر خواهی خود را تکرار می کنم من عصبانی بودم. اشکالی ندارد، اما من یک شرط را از یاد بردم که آن را ذکر کنم و لازم است تا بر آن اتفاق کنی. چه هست؟ هه هه، جورج همه چیز تمام شد، فقط خواستم تو را فیلم کنم، موعد ما فرداست یک جلسه مهم خواهیم داشت. تام از تو متشکرم. اگر دیر کنی پس...هه هه، من منتظر تو هستم. سر موعد خواهم آمد تا مرا طرد کنی و باز هم عذر خواهی خود را تکرار می کنم.

(2)

در پایان تماس با تام، جورج یاد موعدش با آدم افتاد.

الان برای دیدن آدم به قهوه خانه خواهم رفت.

آدم مردی دانا و حکیمی است، اگر کار نمی داشتم با تو می آمدم.

فعلا نمی دانم از دوستی با من چه فایده ای می برد؟!

دوستی یک معنی است و نیازی به تبادل فواید مادی ندارد.

شاید با هم غذا بخوریم، این تنها فایده ای است که از من می برد، او تنها زندگی می کند.

جورج به قهوه خانه رسید؛ آدم با سلام و خوش آمد گویی از او استقبال کرد و به او گفت که شیفت او نیم ساعت دیگر تمام می شود و بعد از اینکه جورج شیفت کاری خود را تمام کرد پیش آدم رفت و تصمیم گرفتند تا ناهار را باهم در غذاخوری سعادت بخورند.

ما فقط یک ساعت برای رفتن و بازگشتن و ناهار وقت داریم، بسیار خوب. الان به من بگو مرکز و دژ کاتولیک چطور بود؟

آیا عصبانی نمی شوی اگر واقعیت را به تو بگویم؟

خیلی حساس شده ای، چه چیزی سبب عصبانیت من خواهد شد؟!

امکان ندارد من عهد عتیق را باور کنم یا به آن معتقد شوم؛ به همین سبب نه یهودیت و نه کاتولیک و نه پروتستان و نه اسلام تناسبی با من ندارند.

اولاً: چرا این همه بدبینی نسبت به تورات داری؟ آیا آن به سبب همان عبارتی است که برای ما فرستادی؟

این فقط یک دلیل است، من صد مورد به مانند آن را دارم تا بر این باور باشم که آن تحریف شده است.

عهد جدید چطور؟!

به مانند آن، اگر چه وضعش بهتر است.

و قرآن چطور؟!

با توجه به اینکه به عهد عتیق و عهد جدید ایمان دارد پس به مثل آن دو است.

امیدوارم در داوری و اصدار حکم عجله نکنید.

با وجود همه این موارد، در من احساسی باقی مانده است که پاسخ پرسش هایم را خواهم یافت.

حتما خواهی یافت.

مشکل اینجاست که اگر هیچ دینی صحیح نباشد؛ آنگاه تنها راه حل الحاد است!

الحاد هرگز راهی برای سعادت و پاسخ به پرسش های زندگی نبوده و هرگز هم نخواهد بود.

پس راه حل چیست؟

پژوهش را ادامه بده آن را خواهی یافت.

هه هه، شاید اسلام یا همان دین تروریسم باشد!

وقتی از ما پرسیدی که چه کسی از ما می خواهد درباره اسلام تحقیق کند پاسخ هایی که برای ما فرستادی با وجود ادیان مختلف پاسخ دهنده ها مثبت بود، تو چرا می خواهی اسلام را بشناسی؟!

من بیش از همه شما به شناخت اسلام علاقه دارم؛ به اسباب بیشتری از آنچه شما ذکر کردید، این کافی است تا بیابم که اگر آن هم به درد نمی خورد و شایسته نیست پس هیچ دینی به درد نمی خورد.

به نظر من نباید دینی را به این انگیزه و به این شکل مورد بررسی قرار بدهی!

به غذا خوری سعادت رسیدیم، کاش که به راه سعادت هم برسیم، در داخل بحث را تکمیل می کنیم.

میز مناسبی انتخاب کردند و لحظاتی نگذشت که پیشخدمت درخواست آنها را یادداشت کرد و رفت، در این موقع آدم با احتیاط به جورج نگاه کرد.

اگر اجازه بدهی سخنانم را تکمیل می کنم، وقتی برای رفتن به رم آماده شدی و شروع به مطالعه در باره مسیحیت نمودی به تو چه گفتم؟

گفتی: با فکری باز برخورد بکن و با داوری و صدور حکم پیش از موعد داوری مکن.

و الان هم همین را به تو می گویم، دوست ندارم بجز با این روش اسلام را هم مورد مطالعه قرار بدهی.

در هواپیما که بودم داشتم فکر می کردم که برای شناخت اسلام چه کتابهایی را بخوانم.

آیا نصیحت مرا می خواهی؟! پیش از هر کتاب دیگر به خواندن قرآن بپرداز.

چرا، در بررسی یهودیت و مسیحیت به خواندن کتابهای آنها شروع نکردم؟

زیرا یهودیان به خواندن عهد عتیق دعوت نمی کند، حتی از آن بر حذر می دارند به سبب برخی نصوص در آن و مسیحیت هم تو را به خواندن مستقیم عهد جدید دعوت نمی کند، بلکه لازم است تا آن را باید به مانند کشیش ها و حاخام ها بفهمی.

قرآن چه؟!

آیا به تو نگفتم که تو اسلام را نمی شناسی، اسلام قرآن را در آموزش و بشارت و هشدار و تبلیغ برای مسلمانان و غیر مسلمانان اصل قرار داده است.

آدم مثل اینکه تو به اسلام خیلی آگاه هستی، آیا در حین تحقیق در تحصیل دین شناسی آن را مطالعه کرده ای؟

بله.

به صراحت به من بگو نظر تو در باره آن چیست؟

هیچ کس نظر خود را برکسی مانند تو دیکته نمی کند، قرآن را بخوان و خودت تصمیم بگیر.

واقعا تو چه دینی داری؟ ابتدا فکر کردم یهودی هستی سپس گمان می کردم کاتولیک هستی و الان می گویم انگار مسلمان هستی!

آیا ممکن نبود وقتی به تو گفتم بودایسم یا هندویسم را بشناس که من بودایی و یا هندو باشم، می خواهم شما را مطمئن سازم که تا زمانی که انسان اندیشه بازی نداشته باشد و از صندوقی که بر سرش سیطره دارد خارج نشود؛ هرگز پیشرفت نمی کند، همانطور که دوست دارم دین و مذهب خود را زمانی به تو بگویم که همه چیز را که در راه سعادت به آن نیاز داری، شناخته باشی، شاید خود این راه بدیلی برای تمام ادیان باشد.

هرگز به ذهن من خطور نکرده است که ادیان بدیلی هم داشته باشند!

قرآن را بخوان، سپس آنچه در باره اسلام و پیامبرش نوشته شده است را مطالعه کن و سپس تلاش کن تا مقایسه هایی میان اسلام و سایر ادیان انجام بدهی، توان ایجاد ارتباط میان موضوعات و معلومات که در شما وجود دارد برای موفقیت بسیار مهم است.

چگونه میان موضوعات ارتباط برقرار کنم؟

به شکلی که آن قطب نمایی را که بر اساس آن حرکت می کنی از دست ندهی، به یاد آور آنچه را که سبب کراهیت تو از بودایسم و هندویسم شد و مطمئن باش که آنها در یهودیت وجود ندارند و در مسیحیت موجود نیست و الان آن موارد در اسلام نباشند و آنچه در بودایسم از آن خوشت آمد برای نمونه مطمئن باش که در یهودیت و مسیحیت و اسلام وجود دارد، به این شکل می توانی در میان موضوعات ارتباط برقرار کنی.

نگاه کلی میان آنچه می خواهم و آنچه نمی خواهم مرا به تعجب واداشته است.

میان امور متشابه و متفاوت در ادیان هم دقت کن.

متاسفانه من تشابه را در میان آنها بیش از تفاوت و اختلاف می بینم!

ارتباط سبب قوت دید و تفکر می شود و از ایجاد ارتباط میان قضایای کلی و نه فقط در میان چیز های جزئی، اطمینان حاصل کن،

چرا که من چیزهای مشابه را می بینم، من می بینم که همه آنها به عهد عتیق ایمان دارند و معتقدم که هر کس که به آن ایمان دارد، واقعا دیوانه است.

اما مسیحیان معتقدند که عهد جدید برای تکمیل کردن عهد عتیق آمده است و به آن ایمان دارند؛ در حالی که یهودیت آن را باور ندارند و مسلمانان همانطور که به هر دو کتاب ایمان دارند به تحریف شدن آنها هم باور دارند و اینکه آنچه الان وجود دارد از طرف خداوند نیست و به قرآن ایمان دارند و بر این نظر هستند که آن منسوخ کننده کتاب های پیش از خود است، آیا ملاحظه نمی کنی که در این جا تفاوت بزرگی وجود دارد؟

بله، تفاوت بزرگی است، من به شکل طبیعی به امور متشابه بیش از تفاوت ها توجه دارم و زیاد میان موضوعات ربط برقرار نمی کنم.

بسیار خوب، شناخت مشکل قسمتی از حل آن است، پس راه حل موضوع را پیدا کردی و آرام آرام آن را بهبود ببخش، اگر خوردن را تمام کرده ای لازم است حرکت کنیم تا از کار عقب نیفتم.

بله، تمام کرده ام، یالله برویم، تا از یادم نرفته آن کیف بسیار فاخر و بسیار ارزان تو در ماشین است.

با وجو اینکه خیلی بر من خندیدی اما آن را با همان ویژگی هایی که گفتم آوردی.

به طور تصادفی فروشگاهی بود که می خواست از برخی انواع کیف های خود خلاص شود و این آخرین کیف به این فاخری بود.

تصادف ناتوانی بشر را آشکار می کند، از اینکه تقدیر خداوند را بشناسد، متاسفانه ما خیلی از کلمه تصادف استفاده می کنیم، وقتی که نمی دانیم یک چیز چگونه روی داده است و این به آن معنی است که ما تمام رویدادهای هستی را می شناسیم و آن گاه که چیزی روی می دهد و ما آن را نمی شناسیم، می گوییم « تصافی بود» و گویی ندانستن ما به معنی نبودن دانش و علم در این باره است و این بدون تردید یک نوع خودپسندی و غرور نکوهیده است و شاید یک نوع تاثیر از الحاد باشد بدون اینکه ما متوجه آن باشیم.

مرا به فلسفه و دقت خود در اصطلاحات خسته کردی، هه هه، خداوند مقدر ساخته بود که من رسیدم در حالی که فقط یک کیف باقی مانده بود، آیا دقیق گفتم؟

هه هه، به شرطی که کیف خیلی فاخر و خیلی هم ارزان باشد.

پس موفق شده ام، این هم کیف، بفرمایید.

بسیار خوب، چیز بسیار خوبی اختیار کرده ای و این یعنی گاهی ما حقیقت را به ذهن خالی خود درک نمی کنیم.

اما امکان ندارد که حقیقت مخالف عقل باشد، چرا که امکان ندارد حقیقت واقعی مخالف حقیقت عقلی باشد و الا حتما یکی از آن دو غیر حقیقی است.

درست است، یک شناخت دقیق، پس فیلسوف کیه؟!

امروز من در باره تام اشتباه کردم و او را از خانه بیرون کردم و سپس از او عذر خواستم و او از من درگذشت و مرا بخشید، راستی فردا با او نشست دارم.

از خانه او را بیرون کردی و سپس از او عذر خواهی کردی و او هم تو را بخشید! اخلاقی بسیار بزرگوارانه است، انتظار نداشتم که به این سرعت به این چنین اخلاقی برسد!

منظورت چیه؟

همانطور که به من گفتی تام بهتر شده است و در اکثر مواقع فرد به این سرعت از پستی به اوج اخلاق نمی رسد.

آیا بعد از اینکه در بیمارستان با یکدیگر آشنا شدید همدیگر را ندیدید؟

چرا، بیش از یکبار.

بیش از یکبار؟!

بله، در حقیقت از دیدار او خوشم آمد ومثل اینکه او هم از دیدن من خوشحال است.

او را چطور می بینی؟

باهوش، عاقل و در حال عبور از یک مرحله تحول بزرگ.

از چه و به سوی چه دارد متحول می شود؟

از آن چه بود به سوی وضع بهتری، دارد متحول می شود.

وضع بهتر چیست؟

شاید همان راه سعادت باشد که شما در پی آن هستی.

و آن را خواهد یافت در حالی که هنوز من آن را نیافته ام؟!

آیا تو هم در مرحله تحول بزرگی به مانند او نیستی؟ مثل اینکه بر او حسودی می کنی و نمی خواهی تا او راه را بیابد!

مهم آن است که در جلسه پیش رو چه مطرح خواهد شد؟

به مانند عادت همیشگی.

عادت همیشگی چه بوده است؟

تو از من بهتر می دانی.

عادت قبلی این بود که از آنچه خوانده ام و مورد بررسی قرار داده ام می پرسید و مرحله تازه را شروع می کرد.

پس همین چیز انتظار می رود.

آیا انتظار داری تا درباره مسیحیت تحریف شده با او بحث کنم؟ یا اینکه اسلام عقب مانده را مورد بررسی قرار بدهم؟

بله این و یا آن را انتظار دارم.

تا با همین شکل و عادلانه رفتار کنم همانطور که با ادیان زمینی انجام دادم و با یهودیت و مسیحیت انجام دادم به کوههای تورابورا سفر خواهم کرد، آدم اینجا هستی؟

هه هه، بله.. فکر می کنم تا هنوز اینجا هستم، همانطور که فرمودی مقتضای عدل آن است تا همانطور که برای ادیان دیگر مسافرت کردی برای آن هم به سفر بروی، هه هه، اما نه حتما به تورابورا.

من مسلمان نیستم تا به مکه سفر کنم، مگر در حالتی که ادعای اسلام کنم و سپس به مکه مسافرت کنم.

آیا خیال می کنی با دروغ به راه سعادت می رسی؟!

پس اگر اسلام پیچیده است من چکار کنم؟ من به رم رفتم در حالی که من کاتولیک نبودم، حتی تو می توانی وارد واتیکان بشوی اگر چه ملحد و بی دین باشی.

متوجه منظور تو می شوم، آیا یک شخص از مکه می تواند وارد بریتانیا بشود مگر اینکه شروط لازم را داشته باشد؟

متوجه منظور تو شدم، اما قضیه فرق می کند.

هیچ فرقی نمی کند، اگر تو دارای شروط لازم نباشی نمی توانی به هیچ جایی در دنیا مسافرت کنی، آیا یک فقیر که چیزی در جیب ندارد می تواند وارد غذاخوری سعادت شود و به مانند ما غذا بخورد؟

صحیح، اما شاید من شروط مسلمان شدن را نداشته باشم.

شاید، کی می داند.

امروز تو خیلی عجیب هستی، به قهوه خانه نزدیک شدیم، من به زودی تو را خواهم دید.

هه هه، با تمام شادی و سرور منتظر تماس تو هستم و یا اینکه در تورابورا همدیگر را خواهیم دید.

(3)

جورج سر موعد به مطب تام رسید، دید که در بسته است، در زد، تام در را گشود و به او سلام داد.

بفرمایید، متاسفانه مطب را بسته ام تا گردباد براد و مشاکل او تمام شود، تا هنوز او مشغول تحریک علیه من است و به تمام کسانی که می شناسد و افراد همکار و کسانی که در سیستم با ما همکار هستند، ارتباط برقرار ساخته است.

و ما چه کار کنیم؟

نمی دانم، اما به هر حال این مشکل حل خواهد شد.

چرا با او معامله نمی کنی؟

معامله کنم! بر چه چیزی؟

نمی دانم، مهم آن است که آزار و اذیت او را دفع کنی.

آزار و اذیت او بهتر از چیزی است که مرا به آن فرا می خواند، عجیب این است که با وجود آزار سخت او، من خیلی احساس بهتری نسبت به گذشته دارم، با وجود خدمات زیادی که برای من انجام می داد!

زندگی پر از جدایی ها و چیزی های شگفت است، راهب مرتکب فحشا می شود، پیغمبر عریان می شود و خدا کشته می شود، با وجو این لازم است تا اعتراض و انتقاد نکنیم!

بگذار در موضوع خودمان وارد شویم، به صراحت بگو که کلیسای کاتولیکی را چگونه دیدی؟

به صراحت عرض می کنم که آن را در وضع و حالی دیدم که عقل باور نمی کند!

شاید چون تو یک پروتستان هستی!

کلیسای پروتستان هم در بسیاری چیزها شبیه آن است، من معتقدم که مشکل در این یا آن نیست.

پس مشکل در چیست؟

به صراحت عرض می کنم که مشکل در بت پرستی است.

بت پرستی!

فکر کردن در این باره چقدر مرا خسته و درمانده کرد، اما این یک حقیقت است، بت پرستی نوع پاپ و بت پرستی سه گانه پرستی و بت پرستی بت ها و بت پرستی...

شاید منظورت این است که مشکل در کلیساست؟!

نه، مشکل حقیقی در خود کتاب مقدس است، هم عهد عتیق و هم عهد جدید و برای حل این معضل کلیسای کاتولیک به سوی عدم خواندن کتاب مقدس پیش رفته است، مگر به وسیله راهبان آنها و آنها هستند که آن را توضیح می دهند و نظر کلیسای پروتستان این شده است که شما آن را بخوانید و هر طور می خواهید از آن بگریزید.

تحلیلی دقیق است، اما به نظر تو علت آن چیست؟

سبب آن است که کسی که کتاب مقدس را نوشته است آن را تحریف کرده است، سپس کشیشان و راهبان گرد آمده اند و آنها هم از اصل عدول کرده اند و این عدول و تحریف ادامه پیدا کرده است و این کتاب پر از تضاد و تناقض که با حقیقت عقلی در تضاد است دیگر از جانب خداوند نیست.

چرا کتاب در ایام مسیح نوشته نشد؟

زیرا مسیحیان تحت آزار و تعقیب بودند؛ به همین سبب نوشته نشد مگر مدتی طولانی بعد از وفات او بوسیله افراد ناشناس که از جهت تاریخی معروف نیستند و نظر در باره آنها هم یکسان نیست و آن را به زبانی دیگر بغیر از زبان مسیح علیه السلام نوشتند، به هر حال آن یک معضل است و هرگز نمی شود از آن بیرون شد، به همین خاطر تناقضات آن و حتی تناقضات میان نسخه های یکسان فراوان شده است و همچنین تناقضات آن با عقل و منطق و علم و واقعیت فعلی جهان.

کافی است، تو خیلی علیه کتاب مقدس موضع گرفته ای!

من هرگز علیه آن موضع نگرفته ام، باور کن من سعی کردم تا از کتاب مقدس پیروی کنم و تسلیم آن شوم اما نتوانستم!

چگونه؟ توضیح بده؟

دو مثال خدمت شما عرض می کنم، نخست: برای آن که به تمام آنچه در کتاب مقدس آمده است ایمان بیاوریم، باید عقل خود را تعطیل کنم، اگر عقل خود را تعطیل کنم دیگر معنی آنرا اصلاً درک نمی کنم.

فلسفه ای زیبا و عملی است. تفکری زیباست.

دوم: اگر تصمیم بگیرم که آن را بفهمم و تسلیم شوم و عقل خود را تعطیل کنم؛ آنگاه با این اظهار نظر کتاب مقدس مواجهه می شوم که خطاب به من می گوید این کتاب برای تو نازل نشده است!

چطور برای تو نازل نشده است؟! توضیح بده.

آیا مسیح در کتاب مقدس نمی گوید:(لم ارسل الا الی خراف بیت اسرائیل الضالة)، (من فرستاده نشده ام مگر به سوی خانه گمراه اسرائیل) و من از بنی اسرائیل نیستم، پس اصلا او به سوی من فرستاده نشده است.

پس تو یک مسیحی نیستی؟!

شاید، باور کن نمی دانم. می ترسم به سبب تو ملحد و بی دین شوم!

این نقشه من بود تا تو ملحد و بی دین شوی و می ترسم که آن موفق در آمده باشد، اما من قطعا از آن چه بودم تغیر کرده ام و تکرار می کنم به حکم اینکه دست کم من الحاد را بیشتر از تو می شناسم، الحاد حقیقی وجود ندارد؛ آن فقط یک ادعا برای فرار از اموری مانند این است، می توانی بوسیله الحاد بگریزی یا بوسیله شراب و خمر یا با پرداختن به جنس مخالف و یا با هر چیز دیگری تا زندگی توانفرسا و سیاهی داشته باشی، این یک فرار از حقیقت است، بیش از اینکه یک حقیقت درونی باشد.

بله، متاسفانه مثل اینکه نقشه تو موفق آمد، می ترسم که امید رسیدن به راه سعادت را از دست بدهم.

شاید ما به سبب جهل و نادانی خودمان از چیزی به اشتباه گذشته ایم، چیزی که آن را نمی فهمیم و آن را درک نمی کنیم، به هر حال ما با هم توافق کرده ایم که تا پایان این مسیر تصمیمی نگیریم.

منظورت چیست که می گویی: به سبب نادانی خودمان از چیزی بدون درک آن، عبور کرده ایم؟! این دقیقا همان منطق کاتولیک است.

تا حدی درست است، اما آیا برای عقل و منطق ممکن نیست تا بپذیرد که ما اشتباه کرده ایم و یا اینکه دست کم ما در معرض اشتباه هستیم؟

چرا، عقل این را می پذیرد، بلکه خلاف آن غیر قابل پذیرش است و پذیرش این موضوع که تو همشه درست فکر می کنی کاملا بر خلاف عقل است.

هه هه، بسیار خوب. پس تفکر کاتولیکی با عقل تناسب دارد. مهم آن است که ما توافق کرده ایم که تا پایان تحقیق تصمیمی نگیریم.

امیدوارم این به مانند همیشه یک عادت نباشد؛ تا به من بگویی الان تحقیق در باره اسلام را آغاز کنیم.

قطعا، به تو این چنین خواهم گفت، بلکه می گویم که من تحقیق در باره اسلام را شروع کرده ام و با خود مبارزه می کنم تا آن را با اندیشه ایی باز مطالعه کنم، آیا من به تو نگفتم که دارم به همراه تو در راه سعادت تحقیق می کنم؟

جورج دست بر دست دیگر زد و گفت:

انگار ما راهی را شروع کرده ایم که انتهایی ندارد.

من از دیروز شروع به خواندن قرآن کرده ام، کتاب مقدس مسلمانان.

هه هه، آدم هم سعی کرد تا مرا به خواندن آن قانع کند، اما من پاسخی به او ندادم، اما من احساس می کنم دارم وقتم را ضایع می کنم.

آدم یک نسخه با ترجمه انگلیسی به من داد. او انتظار دارد که خواندن آن مرا به اسلام وارد کند.

می خواهد تو را به اسلام وارد کند! در این کار، او چه منفعتی دارد؟

همه مردم به افکار و اندیشه های خود دعوت می کنند.

متوجه نمی شوم! منظورت چیه؟

چه چیز را نمی فهمی، آدم می خواهد مرا به دین خود وارد کند، در این جمله چه چیز نا مفهومی است؟

آدم مسلمان است!!!

بله، از شکلش واضح است او عرب است، آیا تو این را نمی دانستی؟

نه، نمی دانستم، اسم او غیر عربی است، غالب گمان من آن بود که او یک کاتولیک از ریشه هندی است، می ترسم که مرا بازیچه خود قرار داده باشد.

اسم او هم نام پدر همه آدمیان است، که به نزد ما و عرب ها وجود دارد، اما اینکه او تو را بازیچه خود قرار داده باشد، من گمان نکنم، مگر اینکه به تو دروغ گفته باشد، آیا از او پرسیدی و او به تو دروغ گفت؟

چندین بار از او پرسیدم اما پاسخ نداد، آیا مرا به سمت این سوق می دهد تا به اسلام برسم؟ من دوست ندارم آدمی نادان و جاهل باشم.

آیا وقتی تو را به دینش دعوت کند تو نادان و کودن می شوی؟!

نه، اما من می ترسم.

چیزی وجود ندارد که از آن بترسی، مگر اینکه از وارد شدن به اسلام بترسی؟!

بله می ترسم که بدون علم و اندیشه به سوی چیزی رانده شوم.

آیا تو آن قدر ضعیف هستی که آدم تو را به سمتی براند، در حالی که کشیش ها و دیگران نتوانستند تو را به سمتی برانند و یا قانع کنند؟! یا اینکه آدم آن چنان قوی است که سبب ترس تو از او می شود؟

جورج به دست خود اشاره کرد:

نه این و نه آن، چرا با من این طور صحبت می کنی؟!

زیرا تو از یک شیر در برابر تمام ادیان به یک خرگوش ترسو بدل شده ای که از اسلام می ترسی.

نمی ترسم، اسلام را هم مورد بررسی قرار خواهم داد. راستی شما در باره تغیر و تحول من سخن می گویی، آدم در باره تغیر و تحولات تو می نویسد.

تغیر و تحولات من؟! من تا هنوز از کار براد تمام نشده ام، او دیگه می خواهد چه بنویسد؟

به صفحه او در فیس بوک برو و آنچه را نوشته است مطالعه کن.

به آنجا مراجعه خواهم کرد، اما الان این بحث را بگذار، مهم آن است که اسلام را با اندیشه ای باز مورد مطالعه قرار بده همانگونه که پیش از این سایر ادیان را مطالعه کردی؟

بسیار خوب، قبول است.

و آن را به مانند ادیان پیشین مورد نقد قرار خواهی داد؟

بله، حتی سخت تر از آنان.

نه، این آن باز بودن اندیشه که در باره آن صحبت می کردیم نیست، معنی سخن تو که می گویی سخت تر از آن انتقاد می کنی این است که؛ با فکری بسته و با تعصب، با اندیشه ای باز با آن برخورد کن، همان سان که با ادیان زمینی یا یهودیت و یا با مسیحیت رفتار کردی.

هه هه، پس می خواهی که مسلمان شوم و انتقاد نکنم؟!

نه بلکه از تو می خواهم که با اندیشه باز با آن برخورد کنی و بر علم و دانش حریص باشی و سپس آن را نقد کن با راحتی کامل همانگونه که یهودیت و یا مسیحیت و یا بودایسم را نقد کردی.

اما آنچه را که ذکر کردی من با شدت و سختی نقد کردم و اشکالات آنها را پیدا و ذکر کردم دست کم برای خودم این چنین کردم.

اشکالات اسلام را هم پیدا کن همانطور که اشکالات دیگران را پیدا کردی، اگر نیکو و خوب می دانی ابتدا آن را بیاموزیم و تصمیم را به بعد از آن موکول کنیم، شاید برای ما چیزی آشکار شد که در ذهن ما نبوده است.

بعد از کشف دروغ ها و جعلیات اسلام و تناقضات آن، چه خواهیم شد؟ آیا به سوی الحاد باز خواهیم گشت؟

نمی دانم؟ آنچه من می دانم و پیش از این به تو گفتم، آن است که شاید برای ما چیزی آشکار شود که انتظار آن را نداشته ایم.

با توجه به اینکه شما خواندن قرآن را شروع کرده ای، آن را چطور یافته ای؟

دیروز شروع کرده ام، فقط چیز بسیار کم و مختصری خوانده ام، اما بسیار لذت بخش بود

ههه، مثل اینکه من هم دارم وسوسه می شوم، می ترسم که تو هم مسلمان باشی.

نه، مطمئن باش که من مسلمان نیستم.

پس تو چه هستی؟

من مثل تو هستم، نمی دانم، احساس می کنم که من خیلی سریع متحول می شوم.

این عین همان سخن آدم در باره تو است، تو در حال تغیر و تحول هستی.

شاید سخن او درست باشد، امروز نظرش در باره خودم را خواهم خواند، اما اسم کامل او چیست تا او را در فیس بوک پیدا کنم؟

ایمیل او در میان نامه هایی که من فرستاده ام وجود دارد، به این شکل می توانی صفحه او را پیدا کنی.

بسیار خوب، مهم آن است که اسلام را با اندیشه ای باز مورد مطالعه قرار دهیم.

هه هه و با اندیشه باز به تورابورا و یا به افغانستان خواهیم رفت.

نمی دانم، چرا طوری حرف می زنی که تو مطمئن هستی که مسلمان خواهی شد؟

فقط یک ریشخند است نه بیشتر و نه کمتر.

راستی آیا با کاترینا در باره نظرت در باره مذهب کاتولیک، بحث نکرده ای؟

بله، گویی او تسلیم من شده است.

وقی من به کلیسا می رفتم متوجه عبادت راستین و دوستی عمیق او به مسیح شدم.

بله عین احساس من، اما شوکی که از کاتولیک و باورهای آن به او دست داد، بسیار شدید بود. تصور کن وقتی در رم با یک مسلمان دیدار داشتیم خیلی نگران شد!! و همچنین وقتی دانست آن کشیشی که از او ایمان و یقین را آموخته است پاسخ شبهات مرا نمی داند!

من واقعا از دین داری او خوشم آمد!

پس کاتولیک خواهی شد.

چقدر از تضاد و مخالفت با علم بدم می آید!

هه هه، پس مسلمان خواهی شد؟! و به کوههای تورابورا خواهم رفت.

باور کن اگر به اسلام قانع شدم و شرط آن این بود که به کوههای تورابورا بروم این کار را خواهم کرد.

من اراده قوی را خیلی دوست دارم، اما متاسفانه من در انتهای راه روزنه ای نمی بینم.

من هم، اما من مطمئن هستم که آن نمودار خواهد شد، اگر چه ناگهانی باشد؟ اما چگونه؟ از من نپرس، اما من مطمئن هستم.

من هم احساسی اطمینان بخش، به مانند تو دارم.

به مانند عادت همیشگی، خلاصه پاسخ ها را برای ما نفرستادی؟

درست است. از دیروز به خاطر عکس های تو ایمیل را چک نکرده ام، امروز خواهم فرستاد و از امروز به بعد پاسخ های آدم را به این شکل نگاه خواهم کرد که آن پاسخ های یک مسلمان هستند.

از پاسخ های پیشین او هم واضح بود.

شاید، اما من توجه نکردم، شاید به همین سبب در باره من نوشته است که رویدادها و اطلاعات و مباحث را به هم ارتباط نمی دهم.

ایجاد ارتباط خیلی مهم است.

این همان سخن آدم است، مثل اینکه خیلی از او خوشت آمده است.

من نمی دانستم که نظر او این است، واقعیت آن است، آن قدر که توازن درونی او مرا به شگفت آورده است از رای و نظر او شگفت زده نیستم.

در زمینه توازن درونی او با تو موافقم، من از نظر و دیدگاههای او نیز خیلی خوشم می آید، راستی دستگاه استراق سمعی را که براد کار گذاشته بود، برداشتی؟

بله، چقدر دوست دارم، هر چه زودتر براد و موضوع او تمام شود، او مرا به دنیای تیره پیشین مرتبط می کند!

بزودی از او رهایی می یابی، آیا اجازه رفتن می دهی؟

بله، جلسه امروز را تمام کرده ایم و به نظر من از نشست های مهم و خوب بود.

پس تحقیق در باره اسلام را شروع می کنیم و من به کار خود باز می گردم و کاخ را خواهم دید، چقدر از او متنفرم!

دو چیزی که بیش از همه از آنها بدت می آید و متنفر هستی چه هستند؟

اسلام و کاخ.

بار دیگر به تعصب باز گشتیم.

اوه، متوجه نشدم، هه هه، درست آن است که بگویم کاخ و اسلام، ای وای چه چیزی منتظر ماست!

(4)

بعد ظهر وقتی جورج به خانه رسید ایمیل خود را باز کرد و پاسخ های دوستان خود را دید که از آنها خواسته بود میان ادیان سه گانه مقایسه کنند:
لیفی: من قرآن را نخوانده ام، اما فکر می کنم این سه دین خیلی شبیه هم هستند. حبیب: از این جهت متشابه هستند که هر سه از جانب خدا فرستاده شده اند، اما قرآن در ثبوت کتابت و نقل آن از یک نسل به نسل دیگر متفاوت است، اما من آن را با دقت نخوانده ام. آدم: تمام آنها از جانب خدا هستند، اما متاسفانه تورات و انجیل تحریف شده اند. تام: من قرآن را نخوانده ام تا آن را با تورات و انجیل مقایسه کنم. کاترینا: عهد عتیق و جدید از جانب خدا هستند و گمان نکنم که قرآن این چنین باشد، اگر چه من آن را نخوانده ام و شاید آن را بخوانم. جانولکا: دیروز خواندن قرآن را شروع کرده ام، برای اولین بار، به نظرم آن با تورات و انجیل فرق دارد، اگر چه من نمی دانم در چه چیزی.
جورج به پاسخ آدم دقت کرد و به اسلوبی که در برخورد با او استفاده می کند توجه کرد. تمام دوستانش به صراحت گفته بودند که آنها قرآن را نخوانده اند و یا اینکه به طور سطحی چیزی از آن را خوانده اند، جز آدم که به این مسئله اشاره نکرده بود، پاسخ ها را برای تمام دوستانش فرستاد و سپس حلقه ششم را نوشت:
« حلقه ششم: چه کسی از شما می تواند قرآن را بخواند و در باره یک قضیه معین تحقیق کند و آن موضوع ثبوت و یا عدم ثبوت آن، تحریف یا عدم آن است، از امروز تا طول هفته، منتظر پاسخ های شما هستم. جورج».
بعد از اینکه نامه را فرستاد فورا با آدم تماس گرفت.

با وجود اینکه ما امروز یکدیگر را دیده ایم، اما دلم برایت تنگ شده است و دوست دارم تا تو را ببینم، آیا فردا برای تو مناسب است؟

اشکالی ندارد، اما بعد از ساعت هشت، شیفت من فردا تا ساعت هشت شب ادامه دارد، هه هه و با هم شام خواهیم خورد.

بسیار خوب، من برای اولین بار فردا سر کار می روم؛ از سه هفته می شود که چهره کاخ را ندیده ام.

پس منتظر تو هستم، خدا حافظ.

کاترینا به خانه بازگشت و جورج را آشفته خاطر در برابر صفحه لپ تاپ دید، او را بوسید و سپس به شانه او زد.

عزیزم از تاخیر عذر می خواهم، به مرکز بازار رفتم تا بعضی وسایل ضروری ومهم بخرم، از زمانی که از سفر بازگشته ایم خانه خالی است. چه سفر زیبایی بود.

بله، خیلی زیبا بود، و زیباترین چیز آن تو بودی.

از سخنان پر مهر و محبت تو ممنونم، سفر به سرعت تمام شد.

همه چیز های زیبا زود تمام می شوند، اما لحظات غمبار طولانی و خسته کننده هستند، حتی یک کتاب زیبا را گاهی در یک جلسه تمام می کنی، اما کتاب خسته کننده روزها و یا هفته ها با تو خواهد بود. به همین خاطر کتابی را که خالد به تو داد در یک جلسه تمام کردی.

منظورت کتاب»محبت فراوان به عیسی مرا به سوی اسلام برد «؟! است به اندازه ای که جالب بود لذت بخش نبود.

به همین خاطر در باره مطالعه قرآن فکر می کنی، همانگونه که در نامه ارسالی شما بود؟

دقیقاً و یک نسخه قرآن را دیروز خریده ام، به خاطر اینکه آن را بخوانم.

هه هه، اوووه، کاترینا این تغیری خطرناک است، کاترینا قرآن می خواند! آیا می خواهی مسلمان شوی؟

آن را خواهم خواند؛ تا آن را نقد کنم و عیوب و تناقضات آن را بیابم.

لحظاتی پیش یک درخواست فرستادم تا همگی ما قرآن را بخوانیم، این توافق عجیب است، اما من فردا یک نسخه از آدم خواهم گرفت.

چرا دقیقا از آدم؟

زیرا قرآن، کتاب مقدس آن ها است.

آدم مسلمان است؟! تو به من نگفتی او کاتولیک است؟!

در حقیقت این یک غافلگیری برای من بود، اینکه متوجه شدم او مسلمان است و فردا به خاطر این او را خواهم دید.

با وجود اینکه من از آدم خوشم می آید اما از مسلمانان خوشم نمی آید، شاید به این خاطر از او خوشم آمده است که او را کاتولیک شمرده بودم.

آیا آنچه می گویی عادلانه و منطقی است؟ آیا نباید بدون توجه به معتقدات او را ارزش گذاری کنیم؟

نه، از جمله مهمترین معیارهای ارزش گذاری دین است، آیا می خواهی تا با یک مومن کاتولیک به مثل یک مسلمان تروریست رفتار کنم؟! آیا ما با فرد فرهنگی بهتر از دیگران رفتار نمی کنیم، و با شخص با اخلاق بهتر از بد اخلاق و بی ادب رفتار نمی کنیم؟ بدون تردید اخلاق و فرهنگ و دیانت معیارهای ارزش گذاری هستند.

ممکن است، اما این زمانی درست است که تو بر این باور باشی که دین تو صحیح است همانسان که در درستی اخلاق نیکو و فرهنگ تردید نداری، آیا این طور فکر می کنی؟

تا حدی، آیا دین در نزد تو از اخلاق نیکو و پسندیده و فرهنگ عالی بهتر است؟! هه هه، مثل اینکه در تو یک لکه از الحاد وجود دارد.

شاید، اما چرا تو در کلیسا بر سالی و مایکل می ترسیدی؟ آیا در تو هم یک لکه الحادی بود؟

من از چیزی نمی ترسیدم، تو خودت تصور می کنی و سپس آن را باور می کنی، آخر من از چه باید بترسم؟

من فقط داشتم با تو شوخی می کردم، تو در کلیسا برای بچه ها نگران نبودی و از کتابی که آن مسلمان به تو داد هم نمی ترسیدی، مهم آن است که الان کتاب کجاست تا آن را بخوانم؟

خوب متوجه کنایه های تو می شوم، شنیده ها و خوانده ها بر همه مردم تاثیر می گذارد و فکر هم همچنان.

یک سئوال از شما دارم و دوست دارم به صراحت به من پاسخ بدهی.

بفرمایید.

آیا امکان دارد مذهب کاتولیک را ترک کنی؟

مذهب کاتولیک را ترک کنم؟! به سوی کجا؟

به سوی پروتستان یا یهودیت یا به سوی اسلام و یا به سوی یک دین دیگر.

اگر یک ماه پیش این سئوال را از من می کردی با تمام اعتماد به تو می گفتم نه. اما الان متاسفانه باز هم به تو، نه خواهم گفت، اما نمی دانم چرا ایمان من ضعیف تر از گذشته شده است، با وجود اینکه تو با سئوالات خود، مرا به سختی می اندازی اما سبب شدی تا بیش از گذشته با خودم صریح باشم.

تو در نزد من سمبل ایمان هستی و صحبت تو در باره تحول، دلیل ازدیاد ایمان تو است، با وجو اینکه من پروتستان هستم و کاتولیک نیستم اما درستی ایمان تو را احساس می کنم، تو راه را برای من روشن می کنی.

نه بلکه تو سمبل تحقیق در باره حقیقت هستی و به آن خواهی رسید، جورج تو را دوست دارم.

(5)

صبح جورج به سر کار خود رفت، مستقیما به دفتر خود رفت، نخواست تا کاخ را ببیند، احساس بد و تنفر آمیزی از او داشت، آیا این به سبب یهودی بودن اوست و یا به سبب حرص و طمع او و یا به سبب اخلاق زشت اوست و یا به سبب گرد آمدن همه این صفات در نزد او؟ آنچه او می داند آن است که با لیفی با وجود یهودی بودن و همچنین متدین بودن، خیلی راحت است. او از هیچ کس به سبب دینش متنفر نیست، بلکه فقط از تناقضات داخل ادیان و خرافات آنها متنفر است.
اما به هر حال باید کاخ را ببینم، پس لازم است تا پیش از آن که کاخ متوجه آمدن او شود و با او تماس بگیرد، باید با او تماس بگیرد. در حالی که او در افکار خود فرو رفته بود برگه ای را بر روی میز خود دید، که در بر گیرنده پاداش بزرگی بود که شرکت در برابر تلاش های او و دست آوردها و قراردادهایی که در هند و تل ابیب بسته بود به او داده بود، زیر برگه امضای کاخ قرار داشت، از خود پرسید: آیا او در تنفر از کاخ زیاده رویی کرده است، یا اینکه وقتی از این پاداش با خبر شد، مقداری از احساس بد خود نسبت به او، کوتاه آمد؟ آیا پاداش نشانه خوش قلبی اوست، یا اینکه به مانند رشوه ایی است که او در قدس به بنیامین داد؟!
تلفن به صدا در آمد، گوشی را برداشت؛ کاخ در طرف دیگر بود.

سلام جورج خوش آمدی، وقتی از آمدنت با خبر شدم در دفترم منتظر تو شدم و دیدم که تشریف نیاوردی، آیا اینجا می آیی یا دوست داری پیشت بیایم؟

دقایقی دیگر خدمت می رسم، فقط می خواستم اوراقم را مرتب کنم.

پس منتظر تو هستم.

جورج برخی از اوراق را جمع و آنها را مرتب نمود، اما نتوانست افکار و ذهن مشوش خود را، که به لطف کاخ به او مشغول بود، مرتب کند پس به دفتر او رفت و از او استقبال باشکوهی کرد.

خوش آمدی جورج دلتنگت شده ایم، حالت چطور است؟ رم را چطور دیدی؟ و پیش از این تل ابیب چطور بود؟

من خوب هستم؛ از بیماری که به آن دچار شده بودم بهبود یافتم، اما به نسبت تل ابیب؛ قراردادها را به شکل کامل منعقد ساختم و آنها را برای تو فرستادم؛ سفری عالی بود، از شما چه خبر؟ از شرکت چه خبر؟

قراردادهای تل ابیب شرکت را بسیار به جلو خواهد برد، لابی یهودی در بسیاری از کشور ها نفوذ دارد شاید این قرارداد که ما با تل ابیب بسته ایم دروازه های تمام اروپا و حتی امریکا را برای ما باز کند، شورای اداری شرکت پاداش خوبی برای تو در نظر گرفته است، آیا آن را دیدی؟

از این احساسات نسبت به خودم تشکر می کنم، من فقط وظیفه خود را انجام داده ام.

نمی دانم که تو چطور می توانی از گردنه ها بگذری، تو بازاریابی بسیار خلاق هستی!

آنجا هیچ گردنه ای نبود، فورا قرار دادها امضاء شدند.

آیا آن مبلغ را که برایش تخصیص داده بودیم درخواست نکرد؟!

منظورت رشوه است، بله آن را گرفت.

آیا چیز دیگری درخواست نکرد؟

مثلا چه؟

بگذار از این موضوع رد شویم، چند شب را با لیفی گذراندی؟ می دانم که او گاهی همراهی نمی کند، آخر او متدین است.

هیچ شبی را هرگز با او نگذراندم و نمی بایست هم می گذراندم.

بنیامین خیلی نامرد است. او را برای تو رام نکرده است.

نامرد است؛ چون رشوه گرفت، من لیفی را از بنیامین نخواستم و بعد اینکه چطور از من می خواهی تا او را قبول کنم، در حالی که بنیامین او را به رابطه جنسی مجبور می کند؟!

هه هه، مهم آن است که قرارداد امضاء شد، چقدر دوست داشتم تا تو لذت کافی ببری، اما تو قبول نمی کنی، اگر من جای تو بودم شب را جز با او سپری نمی کردم، آیا از او خوشت نیامد؟

کاخ من متاهل هستم، آیا از من می خواهی تا به همسرم خیانت کنم، امکان ندارد من از اصول ومبادی خود تنازل کنم.

کلمه اصول و مبادی را بگذار کنار؛ ما فقط زمانی از آن استفاده می کنیم که بخواهیم چیزی از اهدافمان را محقق سازیم.

شاید تو از چیزی دیگر غیر از اصول و مبادی سخن بگویی، اما نمی توان از اصول تجاوز کرد.

آیا می دانی که وقتی من به تل ابیب می رفتم لیفی هر شب با من بود؟ در حالی که بزرگترین سخنگو در باره اصول و مبادی اوست.

این فقط ضعف بشری است.

فلسفه اصول و مبادی همین است، اگر بخواهیم هدفی را محقق سازیم می گوییم اصول و مبادی و اگر چیز دیگری بخواهیم، می گوییم ضعف بشری.

کلام کاخ چیزی را در درون جورج برانگیخت، کلام او درست است، او هم به بنیامین رشوه داد و آن را با ضعف توجیه کرد، آیا او برابر با نظریه کاخ حرکت کرده است؟

شاید، اما از دردناک ترین امور، این است که در زندگی بدون اصول و مبادی باشی و فقط مصالح تو، حاکم بر روابط باشد، در این موقع تفاوت زیادی با حیوانات نخواهیم داشت.

هه هه، ببخشید حیوانات از بشر بهتر هستند، دست کم در نزد آنها یک سری امور فطری هست که آنها را تغییر نمی دهند، می توانی آنها را اصول و مبادی بنامی.

درست می گویی. مردم بدون اصول و ارزش ها از حیوانات بدترند، تبدیل به حیوانات وحشی می شوند که جز مال و جنس مخالف و سلطه چیز دیگری برای آنها مهم نیست.

سخنرانی جالبی بود ای مرد دارای اصول، الان تو این موضوع را بگذار و بر سر کار برگرد، آیا تو برای یک سفر جدید آماده هستی تا یک قرار داد را در سوئد ببندی؟

یک سفر جدید به سوئد؟

بله، تقریبا بعد از یک هفته دیگر، شورای اداری اتفاق نظر دارند که فقط شما بروید؛ به همین خاطر موعد را چندین بار به تاخیر انداخته ام تا تو برگردی.

چه نوع قرار دادی است؟

تقریبا عین همان قرارداد تل ابیب، وضعیت آن کاملا مشابه است.

چطور؟ متوجه نمی شوم!

یک مبلغ برای مدیر قسمت تکنولوژی، که به شکل دیپلماسی توسط تو پرداخت می شود و موضوع با بستن قرارداد پایان می پذیرد.

متوجه منظور تو شدم، در اینجا مدیر قسمت فن آوری همان بنیامین آنجاست، اما آیا در سوئد هم لیفی دیگری وجود دارد؟

هه هه، تو به من نگفتی که از لیفی لذت نبرده ای، پس چرا در سوئد به دنبال لیفی هستی؟ اصول و مبادی کجا شدند؟

منظورم این نبود، فقط به دنبال نقاط متشابه می گشتم.

بله، مانند لیفی در آنجا هم وجود دارد، اسم او انغرید است، او به مانند زیبایی لیفی است، مطمئن باش.

بسیار خوب، فقط برای اینکه تو گمان نکنی که علت نپذیرفتن من، به سبب زیبایی نبوده است.

متوجه نمی شوم؟

من نخواهم رفت، تا تو مشکل را در عدم وجود شب های عیش و نوش ندانی.

چرا نخواهی رفت؟

آیا به من نگفتی من دارای اصول و مبادی هستم؟ دادن رشوه با اصول و مبادی من در تعارض است.

ای صاحب اصول و مبادی آیا به بنیامین آن مبلغ را ندادی تا قرارداد را امضاء کند؟!

بله این اشتباه را مرتکب شدم، اگر می خواهی بگو به سبب ضعف بشری بود!

آیا من به تو نگفتم که ما از اصول ومبادی برای رسیدن به اهداف و مبادی خود استفاده می بریم، تو چه می خواهی؟

چیزی نمی خواهم، فقط نمی خواهم بروم.

اگر بگویم پاداش این سفر دو برابر پاداش پیشین خواهد بود، یعنی نزدیک به حقوق سه ماه خواهد بود، آنگاه چه؟.

مسئله این نیست.

الان پاسخی نمی خواهم، شما دو روز وقت داری تا در این زمینه فکر کنی، من مطمئن هستم که تو این فرصت را از دست نخواهی داد.

کدامین فرصت؟

مسافرت، پاداش و ترفیع.

ترفیع؟!

بله، با تشکیل تازه، اگر قرار داد سوئد را امضاء کنی شما مدیر عمومی شرکت خواهی شد یعنی تو به جای من خواهی بود؛ شورای به دست آورده های تو بسیار خرسند است.

و تو چکار خواهی کرد!

شاید من مدیر عمومی شرکتی بشوم که شرکت ما، آن را خریده است، خوب فکر کن، من مطمئن هستم که تو این فرصت را از دست نمی دهی، می شود موعد را زمانی گذاشت که برای تو مناسب باشد، هه هه و ارزش آن خواهد بود که مبلغ را برسانی و یا برابر با تعریف تو رشوه بدهی.

و اگر مسافرت نکنم؟!

در شرکت بر خودت جنایت کرده ای و فکر نکنم که آدم عاقلی مانند تو این کار را بکند، باور کن من دوست داشتم خودم این سفر را می رفتم، اما شورای اداری اصرار دارد که تو برای بستن قراردادهای بزرگ بروی، آنها خیلی از کار تو راضی هستند.

تا چند روز دیگر پاسخ تو را خواهم داد.

من از عقل و حکمت تو مطمئن هستم، به همین خاطر به روابط عمومی دستور می دهم تا از الان رزروهای لازم را انجام بدهند و اوراق و صورت قرار دادها به مکتب تو خواهد رسید که در آنها تمام قراردادها تعریف شده و توضیح داده شده اند.

با اجازه شما؛ می خواهم تا به برخی کارها برسم.

جورج به دفتر خود رفت، در حالی که از خود می پرسید: آیا مبادی و اصول همانگونه که کاخ گفت فقط برای محقق شدن منافع هستند؟ و برابر با نیاز ما آنها تغیر می کنند؟ و یا اینکه آنها مناره های ثابتی هستند که راه را به ما نشان می دهند و لازم است تا برابر با هدایت آنها طی طریق کنیم؟ اگر این چنین است پس چرا در تل ابیب به بنیامین رشوه دادم؟ الان چکار کنم؟ گویی موضوع سفر برای کاخ خیلی مهم است، شاید این نقش مهمی در ادامه کار و یا برکناری او داشته باشد. اگر اصول و مبادی واقعا بی ارزش است، پس یعنی ما به حیواناتی وحشی بدل خواهیم شد که یکدیگر را خواهیم درید، آه! چرا خداوند این امور را مرتب نمی کند؟ یا اینکه خداوند این امور را به مردم واگذاشته است تا به دور از او کارهایشان را مرتب سازند؟!
در حالی که غرق افکار خود بود تمام اوراق و مستندات سفر را به دفتر او آوردند، بدون توجه آنها را مورد بررسی قرار داد، چرا که او تا هنوز تصمیم نگرفته بود که آیا به این سفر برود یا نه؟ و اگر قرار بر این است که مسافرت نکند پس چرا خود را با خواندن اوراق خسته کند؟
جورج منتظر پایان یافتن روز کاری شد، روزی که برای او بسیار طولانی جلوه کرد؛ تا به خانه برود و با کاترینا در باره سفر مشوره کند، به خانه رسید، دید کاترینا با دقت فوق العاده مشغول مطالعه است.

انگار کتابی که می خوانی بسیار جالب است!

تا حدی، من دارم کتاب مقدس مسلمانان، قرآن را مطالعه می کنم

پس خواندن آن را شروع کردی؟

بله، اما با وجود دقت زیاد در مطالعه؛ نیاز دارم تا ترجمه یک سوره را چندین بار بخوانم.

چرا؟

نمی دانم؛ شاید به این سبب که با آنچه من عادت داشته ام به طور کلی، متفاوت است!

بسیار خوب. اما آیا ممکن است این بحث و کتاب را کنار بگذاری، من می خواهم در یک موضوع دیگر با شما مشوره کنم.

بفرمایید.

کاخ پیشنهاد یک سفر تازه را به من داد.

این اولین بار است که در شرکت این چنین پی در پی از تو می خواهند، به سفر بروی، به کجا؟

به سوئد.

سوئد دولتی جذاب و دلفریب است.

موضوع این نیست.

پس موضوع چیه؟

وقتی برای بستن قرارداد و پیمان نامه به قدس مسافرت کردم، حامل یک رشوه بزرگ برای مدیر شرکت بودم؛ تا او قرارداد را امضاء کند، کاخ می خواهد تا بار دیگر من این کار را در سوئد انجام بدهم.

با وجود اینکه من از رشوه بدم می آید و آن را دوست ندارم، اما مسئله جدید چه هست؟! تو پیش از این هم داده ای.

دقیقا حرف کاخ هم همین است.

من از این مدیر تو متنفرم، اما..

فکر کن که من بار اول اشتباه کرده باشم؛ آیا اشتباه را تکرار کنم؟! آیا راهی نیست تا مردم از اشتباهاتشان نجات یابند؟

در مسیحیت، مسیح با فدا کردن خود برای نجات بشریت همه ما را نجات داده و پاک کرده است.

و این مورد، خاص هیچ کس نیست، برای گناهکاران و دیگران هم است.

متوجه نمی شوم؟!

یعنی همه ما از اشتباهاتمان نجات یافته ایم، پس چرا آنها را ترک کنیم، در حالی که ما از آنها نجات یافته ایم؟! گمان می کنم که این مقدمه خوبی برای فروش چک های بخشش و مغفرت است.

متوجه منظور تو شدم، در مسیحیت این چنین است، اما در اسلام هر کس که توبه و استغفار کند خداوند توبه او را می پذیرد.

عجب پیشرفتی کرده ای، در باره اسلام سخن می گویی، آیا تمام این بعد از خواندن یک کتاب؟! آیا مسلمانان پیش راهبان و کشیشان خودشان توبه نمی کنند؟ عشای ربانی نجات در نزد آنها چگونه برگزار می شود؟

در نزد آنان هیچ گونه عشای ربانی وجود ندارد، به مجرد اینکه به سوی خدا روی کنی و از او مغفرت بخواهی و از گناه باز آیی و اراده کنی که دیگر به آن برنگردی توبه تو پذیرفته می شود.

به همین سادگی!

بله.

آیا تمام این اطلاعات از کتابی بود که همان مسلمان در رم به تو داد!

نه، بلکه از کتاب مقدس مسلمانان، که قرآن نامیده می شود.

به موضوع کاخ باز گردیم.

نمی دانم، انتخاب سختی است، یا در آنچه با اصول و مبادی خودت مخالف است، با آنان موافقت می کنی که در نتیجه ازرش خود را در برابر خودت از دست می دهی و یا اینکه با آنان مخالفت می کنی و کار و شغلت را از دست می دهی.

بله دو راهی سختی است، من دو روز برای پاسخ دادن به آنها وقت دارم، اما اگر تو به جای من بودی چکار می کردی؟

من به مانند تو دچار سرگردانی و حیرت می شدم و با تو در باره آن امر خاص مشورت می کردم، اما تو از من پیش افتادی و من نمی خواهم تا تو را در دو سرگردانی و حیرت بگذارم.

چطور؟

من به آنچه در مدرسه تدریس می کنم زیاد قانع نیستم، به همین جهت دارم در باره ترک کارم، فکر می کنم.

کارت را ترک می کنی؟!

همانطور که تو دوست نداری با اصول و مبادی خودت مخالفت کنی من هم دوست ندارم، بسیاری از چیزهایی که در درس می گویم، به آنها قانع نیستم، یا آن را می گویم و با اصول خود مخالفت می کنم و یا جز آنچه به آن اعتقاد دارم، نگویم و استعفای خود را تقدیم کنم و در نتیجه مبلغی را که ماهیانه به من می دادند، قطع خواهد شد.

تحولی مهم و حساس است، آیا ده سال نیست که تو این موضوع را تدریس می کنی؟ چه چیز تازه ای روی داده است؟ و بعد اگر همه ما کارمان را رها سازیم در زیر این بیکاری متزاید در بریتانیا، در این سال چکار بکنیم؟

چیز جدید این است که قناعت من به مذهب کاتولیک شکاف برداشته است، آیا این همان چیزی نبود که می خواستی؟! به طور کلی من تا حال هیچ گونه تصمیمی نگرفته ام.

من از اینکه تو را به سختی انداختم متاسفم، من فقط با تو شوخی می کردم.

کاملا برعکس تو پرده ای را که بر چشمانم بود، برداشتی، اما من به تو گفتم که نمی خواهم این موضوع را به تو خبر بدهم تا سبب افزایش حیرت و سرگردانی تو نشود؟

درست می گویی، حیرت مرا افزایش دادی. بیش از این باید فکر کنم و خلال این دو روز تصمیم خواهم گرفت، تو هم تصمیم بگیر، در حقیقت زندگی همان تصمیم است.

جورج لازم است تا مشوره کنی.

اما چه کسی یک مشکل درون کاری را درک می کند؟

همه دوستانت، چرا یک سئوال برای آنها نمی فرستی به مانند همان سئوال هایی که برای آنها می فرستادی؟

فکری بسیار جالبی است، الان خواهم فرستاد.

جورج به کتابخانه بالا رفت و لپ تاپ خود را باز کرد و این نامه را برای دوستانش نوشت و از آنان مشوره خواست:
« حلقه هفتم: با یک مشکل روبرو شده ام، می خواهم پیش از آمدن پاسخ های شما در باره مرحله ششم، با شما مشوره کنم، خلاصه مشکل این چنین است: آیا به اصول و مبادی خود پای بند باشم حتی اگر سبب شود تا زندگی من با مشکل جدی مواجه گردد؟ و یا اینکه مصالح خود را رعایت کنم اگرچه اصول مرا از بین ببرد، امیدوارم که به صراحت و به شفافیت پاسخ بدهید، به مانند آن که خود شما با این مشکل مواجهه شده اید و آیا راهی وجود دارد که اصول و مبادی و مصالح را در یک مسیر قرار بدهد که با هم تعارض نداشته باشند؟ جورج»
بعد از اینکه آن را فرستاد، صفحه تام را باز کرد، دید که به وضع پیشین باز گشته است و از انتشار عکس های فتو شاپی و دروغین عذر خواهی کرده بود. مقداری احساس راحتی کرد؛ چرا که چنین مشخص می شد که تام توانسته است صفحه خود را پس بگیرد و مشکل خود را با براد تمام کند، سپس صفحه آدم را گشود، دید که مقاله تازه ای نوشته است به عنوان» درس هایی از دوستم، پژوهش گر راه سعادت4»:
«دوست من به طور کلی در سخت ترین قسمت از مسیر قرار دارد و می توان نقاط زیر را در این مرحله از پژوهش، ملاحظه نمود: 1. شناخت به آنچه انسان آن را نمی خواهد آسان تر از شناخت چیز هایی است که می خواهد و شناخت اینکه این راه خوشبختی نیست آسان تر است تا شناخت راه سعادت، تغیر و تحول و پذیرش امر تازه برای هرکس سخت است. 2.هر تصمیمی نیاز به یک شجاعت بزرگ دارد، شجاعت عنوان و سرفصل هر موفقیت فکری و نظامی یا ادبی است و دوست من بدون تردید شجاع است، اما الان نیاز او به شجاعت بیش از گذشته است، آیا می تواند که این چنین باشد؟ 3.دوست من و کسانی که در اطراف او هستند در مرحله تغیری به سر می برند که نمی توان زیاد به آن تاکید کرد و نمی شود به آن بی توجه بود و این چیزی عجیب است، تا هنوز نمی داند که من مسلمان هستم و به این غافلگیر خواهد شد که نزدیک ترین مردم به او در عین همین تحولات بسر می برند. 4. با وجود علاقه دوست من برای آموزش، اما تا هنوز تصمیم نگرفته است تا اسلام را به سهولت بیاموزد، شاید سبب آن، کثرت شبهاتی باشد که به وسیله رسانه های گروهی در باره اسلام منتشر می شود و شاید قسمتی از آنان به سبب کوتاهی مسلمانان و اشتباهات آنان باشد. تا هنوز فکر می کنم که دوستم در گام های آخرین پژوهش و تحقیق راه سعادت و یافتن پاسخ پرسش های بزرگ زندگی است، به زودی درس های دیگر در پیش است» آدم»
جورج بار دیگر آنچه را آدم نوشته بود با دقت خواند، سپس از خود پرسید: آیا آدم فکر می کند که اسلام تنها راه سعادت است؟! پس چرا از همان آغاز این را به من نگفت؟ آیا مرا بازیچه خود گرفته است؟! یا اینکه اسلام بر فریب استوار است؟! اگر او معتقد است که اسلام راه سعادت است؛ پس چرا آن را پنهان و از او مخفی نگه می دارد؟! آیا آن یک عیب و ننگ است که باید از آن فرار کرد؟ و یا اینکه سری از اسرار دین است و شبیه به اسرار کلیساست؟ در حالی که در افکار خود فرو رفته بود کاترینا وارد شد.

بیا و آنچه را آدم در باره من نوشته است مطالعه کن؟ دارم در مورد این شخص مشکوک می شوم.

چه نوشته است؟

بفرما، بخوان.

کاترینا مقاله را با تمرکز و دقت زیاد خواند و رو به جورج گفت.

من متوجه علت شک تو نشدم!

او مسلمان است و فکر می کند اسلام راه سعادت است و به پرسش های من در زندگی پاسخ می دهد!

بله! این چیزی طبیعی است، طبیعی است که معتقد باشد آنچه به نزد اوست راه سعادت است.

اما چرا قبلا به من خبر نداد، چرا مرا فریب می دهد؟

آیا تو را فریب داد و به تو چیز غیر واقعی گفت؟

نه، اما دین و باورهای خود را از من پنهان داشت.

فکر می کنم او این چیز را به صراحت به تو گفت، اما تو متوجه نشدی.

چطور؟

او دین خود را در صفحه اش در فیس بوک نوشته است، او هرگز آن را مخفی نکرده است، بلکه به آن افتخار هم می کند؛ او در موضوع دین نوشته است» به مسلمان بودنم افتخار می کنم»

تصور کن که من با وجود اینکه بارها صفحه او را باز کرده ام اما این را متوجه نشده ام، آدم راست گفته است؛ من به اندازه کافی میان چیزها ارتباط برقرار نمی کنم.

آیا در نامه ارسالی به ما نگفتی که همه ما قرآن را خواهیم خواند و به تو پاسخ خواهیم داد؟ آیا تو خواندن آن را شروع کرده ای؟!

نه کاخ با طرح این موضوع مرا مشغول کرد، امروز آدم را خواهم دید و خواندن قرآن را هم شروع خواهم کرد، و امروز یا فردا تصمیم خواهم گرفت تا با قضیه شرکت چکار کنم.

کار آدم نباید از کار ما محکم تر باشد، با آرامی از او بشنو و بگذار بهتر بیاموزیم؛ تا به شکلی قوی تر پاسخ او را بدهیم. شاید او می خواهد تا به وسیله او به اسلام وارد شویم، پس کاری نکنیم که او بر ما پیروز شود.

شاید، الان پیش او می روم و سعی می کنم تا به آرامی از او بشنوم و یاد بگیرم؛ تا با علم و دانش پاسخ او را بدهم و گمان کنم شام را با او خواهم خورد.